اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part56 -چیبگمخبخونهنبودیبعدشمخواببودی +آها..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part57
مامان یه ناهار حاضری و سریع درست کرده
ناهار رو که خوردیم هر کدوممون رفتیم سمت اتاقامون
با زهره داخل اتاق نمازمونو خوندیم زهره رفت یکم بخوابه من نشستم و چند صفحه قرآن خوندم احساس خوبی گرفتم و قرآن رو بوسیدم و گذاشتم سرجاش و سجاده رو جمع کردم خودمم رفتم یکم بخوابم
...
کمکم چشامو باز کردم
حدودا چند ساعتی خوابیده بودم ساعت ۶ بعدازظهر بود یکم استرس گرفتم قرار بود ساعت ۸ شب بیان
کارامو انجام دادم و که صدای اذان رو شنیدم وضو گرفتم و تو اتاقم شروع کردم به نماز خوندن
نمازم که تموم شد دوباره چند صفحه قرآن خوندم
خدایا هرچی بهتره و هر چی به صلاحه همون بشه...دوستش دارم ولی خب بازم هرچی به صلاح هردوتامونه
کمکم آماده شدم ساعت نزدیکای ۸بود
لباسامو پوشیدم روسریمو پوشیدم
چادر مجلسی سبز هم پوشیدم و کامل آماده شدم عطر خوش بویی زدمو رفتم پایین
مامان تا دید منو گفت
+چقدر خوشگلتر شدی دخترم لباسات و چادرت خیلی قشنگن
-فداتشم من
+خدا نکنه
بابا وداداش محمد و داوود هم کلی ازم تعریف کردن نگین و زهره هم میخندیدن بهشون گفتم
-چتونه شماها؟
+هیچی
×امممهیچی
-بگیندیگه
+بهنظرتاونچیپوشیده؟
ادامه دارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part57 مامان یه ناهار حاضری و سریع درست کرده ناهار ر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part58
-منچمیدونم
دوباره خندیدن
زنگ آیفون به صدا دراومد نگاهی کردیم دیدیم خودشونن
داوود در رو باز کرد اومدن داخل هممون جلوی در وایسادیم و سلام کردیم که آقا مهدی گل و شیرینی و به من داد سلام کرد و رفت نشست
منم با نگین و زهره سریع رفتیم تو آشپزخونه
خندمون گرفته بود به خاطر همین نشستیم پشت اُپن تا دیده نشیم و دستامونو گذاشتم روی دهنمون و شروع کردیم به خندیدن
چقدر من به نگین و زهره گفتم خودتونو نگه دارین
خندمو کمتر کردم و رفتم چایی ریختم
که بابام گفت
&زهراجان..چاییوبیار
با سینی چایی رفتم سمت سالن
اول از همه جلوی خانوادشون گرفتم که مامان آقا مهدی هی ازم تعریف کرد بعدجلویآقامهدی
و بعد برای خودمون
چایی رو که خوردیم پدر آقا مهدی به بابا گفت
×حاجآقااگهمیشهبرنباهمصحبتکنن
&باشهمشکلینیست..زهرهجانراهنماییشونکن باهمبرینصحبتکنین
-چشم
بلند شدم که آقا مهدی هم پشت سرم اومد
رفتیم سمت اتاقم و داخل شدیم در رو بستم که گفتم
- بفرمایین
نشست روی تخت زهره وایییی وقتی بهش بگم قیافش دیدنیه😂😂
منم نشستم روی تخت خودم
خجالت میکشیدیم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسندMobina³¹³
___________🫀_____________