اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part62 ‹مهدی› ساعت ۸ صبح قرار بود با سبحان بریم به سای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part63
-آرهخب
+بیابریمبالاکارتدارم
رفتیم بالا و وارد یه اتاقی شدیم یه مردی و محمد کنار هم بودن فهمیدم اون رئیسشونه
و محمد رئیس گروه
سلام کردیم نشستیم بعد از توضیحات اون آقا که آقای احمدی بود،آقای احمدی رفت و من و محمد موندیم
+خب..پسنیرویجدیدتویی
-آره
+ببینطبقتوضیحاتآقایاحمدیدیگنهمه چیزوفهمیدیومیتونیشروعکارکنی
-باشه
+بهرسولبگوچونقرارهبااونکارکنین
-باشه
رفتم پایین پیش رسول
پسرخالشون هم بود
به من و سبحان گفت که میزهای عقبی رسول برای ماست و میتونیم شروع کار کنیم
برای فعلا یه برگه دادن و گفتن اطلاعاتشو بدست بیاریم
قبل از اینکه شروع کنم رفتم تو گوشی و دیدم زهرا جواب داده
براش قلبی فرستادم و گوشیو گذاشتم کنار
مشغول به کار شدم هر چیزی که ازش بدست میاوردم و رو یادداشت میکردم
نگاهی به سبحان کردم که دیدم اونم در همون حاله
بهش گفتم
-سبحان
همونطور که مشغول بود گفت
+بله
-میدونستیداداشایخانومموپسرخالشهماینجان
با تعجب فراوان نگاهم کرد و گفت
+جدیییییمیگی؟!
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part63 -آرهخب +بیابریمبالاکارتدارم رفتیم بالا و و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part64
-آرهدروغمچیهآخه
+پسخوبه
-چطورمگه؟!
+غریبنیستیمدیگه
-دیوونه😂
خندیدیم و بعدش دوباره به کارمون ادامه دادیم
‹زهرا›
آماده شدم و اسنپ گرفتم تا برم جایی که نرگس قرار گذاشت و گفت برم
زهره نیومد
رفتم اونجا و به نرگس زنگ زدم
-الو..سلامکجایی
+سلامرسیدی؟
-آره
+منچنددقیقهدیگهمیرسمتوراهم
-آهاباشه
+پیشچیوایسادی؟
-تیربرق😂
+😂😂چهمغازهایپشتسرته
-لباسفروشیرویا
+باشهرسیدمدوبارهزنگمیزنم..فعلا
-باشه..فعلا
حدودا ۱۰دقیقهای منتظر بودم که یه تاکسی اومد جلوم وایساد نرگس ازش پیاده شد حساب کرد و اومد پیش من
+سلامزنداداشگلمممم
-سلامخواهرشوهررر
زدیم زیر خنده
با هم وارد بازار شدیم هم بگردیم هم خرید کنیم
اول رفتیم روسری بخریم
من یه روسریِ گلبهی خریدم
نرگس هم یه روسریِ آبی
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀______________
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا مبارک است ردای امامتت . . ♥️
- الهمعجللولیکالفرجانشاءالله .