eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
براۍرسیدن‌بہ‌جایگاهی ڪہ‌در زندگی‌میخوایم، باید‌بہ‌تلاش‌ادامہ‌بدیم؛ بایدیہ‌تصویر واضح‌از‌خواستہ‌ هامون،داشتہ‌باشیم، و براساس‌اون‌چیزی‌ڪہ‌ما‌رو بہ‌خواستہ‌مون‌نزدیڪ‌می‌ڪنہ‌، تصمیمات‌و‌انتخاب‌هاۍدرست‌داشتہ‌باشیم. و بعد مصمم‌و‌با‌تمرڪز،بہ‌سمتش‌پیش‌بریم.
پیامِ کتاب‌ها..🔗🚶‍♂
آقای امام رضا ! دلتنگیِ من برای تو تمام‌شدنی نیست ؛ من یک وقت‌هایی دلتنگتم ، اکثرِ وقت‌ها دلتنگ‌تر ...
نیازمندی‌ها : یه خواب راحت ؛ گوشه حـرم امام رضا ( :❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part84 مجبور شدم یه سر برم تو گالری رفتم پوشه عکسام با
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قرار بود ماکارانی درست کنه وسایلی که میخواست براش گذاشتم و خودم با یه چای رفتم سمت بالکن اتاقم روی صندلی گهواره‌ای نشستم و به سمت بیرون خیره شدم، به کارای عقدم فکر میکردم یهو همه چی خراب شده بود قرار بود به این زودیا عقد کنیم که داداش اینطوری شد ولی خود داداش هم عروسیش نزدیک بود تمام برنامه هامون بهم ریخته بود من باید با این موضوع ها کنار بیام کار داداش اینا و مهدی خطرناک بود باید از همین الان خودمو آماده میکردم قرار بود با مهدی زندگی شروع کنم که پر از چالش بود .. لیوان چای رو تو دستم فشار میدادم و تو افکارم غرق شده بودم طوری که نفهمیدم گوشیم زنگ خورده بود .. به گوشیم که نگاه کردم مامانم بود _جانم‌مامان +زهرا‌بیا‌ از‌جام‌پریدم‌ _مامان‌چیشده‌درست‌بگو‌ +‌بیا..بیا‌بیمارستان‌ قطع کرد.. ترسیدم نمی‌دونم چیشده بود سریع پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم باید بریم بیمارستان همشون با تعجب فراوان بهم نگاه میکردن که بهشون گفتم.. چیه چرا اینطور نگاه میکنید مامانم زنگ زد آماده شید بریم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part85 قرار بود ماکارانی درست کنه وسایلی که میخواست بر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خودم سریع آماده شدم و تو حیاط وایسادم تا بیان مهدی ماشین رو آورد تو حیاط که داوود هم ببریم سوار که شدیم به مهدی گفتم فقط گاز بده وقتی رسیدیم بیمارستان سریع پیاده شدم و رفتم سمت بخش مراقبت‌های ویژه شلوغ بود ترسیدم قدم هام سنگین شد.. جلوتر که رفتم دوستای داداشم مامان اینا همه پشت در بودن که دکتر بیاد بیرون بعد از چند دقیقه دکتر اومد سریع تر از همه رفتم جلو _اقای‌دکتر‌چیشده +ما‌تا‌فرداهم‌صبر‌میکنیم‌اگر‌بهوش‌اومدن‌که‌ خب‌هیچی‌واگرنه‌مجبوریم‌دستگاه‌ها‌رو‌جدا‌کنیم _یعنی‌چی‌ جلوی‌دکتر‌رو‌گرفتم‌ _دکتر‌نمیزارممم‌داداش‌من‌بهوش‌میاد دکتر‌رفت‌و‌من‌چشمام‌پر‌اشک‌شد با‌گریه‌فراوان‌رفتم‌سمت‌بابام _بابا‌من‌نمیزارم‌اجازه‌‌همچین‌کاری‌بدین‌ نمیزارم‌داداشمو‌بکشیددد‌ +دخترم‌اروم‌بااش‌توروخدا نمیتونستم‌آروم‌باشم مهدی‌بغلم‌کرد‌که‌دیگه‌نتونستم‌چیزی‌بگم "مهدی" با‌شنیدن‌حرفای‌دکتر‌دچار‌سردرد‌بدی‌شدم‌ حال‌زهرا‌خیلی‌بد‌شده‌بود،هیچکس‌نمیتونست‌ آرومش‌کن تنها‌کاری‌که‌میتونستم‌اینکه‌بغلش‌کنم‌ وقتی‌بغلش‌کردم‌دیگه‌جز‌ریز‌گریه‌کردناش‌چیزی‌ نمیشنیدم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part86 خودم سریع آماده شدم و تو حیاط وایسادم تا بیان مه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کم‌کم‌زهرا‌رو‌بردم‌سمت‌حیاط بیمارستان از اون فضای غمگین دورش کردم.. نشستیم روی صندلی‌های محوطه برای زهرا آب گرفته بودم که بخوره بلکه آرومتر بشه و حالش یکم تغییر کنه اشک هاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد با صدای بغض آلودش گفت +مهدی..‌من‌نمیخوام‌این‌اتفاق‌بیوفته‌نمیزارم _خودتو‌اذیت‌نکن‌زهرا‌،‌ان‌شاءالله‌بهوش‌میاد امشب‌باید‌‌خیلی‌براش‌دعا‌کنیم‌ یه‌زنگ‌هم‌به‌نگین‌خانوم‌بزن +به‌نگین‌بگم‌چی‌..بگم‌بیا‌میخوان‌دستگاه‌ها‌رو‌ جدا‌کنن،بیا‌میخوان‌محمدو‌بکشن _نه‌من‌منظورم‌این‌نیست‌،زنشه‌باید‌بدونه‌ +من‌که‌نمیتونم‌،به‌زهره‌بگو‌زنگ‌بزنه‌ _باشه میخواستم‌حرفی‌بزنم‌که‌گوشیم‌زنگ‌خورد سبحان بود بلند شدم رفتم اون سمت جواب بدم _جانم داداش +به‌سلام‌آقا‌مهدی‌،نیستیا _درگیریم‌‌خودت‌میدونی‌که‌ +حال‌محمد‌تغییر‌نکرده؟ _نه‌میخوان‌دستگاه‌ها‌رو‌جدا‌کنن‌کلا‌خانواده‌بهم‌ریخته +یا‌خدااا _حالا‌کاری‌پیش‌اومده؟ +آره ‌میخواست‌بگم‌بیای‌سایت‌کارت‌دارن ولی‌با‌این‌چیزی‌که‌گفتی‌بعید‌میدونم‌بتونی‌بیایی _میام‌اشکال‌نداره +باشه‌پس‌منتظرتم قطع‌کردم‌و‌رفتم‌کنار‌زهرا‌نشستم‌ نگاهی‌بهم‌کرد‌گفت +اگه‌کارت‌دارن‌برو _ببخشید‌واقعا‌از‌سایت‌بود +اشکال‌نداره‌ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part87 کم‌کم‌زهرا‌رو‌بردم‌سمت‌حیاط بیمارستان از اون فضا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _پس‌چطور‌برمیگردین‌؟ +من‌امشب‌خونه‌نمیرم‌،داوود‌هم‌که‌دستش‌ خوب‌شده‌ماشین‌رو‌‌میره‌خونه‌میاره _کار‌داشتی‌حتما‌زنگ‌بزن +باشه بلند‌شدم‌و‌چند‌قدمی‌که‌رفتم‌زهرا‌صدام‌کرد +مهدی _جانم +مواظب خودت باش :)) _چشمم،‌توهم‌همینطور "زهرا" بعد‌از‌رفتن‌مهدی‌دوباره‌رفتم‌سمت‌بیمارستان مامان اینا چند روزی بود که اینجا بودن و استراحت نکرده بودن رفتم پیششون و گفتم _مامان‌شما‌امشب‌برین‌خونه‌استراحت‌کنید‌ +نه‌اصلا _جان‌من‌دیگه،توو‌بابا‌خسته‌شدین‌امشب‌ من‌و‌زهره‌و‌داوود‌میمونیم‌ +خبری‌شد‌حتما‌زنگ‌بزن‌تو‌هر‌ساعتی _چشم..به‌بابا‌هم‌گفتم‌که‌برین‌رفته‌تو‌حیاط +باشه‌‌خداحافظ _خداحافظ هوا‌ کم‌ کم‌ تاریک‌ میشد در‌ حال‌ ذکر‌ گفتن‌ بودم‌ که‌ صدای‌ اذان‌ رو‌ شنیدم رفتم‌ سمت‌ نمازخونه‌ بیمارستان‌ وضو‌ گرفتم‌ که‌ نماز‌ بخونم ، مهری برداشتم و رو به قبله وایسادم و نمازمو شروع کردم بعد نماز.. تو همون حالت شروع کردم به دردودل با خدا چند وقتی بود دلم گرفته بود از همه چی خسته بودم و روحیم گرفته شده بود خدایا این داداش ما گناه داره ها خودت یه کاری کن به مادرش رحم کن من نمیخوام داداشم چیزیش بشه نمیخوام تنهامون بزاره خودت کمک کن یه طوری تو این حال و هوا غرق شده بودم که متوجه اشکام و حضوره زهره نشده بودم:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀_________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
خندیدند و رد شدند ؛ این حکایت زندگی آدم‌هایی بود  ‌که عاشق خدا بودند ..:)✨️