2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می گفت:
هروقت حس کردی به ته خط رسیدی،امام رضا رو به جوادش قسم بده...
الهی بحق جوادالائمه...❤️🩹
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part50 رفتیمحیاطونشستیمرویتختسنتی -جانممامان
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part51
-خبحالا
نرگسخندیدوبعدشگفت
+فردامیبینمتکارتدارم
-باشه
+کاری نداری
-نهسلامبرسون
+چشمممهمچنین
خندیدم و گفتم
-خداحافظ
+خداحافظ
رفتم خونه تو آشپزخونه بودم که زهره اومد کنارم و گفت
+مشکوک میزنی
-من؟
+آره
-بروبابا
+منخواهرتممیدونمکهیهچیزیشده
-بلهبله
+بگو
-حالابهتمیگمصبرکن
+باشهنگیمنمیدونموتو
-باشهمیگممم..حالابیاباهمسالاددرستکنیم
+خوبه
شروع کردیم به سالاد درست کردن
تزئینشون کردم و گذاشتمیمشون تو یخچال
غذا هم حاضر بود منتظر بودیم بقیه بیان
آیفون زنگ خورد زهره رفت باز کنه که گفت بابا و داداش محمدن
اومدن داخل سلام کردیم که از داداش محمد پرسیدم
-داداشداوودکجاست؟
+سرکاره..امشبنمیاد
ادامه دارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part51 -خبحالا نرگسخندیدوبعدشگفت +فردامیبینمتکا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part52
-عه..شامنمیخوره
+یا بچهها براشمیبرنیامیخره
-آهاباشه
داداش محمد رفت لباساشو عوض کنه ما هم رفتیم تو آشپزخونه تا غذا رو حاضر کنیم و روی میز بچینیم
همه رو چیدیم و دور میز نشستم و مشغول غذا خوردن شدیم
بعد شام همگی تو سالن نشستیم و چایی بردم تا با هم بخوریم
که مامان گفت
+خبمیخوامیهچیزیبگم
نگاهیبهمنکردلبخندزدوگفت
+زهراخواستگاردارهوبهمنزنگزدنکهبیان
بابامگفت
×اونوقتاینخواستگارخوشبختکیه
+برادردوستزهرا
منسرموانداختمپایینکهبابامگفت
×بگوفرداشببیانتاببینمچیمیشه
لبخندیزدم که زهره کنارم بود و مشتی زد بهم و یواشگفت
&فقطبریماتاقمیدونمچیکارتکنم
خندیدم
چاییبرداشتموخوردم
به همگی شب بخیر گفتم و رفتم سمت اتاق که زهره سریع به همه شب بخیر گفت و اومد
رفتیم داخل اتاق در رو بست و گفت
+کهبهمننمیگیخواستگارداری؟نه؟
-میخواستمبگمگفتمتواتاقبگمکهمامان توسالنگفت
رویتختمبودمکهیهوبالشتتختشوبرداشتو اومدسمتم
بالشتوبلندکردکهدستموبردمبالاوگفتم
-زهرهههه
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀___________