اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part68 با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم مهدی بود جواب دا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part69
بعد از کلی سوال و جواب کردن از هم دیگه تو صورتش نگاه کردم و گفتم
-دوسمداری؟
مکثی کرد و تو چشام خیره شد دستامو گرفت و گفت
+دوستداشتنکهچیبگمحاضرمجونممبرات بدم
دلم قرص شد!
خوشم اومد که واقعا از ته دل دوسم داره
نگاهی بهش کردم و گفتم
-پسپاشوکهکلیکارداریم
لبخندیزدوگفت
+بریم
اول رفتیم یه فلافلی دوتا فلافل خوردیم
بعدش هم رفتیم یکم خرید کنیم
...
رسیدیم در خونمون
نگاهی بهش کردم و گفتم
-امشبخیلیخوشگذشت
+انشااللهبیشترهممیریم
-خبدیگهمنبرممواظبخودتباش
+توهمهمینطورخداحافظ
-خدابههمرات
پیاده شدم و رفتم خونه
سلام کردم و رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم خریدا هم گذاشتم سر جاشون و افتادم رو تخت
روز خیلی خوبی بود :)))
هم روزش هم شب
خسته بودم
نگاهی به گوشیم کردم
روی سایلنت گذاشتمش
گوشیو گذاشتم کنار
زهره اومد تو و گفت
+خوشگذشت؟!
-خیلییی
+خداروشکر
-زهره
+جانم
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part69 بعد از کلی سوال و جواب کردن از هم دیگه تو صورت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part70
-داداشاومدن؟!
+آرهخیلیهمخستهبودناومدناولخوابیدن بعدشدوبارهاومدنشامخوردنورفتنخوابیدن
-الهیدورشونبگردم
+همچنین
-یعنیچی😐😂
+منظورماینممنمدورشونبگردم
-آها😂
+آره..راستیشامچیخوردین
-فلافل
+واو
-شامچیداشتیم؟!
+کوکوسبزی
-ایدلمخواست
+مامانیکمبراتبرداشتتویخچالهفردابخور
-وایییقربونشبرم
+منبخوابمتوهمبخواب
-باشهشبتبخیر
+شبتبخیر
....
با داد بلند یه نفر با ترس بیدار شدم
زهره هم همینطور
سریع یه چادر پوشیدم و رفتم پایین دیدم بابا اینا دارن میرن سمت بیرون
پشت سرشون رفتیم دیدیم دعواست
چند مرد ریخته بودن تو کوچمون و دعوا شده بود بابام ما رو فرستاد داخل و گفت زنگ بزنین پلیس زنگ زدیم که اومدن
پلیس اومد همشونو گرفت برد
خداروشکر بخیر گذشت و بابا اینا اومدن داخل
رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم صبحانه بخورم
صبحانه که خوردم تو سالن بودیم که داداش محمد اومد و گفت
+خبمابریمکهکلیکارداریم..تواینهفتهیه ماموریتیداریمدعاکنینخوبتمومشه
خداحافظی کردیم و رفتن
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀_____________