اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part46 مامانصدامونکردفهمیدمبیدارشدهبرامون صبحا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part47
"محمد"
سایت خلوت بود و یه سری از بچهها نیومده بودن ،رفتماتاقموگزارشیکهدیروزآمادهشدهبود
خوندم ، پروندهپیچیده وخطرناکی بود!
داشتمگزارشومیخوندمکهدیدمازپایین صداییمیاد
رفتمنگاهکردمدیدمرسولبود
ازپلههاپایینرفتمونزدیکرسولشدم
-سلامرسول
+سلام محمد چطوری
-کجا بودی؟ یکم دیر اومدی
+ببخشید کار داشتم
میخواست به سمت میزش بره که گفت :
+میگمامشبکدومازبچههارو ت.میمبزارم؟
-داوود
+باشه
رفتمسمتاتاقمتایکمازگزارشاتوبرایآقای احمدیمرتبکنموببرم
"مهدی"
ساعتنزدیکای۹صبحبودکهبیدارشدم
مامانصبحانهروآمادهکردهبود
بهمامانگفتم
-نرگسرفتدانشگاه؟
+آرهحدودایهساعتیمیشهکهرفته
-آها..باباکجاست
+اونمصبحبانرگسرفت
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part47 "محمد" سایت خلوت بود و یه سری از بچهها نیومده
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part48
-پساینطور
+خیالتراحتنرگسشمارهمادرشوداد
بهماماننگاهکردمکهخندید
-راستمیگیمامان؟
+آره..حالاامروزهمبهشونزنگمیزنمقرار میزاریمچونبهباباتهمگفتم
انقدرخوشحالبودمکهحدنداشت
مامانبرامچاییآوردوگفت
+حالاهمصبحانهبخور و بروبهکاراتبرس
بعدشهمرفتسمتسالن
همینطورکهداشتمچاییمیخوردم
بهخواستگاریفکرمیکردم
لحظهشماریمیکردمهرچهزودتربریم خواستگاری
اینقدرتوافکارمفرورفتهبودمکهمامانبلند صدامکرد
+مهدیگوشیتوجواببده
سریعرفتمسمتگوشیم
سبحانبود
جوابدادم
-سلامچطوری
×سلامممنونکجایی
-خونه
×آمادهشودارممیامدنبالت
-چرامگهکجامیخوایمبریم؟
×توآمادهشوبیابعدابهتمیگم
-باشه
×فعلا
-فعلا
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀___________