اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part86 خودم سریع آماده شدم و تو حیاط وایسادم تا بیان مه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part87
کمکمزهراروبردمسمتحیاط بیمارستان
از اون فضای غمگین دورش کردم..
نشستیم روی صندلیهای محوطه
برای زهرا آب گرفته بودم که بخوره بلکه آرومتر
بشه و حالش یکم تغییر کنه
اشک هاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد با صدای
بغض آلودش گفت
+مهدی..مننمیخوامایناتفاقبیوفتهنمیزارم
_خودتواذیتنکنزهرا،انشاءاللهبهوشمیاد
امشببایدخیلیبراشدعاکنیم
یهزنگهمبهنگینخانومبزن
+بهنگینبگمچی..بگمبیامیخواندستگاههارو
جداکنن،بیامیخوانمحمدوبکشن
_نهمنمنظورمایننیست،زنشهبایدبدونه
+منکهنمیتونم،بهزهرهبگوزنگبزنه
_باشه
میخواستمحرفیبزنمکهگوشیمزنگخورد
سبحان بود
بلند شدم رفتم اون سمت جواب بدم
_جانم داداش
+بهسلامآقامهدی،نیستیا
_درگیریمخودتمیدونیکه
+حالمحمدتغییرنکرده؟
_نهمیخواندستگاههاروجداکننکلاخانوادهبهمریخته
+یاخدااا
_حالاکاریپیشاومده؟
+آره میخواستبگمبیایسایتکارتدارن ولیبااینچیزیکهگفتیبعیدمیدونمبتونیبیایی
_میاماشکالنداره
+باشهپسمنتظرتم
قطعکردمورفتمکنارزهرانشستم
نگاهیبهمکردگفت
+اگهکارتدارنبرو
_ببخشیدواقعاازسایتبود
+اشکالنداره
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part87 کمکمزهراروبردمسمتحیاط بیمارستان از اون فضا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part88
_پسچطوربرمیگردین؟
+منامشبخونهنمیرم،داوودهمکهدستش
خوبشدهماشینرومیرهخونهمیاره
_کارداشتیحتمازنگبزن
+باشه
بلندشدموچندقدمیکهرفتمزهراصدامکرد
+مهدی
_جانم
+مواظب خودت باش :))
_چشمم،توهمهمینطور
"زهرا"
بعدازرفتنمهدیدوبارهرفتمسمتبیمارستان
مامان اینا چند روزی بود که اینجا بودن و استراحت نکرده بودن رفتم پیششون و گفتم
_مامانشماامشببرینخونهاستراحتکنید
+نهاصلا
_جانمندیگه،تووباباخستهشدینامشب
منوزهرهوداوودمیمونیم
+خبریشدحتمازنگبزنتوهرساعتی
_چشم..بهباباهمگفتمکهبرینرفتهتوحیاط
+باشهخداحافظ
_خداحافظ
هوا کم کم تاریک میشد
در حال ذکر گفتن بودم که صدای اذان رو شنیدم
رفتم سمت نمازخونه بیمارستان وضو گرفتم که نماز بخونم ، مهری برداشتم و رو به قبله وایسادم و نمازمو شروع کردم
بعد نماز..
تو همون حالت شروع کردم به دردودل با خدا
چند وقتی بود دلم گرفته بود
از همه چی خسته بودم و روحیم گرفته شده بود
خدایا این داداش ما گناه داره ها
خودت یه کاری کن به مادرش رحم کن
من نمیخوام داداشم چیزیش بشه
نمیخوام تنهامون بزاره خودت کمک کن
یه طوری تو این حال و هوا غرق شده بودم که متوجه اشکام و حضوره زهره نشده بودم:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀_________
خندیدند و رد شدند ؛
این حکایت زندگی آدمهایی بود
که عاشق خدا بودند ..:)✨️
#خدایمن
°🌿🤍°
الحمدُللهِالذیاذهَــبَعَناالحَـزَنَ/فاطر۳۴
سپاس خدایی را که اندوه را از ما بزدود🦋
#خدایمن
•🤍👀•
بیھودهنگردیددراینشھربهوالله نزدیكترینرآهبهاللهحُسـیـناست ( :️
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part88 _پسچطوربرمیگردین؟ +منامشبخونهنمیرم،داوود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part89
زهره سرشو به دیوار تکیه داده بود و آروم گریه میکرد بهش اشاره کردم که بیاد کنارم و سریع اومد پیشم
سرشو روی شونه هام گذاشت و منم دستشو گرفتم و بهش گفتم
_بهوشمیادداداش؟
+انشاءالله..
