اَمـانــہ .
_
به خودت اعتماد کن(:🌚✨
تـو از پس خیلی چیزا بر اومدی!!
و از پس هر چیزی که قراره پیش بیاد
بـر میـای💕🫂!
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part72 -آر.ه با سبحان منو بردن سمت دیگه پیش بچه ها که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part73
محمد غرق خون بود!
رفتم نزدیکش که دیدم.. نه.نه
تیر به نزدیک قلبش خورده !
نفسم از شدت ترس به زور بالا میومد
سر محمد تو بغلم گرفتم که میخواست به سختی صحبت کنه
که گفتم
-هیچینگوازبدنتخوندارهمیره
چشماشو از شدت درد بهم فشار میداد
با بیسیم درخواست نیروی کمکی و آمبولانس کردم
یهو یه نفر از پشت اومد خودمو جلوی محمد قرار دادم و تفنگمو گرفتم سمتش
دیدم رسوله
+چیشده
چیزی نگفتم از جلوی محمد کنار رفتم و با دیدنش با سرعت اومد سمتش و هی صداش کرد
آمبولانس رسید با کمک رسول بردیمش سمت آمبولانس دستامون خونی شده بود بردنش داخل آمبولانس میخواستم برم اونطرف که دیدم سبحان و چند نفر بالای سر یه نفرن
سریع رفتم دیدم داووده
چشماش بسته بود با ترس از سبحان پرسیدم
-چیشده
+نفسشبهزوربالامیومد۱۰دقیقهقبلآمبولانس چشماشبستهشد
-وای
پرستار بلند شد و گفت
×هرچهسریعترهردوشونبایدبهبیمارستان منتقلبشن
داوود هم بردن تو آمبولانس
خواستم برم سمت اونطرف خرابه که دستم بهم فشار آورد
نگاهی بهش کردم و دیدم خراشش ازش خون میاد
سبحان دیدم و گفت
+دیوونهحداقلبزاراینپرستاراباباندبراتببندنش
-نمیخوادبایدرئیسباندودستگیرکنیم
+نمیزارمبریبایددستتوببندیبعد
به زور سبحان نشستم تو آمبولانس تا برام باند پیچی کنن
بتادین رو که ریخت روی دستم دادم رفت رو هوا که سبحان اومد نزدیکم و دستمو گرفت
+خوبی؟!
-آره..بایدبریم
×دستتوننیازبهبخیهدارهبیایینبیمارستان
-بعدامیام
از آمبولانس اومدم پایین و با سبحان و رسول رفتیم تو خرابه
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part73 محمد غرق خون بود! رفتم نزدیکش که دیدم.. نه.نه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part74
غلام رئیس باند بود و حتما باید دستگیر میشد!
اما بیشتر نگرانیم پیش داوود و محمد بود:)
نمیدونستم چطوری باید به زهرا اینا بگم
صدای پای کسیو شنیدیم
وارد شدیم که غلام بود
اسلحه رو گرفت سمتمون ما هم اسلحه هامونو گرفتیم سمتش
-بندازشزمین
+نندازمچیمیشه؟
-کاروسختترنکن..گفتمبنداززمین
داد زد و گفت
+بهمنننندستورندهههه
شلیک کرد و از کنار گوشمون رد شد؛
صداش تو گوشم بود..
مجبور شدم پاشو بزنم
افتاد روی زمین
سریع با بچه ها دستگیرش کردیم
بردیمش سمت ون
آمبولانس راه افتاد سمت بیمارستان
منم با سبحان و رسول با ماشینمون پشت سرشون رفتیم
دستم اذیتم میکرد ولی نمیگفتم چون محمد و داوود مهمتر بودن
زخم دستم درد کرد که سرمو به صندلی چسبوندم و چشامو بهم فشردم:)
سبحان و رسول با نگرانی بهم نگاه کردن که سبحان گفت
+بایدباپرستارامیرفتیبیمارستانتاسریعبخیش کنن
×راستمیگه
-مهمنیستالانفقطداوودومحمدبراممهمن!
+بهتریالان؟
-خوبم..
رسیدیم بیمارستان
محمد و داوود رو سریع بردن اتاق عمل
پرستاری اومد جلو و بهم گفت
به خانوادشون خبر بدین باید بدونن.
ترس و استرس وارد بدنم شد!
چطوری باید میگفتم
رفتم سمت رسول
-رسولبایدبریمخونهزهرا اینابهشونبگیم
+چطوریبگیم
-بهسختی..ولیبایدبگیم
+باشهبریم
به سبحان گفتم حواسش به همه چی باشه تا برگردیم
با رسول راه افتادیم سمت خونه زهرا اینا
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀____________