اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part60 به همه شب بخیر گفتم و با زهره رفتیم سمت اتاقمو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part61
ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم سمت گوشی
کلی برام پیام تبریک اومده اما وسط اون پیاما پیام مهدی رو دیدم نوشته بود
سلام بانوی من صبحت بخیر..
ساعت ۸صبح این پیامو داده بود
جوابشو دادم و نوشتم
سلام عزیزم صبح شما هم بخیر
با یه استیکر قلب..
بعدش شروع کردم به جواب دادن تبریکا
بعد از ۵ دقیقه تموم شد
رفتم پایین دست و صورتمو شستم و نشستم صبحانه بخورم
زهره رو بیدار نکردم چون میدونستم خوابش میاد
مشغول صبحانه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد
نرگس بود
-سلامممچطوری
+سلامزنداداشگلمممم
-اوهووو😂
+والا..ایناروولشمیاییبریمبیرون؟!
-کجامثلا
+بیرون..خرید،نمیدونم
-کیبریم
+بعدازظهرخوبه؟!
-آرهساعتای۵بریم
+پسدوبارهبهتزنگمیزنم
-باشه..فعلا
+فعلا
گوشیو گذاشتم کنار
که زهره از پله اومد پایین
-صبحتبخیر
+سلامهمچنین
ادامهدارد...
کپی: ممنوع.راضینیستم
____________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part61 ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part62
‹مهدی›
ساعت ۸ صبح قرار بود با سبحان بریم به سایتی که بهمون گفتن
اول از همه به زهرا پیام دادم بعد آماده شدم
قرار بود با ماشین برم دنبال سبحان
رسیدم در خونشون بهش زنگ زدم که اومد
نشست تو ماشین
راه افتادم سمت سایت
-سلامچطوری
+سلام..ممنونتوخوبی
-خداروشکرمنمخوبم
+متاهلشدنتمبارک😂
-قربونت..فعلاصیغهایم
+همینمخوبه
-آره
+دوسشداری؟!
-آرهخیلی
زد سر شونم و گفت
+خوشبختبشینداداش
-قربونت داداش
رسیدیم سایت وارد شدیم
داوود رو دیدم تعجب کردم
سلام کردم و گفت
+اینجا رو چطوری پیدا کردی،چرااینجایی؟!
-تواینجاچیکارمیکنی
+ببخشیدااامحلکارمه
حالا دوهزاریم افتاد
اون سایتی که قرار بود بیاییم داخلش کار کنیم داوود هم بود
نکنه محمد هم اینجاست
بهش گفتم
-خبمنممیخوامبیاماینجاکارکنیم
+واقعااا؟
ادامه دارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part62 ‹مهدی› ساعت ۸ صبح قرار بود با سبحان بریم به سای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part63
-آرهخب
+بیابریمبالاکارتدارم
رفتیم بالا و وارد یه اتاقی شدیم یه مردی و محمد کنار هم بودن فهمیدم اون رئیسشونه
و محمد رئیس گروه
سلام کردیم نشستیم بعد از توضیحات اون آقا که آقای احمدی بود،آقای احمدی رفت و من و محمد موندیم
+خب..پسنیرویجدیدتویی
-آره
+ببینطبقتوضیحاتآقایاحمدیدیگنهمه چیزوفهمیدیومیتونیشروعکارکنی
-باشه
+بهرسولبگوچونقرارهبااونکارکنین
-باشه
رفتم پایین پیش رسول
پسرخالشون هم بود
به من و سبحان گفت که میزهای عقبی رسول برای ماست و میتونیم شروع کار کنیم
برای فعلا یه برگه دادن و گفتن اطلاعاتشو بدست بیاریم
قبل از اینکه شروع کنم رفتم تو گوشی و دیدم زهرا جواب داده
براش قلبی فرستادم و گوشیو گذاشتم کنار
مشغول به کار شدم هر چیزی که ازش بدست میاوردم و رو یادداشت میکردم
نگاهی به سبحان کردم که دیدم اونم در همون حاله
بهش گفتم
-سبحان
همونطور که مشغول بود گفت
+بله
-میدونستیداداشایخانومموپسرخالشهماینجان
با تعجب فراوان نگاهم کرد و گفت
+جدیییییمیگی؟!
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part63 -آرهخب +بیابریمبالاکارتدارم رفتیم بالا و و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part64
-آرهدروغمچیهآخه
+پسخوبه
-چطورمگه؟!
+غریبنیستیمدیگه
-دیوونه😂
خندیدیم و بعدش دوباره به کارمون ادامه دادیم
‹زهرا›
آماده شدم و اسنپ گرفتم تا برم جایی که نرگس قرار گذاشت و گفت برم
زهره نیومد
رفتم اونجا و به نرگس زنگ زدم
-الو..سلامکجایی
+سلامرسیدی؟
-آره
+منچنددقیقهدیگهمیرسمتوراهم
-آهاباشه
+پیشچیوایسادی؟
-تیربرق😂
+😂😂چهمغازهایپشتسرته
-لباسفروشیرویا
+باشهرسیدمدوبارهزنگمیزنم..فعلا
-باشه..فعلا
حدودا ۱۰دقیقهای منتظر بودم که یه تاکسی اومد جلوم وایساد نرگس ازش پیاده شد حساب کرد و اومد پیش من
+سلامزنداداشگلمممم
-سلامخواهرشوهررر
زدیم زیر خنده
با هم وارد بازار شدیم هم بگردیم هم خرید کنیم
اول رفتیم روسری بخریم
من یه روسریِ گلبهی خریدم
نرگس هم یه روسریِ آبی
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀______________