_خیلیدلمگرفته،دیگهنمیتونم
+منم..راستیبهنگینگفتی؟
_نهنتونستمتوبهشمیگی؟
+چیبگم؟!
_پیامبدهبگوفردابیابیمارستانهمین
+میترسه
_نهچیزینمیشهبایدبدونه
چشمای زهره پر از بغض و اشک بود
میدونستم مثل خودم خیلی دلش گرفته برای
همین بدون اینکه چیزی بگیم همو بغل کردیم و چند دقیقه ای تو همون حالت گریه کردیم
زهره تو نمازخانه موند یکم استراحت کنه
منم رفتم سمت پرستار که لباس بپوشم برم
پیش داداش و باهاش حرف بزنم
لباسهای ویژه رو که پوشیدم وارد اتاقش شدم
روی صندلی کنار تخت نشستم و به صورت خسته داداشم نگاه کردم
دستمو روی دستش گذاشتم
داداش میدونی که چقدر منتظریم بیدار بشی
دوست دارم دوباره وقتی با زهره بحثمون میشد
بیای وسطمون وایسی و هم بخندی و هم آشتیمون بدی
دلم میخواد دوباره بیایی بگی آبجی کوچیکه چطوره
بیای درمورد غذاهامون نظر بدی
دلم برای ثانیه های بودنت تنگ شده
آبجی کوچیکت دلش برات تنگ شده
بیدار شو بیدار شو با هم بریم مشهد
قرار بود ما اونجا عقد کنیم دیگه
تو بیدار بشی هرچی زودتر میریم مشهد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part89 زهره سرشو به دیوار تکیه داده بود و آروم گریه میک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part90
از اتاق آروم اومدم بیرون
رفتم وسایلمو تحویل بگیرم و لباسمو عوض کنم
گوشیم رو که گرفتم پیام مهدی رو دیدم
بازش کردم که نوشته بود
(زهرا جانم قراره برای چند روزی برم ماموریت نمیتونستم زنگ بزنم مجبور شدم اینطور بگم نگران نشی دوستت دارم مواظب خودت باش)
ماموریت تو این موقعیت آخه ؟
همون لحظه جواب دادم و براش نوشتم
٫باشه عزیزدلم اشکال نداره منم همینطور مواظب خودت باش ٫
گوشیمو تو کیفم گذاشتم برگشتم که با صورت داوود مواجه شدم ، چند تا فلافل دستش بود
_سلام کی اومدی
+سلامچنددقیقهایمیشه،ایناروبگیربراتووزهرهگرفتمبخورین
_خودتچی
خنده ای کرد و گفت:
+برایخودممگرفتمولینتونستمتحملکنمتوراهخوردم
_دیوونهایتوشکمو
+بروزهرهروصداکنبریمتومحوطهبخورین
_باشهبرومیایم
رفتم نمازخونه ولی وقتی دیدم زهره خوابش برده دلم نیومد بیدارش کنم مجبور شدم تنها برم پیش داوود
+زهرهکو
_خواببود
+منشکمو،اونخوابالو
خندیدم و گفتم
_الحقویژگیهاتونومیدونی
+توهمدیوونهای
_چرا اونوقت
+چونیهکاراییمیکنیآدمتوشمیمونه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀__________