eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part68 با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم مهدی بود جواب دا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از کلی سوال و جواب کردن از هم دیگه تو صورتش نگاه کردم و گفتم -دوسم‌داری؟ مکثی کرد و تو چشام خیره شد دستامو گرفت و گفت +دوست‌داشتن‌که‌‌چی‌بگم‌حاضرم‌جونمم‌برات‌ بدم دلم قرص شد! خوشم اومد که واقعا از ته دل دوسم داره نگاهی بهش کردم و گفتم -پس‌پاشو‌که‌کلی‌کار‌داریم لبخندی‌زد‌و‌گفت +بریم اول رفتیم یه فلافلی دوتا فلافل خوردیم بعدش هم رفتیم یکم خرید کنیم ... رسیدیم در خونمون نگاهی بهش کردم و گفتم -امشب‌خیلی‌خوش‌گذشت‌ +انشاالله‌بیشتر‌هم‌میریم -خب‌دیگه‌من‌برم‌مواظب‌خودت‌باش‌ +تو‌هم‌همینطور‌خداحافظ -خدا‌به‌همرات پیاده شدم و رفتم خونه سلام کردم و رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم خریدا هم گذاشتم سر جاشون و افتادم رو تخت روز خیلی خوبی بود :))) هم روزش هم شب خسته بودم نگاهی به گوشیم کردم روی سایلنت گذاشتمش گوشیو گذاشتم کنار زهره اومد تو و گفت +خوش‌گذشت؟! -خیلییی +خداروشکر -زهره +جانم ادامه‌دارد… کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part69 بعد از کلی سوال و جواب کردن از هم دیگه تو صورت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم -داداش‌اومدن؟! +آره‌خیلی‌هم‌خسته‌بودن‌اومدن‌اول‌خوابیدن‌ بعدش‌دوباره‌اومدن‌شام‌خوردن‌و‌رفتن‌خوابیدن -الهی‌دورشون‌بگردم +همچنین -یعنی‌چی😐😂 +منظورم‌اینم‌منم‌دورشون‌بگردم -آها😂 +آره‌..راستی‌شام‌چی‌خوردین -فلافل +واو -شام‌چی‌داشتیم؟! +کوکوسبزی‌ -ای‌دلم‌خواست +مامان‌یکم‌برات‌برداشت‌تویخچاله‌فردا‌بخور -واییی‌قربونش‌برم‌ +من‌بخوابم‌تو‌هم‌بخواب -باشه‌شبت‌بخیر +شبت‌بخیر .... با داد بلند یه نفر با ترس بیدار شدم زهره هم همینطور سریع یه چادر پوشیدم و رفتم پایین دیدم بابا اینا دارن میرن سمت بیرون پشت سرشون رفتیم دیدیم دعواست چند مرد ریخته بودن تو کوچمون و دعوا شده بود بابام ما رو فرستاد داخل و گفت زنگ بزنین پلیس زنگ زدیم که اومدن پلیس اومد همشونو گرفت برد خداروشکر بخیر گذشت و بابا اینا اومدن داخل رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم صبحانه بخورم صبحانه که خوردم تو سالن بودیم که داداش محمد اومد و گفت +خب‌ما‌بریم‌که‌کلی‌کار‌داریم..تو‌این‌هفته‌یه‌ ماموریتی‌‌داریم‌دعا‌کنین‌خوب‌تموم‌شه خداحافظی کردیم و رفتن ادامه‌دارد… کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀_____________
چـقـدر نـام‌ تو‌ زیـبـاست‌اباعبدالله‌..)❤️‍🩹
السلام علیک..
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبحتون‌بخیر✨
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