eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتا اینو که دیدم قلبم درد گرفت(((:
‌ تو مراسم تشییع شهدا یکی حرف قشنگی زد گفت : خدا اصلا این اسرائیل رو گذاشت رو دوش ما ایرانیا ؛ [ چون کسی غیر ما نمیتونه نابودش کنه . ]
نمیدانم‌ چه‌ کسی‌ وطن‌ را‌ فروخت، اما‌ دیدم‌ چه‌ کسانی‌ بهایش‌ را‌ پرداختند‌!
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
براۍرسیدن‌بہ‌جایگاهی ڪہ‌در زندگی‌میخوایم، باید‌بہ‌تلاش‌ادامہ‌بدیم؛ بایدیہ‌تصویر واضح‌از‌خواستہ‌ هامون،داشتہ‌باشیم، و براساس‌اون‌چیزی‌ڪہ‌ما‌رو بہ‌خواستہ‌مون‌نزدیڪ‌می‌ڪنہ‌، تصمیمات‌و‌انتخاب‌هاۍدرست‌داشتہ‌باشیم. و بعد مصمم‌و‌با‌تمرڪز،بہ‌سمتش‌پیش‌بریم.
پیامِ کتاب‌ها..🔗🚶‍♂
آقای امام رضا ! دلتنگیِ من برای تو تمام‌شدنی نیست ؛ من یک وقت‌هایی دلتنگتم ، اکثرِ وقت‌ها دلتنگ‌تر ...
نیازمندی‌ها : یه خواب راحت ؛ گوشه حـرم امام رضا ( :❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part84 مجبور شدم یه سر برم تو گالری رفتم پوشه عکسام با
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قرار بود ماکارانی درست کنه وسایلی که میخواست براش گذاشتم و خودم با یه چای رفتم سمت بالکن اتاقم روی صندلی گهواره‌ای نشستم و به سمت بیرون خیره شدم، به کارای عقدم فکر میکردم یهو همه چی خراب شده بود قرار بود به این زودیا عقد کنیم که داداش اینطوری شد ولی خود داداش هم عروسیش نزدیک بود تمام برنامه هامون بهم ریخته بود من باید با این موضوع ها کنار بیام کار داداش اینا و مهدی خطرناک بود باید از همین الان خودمو آماده میکردم قرار بود با مهدی زندگی شروع کنم که پر از چالش بود .. لیوان چای رو تو دستم فشار میدادم و تو افکارم غرق شده بودم طوری که نفهمیدم گوشیم زنگ خورده بود .. به گوشیم که نگاه کردم مامانم بود _جانم‌مامان +زهرا‌بیا‌ از‌جام‌پریدم‌ _مامان‌چیشده‌درست‌بگو‌ +‌بیا..بیا‌بیمارستان‌ قطع کرد.. ترسیدم نمی‌دونم چیشده بود سریع پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم باید بریم بیمارستان همشون با تعجب فراوان بهم نگاه میکردن که بهشون گفتم.. چیه چرا اینطور نگاه میکنید مامانم زنگ زد آماده شید بریم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________