اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part83 وارد اتاق که شدم فهمیدم زهرا خوابش برده آب هویج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part84
مجبور شدم یه سر برم تو گالری
رفتم پوشه عکسام با داداش محمد..
فیلمای تولد عکساش همه چی اونجا بود
یه طور یاد آور خاطرات..
از شدت دلتنگی پناه بردم به اون عکسا
انقدر قربون صدقش رفتم که اشکم در اومد
کاش زودتر بیداربشه
کاش زودتر چشماشو باز کن و دوباره بگه آبجی کوچیکه:)
میدونستم اگه بیشتر تو پوشه بمونم حالم
بدتر میشه برای همین گوشیمو کنار گذاشتم
که دیدم مهدی بیدار شده و حتی یه کلمه
چیزی نگفته
_چیزی شده؟
+نه..
_پس.. چرا اینطور نگاه میکنی؟
+هیچی ،چرا گریههانم نازه ؟
لبخند کوچیکی زدم و با بغض گفتم
_مسخره
+بلندشو..بلندشو بریم پایین پیش زهره و داوود
یکمم اونا سرگرم بشن گناه دارن
_باشه برو پایین صورتمو بشورم میام
+منتظرتم بانو
_دیوونه..باشه
صورتمو که شستم رفتم پایین پیش بچه ها
داوود حالش خوب بود ولی زخمش چون
عمیق بود یکم اذیتش میکرد
چند روزی میشه که شام درست و حسابی
نخورده بودیم ولی اینطور که معلوم بود
مهدی قرار بود برامون شام درست کنه
جدی تا حالا ندیده بودم از این کاراش بهم
گفته باشه یا انجام داده باشه تعجب کردم خب
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀___________
صداوسیما: دشمن صهیونی با حمله به شبکه خبر به دنبال خاموش کردن صدای ملت ایران و صدای حقیقت بود.
.
شیر بچه های امیرالمومنین از هیچی نمیترسند!
ما این شجاعت رو از مولامون یاد گرفتیم
جنگ خیبر که یادتون نرفته...!