eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
الّهمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج...❤️‍🩹
❤️‍🩹
❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part56 -چی‌بگم‌خب‌خونه‌نبودی‌بعدشم‌خواب‌بودی‌ +آها‌..‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامان‌ یه ناهار حاضری و سریع درست کرده ناهار رو که خوردیم هر کدوممون رفتیم سمت اتاقامون با زهره داخل اتاق نمازمونو خوندیم زهره رفت یکم بخوابه من نشستم و چند صفحه قرآن خوندم احساس خوبی گرفتم و قرآن رو بوسیدم و گذاشتم سرجاش و سجاده رو جمع کردم خودمم رفتم یکم بخوابم ... کم‌کم چشامو باز کردم حدودا چند ساعتی خوابیده بودم ساعت ۶ بعدازظهر بود یکم استرس گرفتم قرار بود ساعت ۸ شب بیان کارامو انجام دادم و که صدای اذان رو شنیدم وضو گرفتم و تو اتاقم شروع کردم به نماز خوندن نمازم که تموم شد دوباره چند صفحه قرآن خوندم خدایا هرچی بهتره و هر چی به صلاحه همون بشه...دوستش دارم ولی خب بازم هرچی به صلاح هردوتامونه کم‌کم‌ آماده‌ شدم ساعت نزدیکای ۸بود لباسامو‌ پوشیدم روسریمو پوشیدم چادر مجلسی سبز هم پوشیدم و کامل آماده شدم عطر خوش بویی زدمو رفتم پایین مامان تا دید منو گفت +چقدر خوشگلتر شدی دخترم لباسات و چادرت خیلی قشنگن -فداتشم من +خدا نکنه بابا وداداش محمد و داوود هم کلی ازم تعریف کردن نگین و زهره هم میخندیدن بهشون گفتم -چتونه شماها؟ +هیچی ×اممم‌هیچی‌ -بگین‌دیگه +به‌نظرت‌اون‌چی‌پوشیده؟ ادامه دارد... کپی:ممنوع‌.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part57 مامان‌ یه ناهار حاضری و سریع درست کرده ناهار ر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم -من‌چمیدونم‌ دوباره خندیدن زنگ آیفون به صدا دراومد نگاهی کردیم دیدیم خودشونن داوود در رو باز کرد اومدن داخل هممون جلوی در وایسادیم و سلام کردیم که آقا مهدی گل و شیرینی و به من داد سلام کرد و رفت نشست منم با نگین و زهره سریع رفتیم تو آشپزخونه خندمون گرفته بود به خاطر همین نشستیم پشت اُپن تا دیده نشیم و دستامونو گذاشتم روی دهنمون و شروع کردیم به خندیدن چقدر من به نگین و زهره گفتم خودتونو نگه دارین خندمو کمتر کردم و رفتم چایی ریختم که بابام گفت &زهرا‌جان‌..‌چاییو‌بیار‌ با سینی چایی رفتم سمت سالن اول از همه جلوی خانوادشون گرفتم که مامان آقا مهدی هی ازم تعریف کرد بعد‌جلوی‌آقا‌مهدی و بعد برای خودمون چایی رو که خوردیم پدر آقا مهدی به بابا گفت ×حاج‌آقا‌اگه‌میشه‌برن‌‌با‌هم‌صحبت‌کنن &باشه‌مشکلی‌نیست..‌زهره‌جان‌‌راهنمایی‌شون‌کن‌ با‌هم‌برین‌صحبت‌کنین -چشم بلند‌ شدم‌ که‌ آقا‌ مهدی‌ هم‌ پشت‌ سرم اومد رفتیم سمت اتاقم و داخل شدیم در رو بستم که گفتم - بفرمایین نشست روی تخت زهره وایییی وقتی بهش بگم قیافش دیدنیه😂😂 منم نشستم روی تخت خودم خجالت میکشیدیم ادامه‌دارد‌... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسندMobina³¹³ ___________🫀_____________
_
اَمـانــہ .
_
...فقط حیدر امیرالمومنین است...❤️‍🔥