خندیدند و رد شدند ؛
این حکایت زندگی آدمهایی بود
که عاشق خدا بودند ..:)✨️
#خدایمن
°🌿🤍°
الحمدُللهِالذیاذهَــبَعَناالحَـزَنَ/فاطر۳۴
سپاس خدایی را که اندوه را از ما بزدود🦋
#خدایمن
•🤍👀•
بیھودهنگردیددراینشھربهوالله نزدیكترینرآهبهاللهحُسـیـناست ( :️
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part88 _پسچطوربرمیگردین؟ +منامشبخونهنمیرم،داوود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part89
زهره سرشو به دیوار تکیه داده بود و آروم گریه میکرد بهش اشاره کردم که بیاد کنارم و سریع اومد پیشم
سرشو روی شونه هام گذاشت و منم دستشو گرفتم و بهش گفتم
_بهوشمیادداداش؟
+انشاءالله..
_خیلیدلمگرفته،دیگهنمیتونم
+منم..راستیبهنگینگفتی؟
_نهنتونستمتوبهشمیگی؟
+چیبگم؟!
_پیامبدهبگوفردابیابیمارستانهمین
+میترسه
_نهچیزینمیشهبایدبدونه
چشمای زهره پر از بغض و اشک بود
میدونستم مثل خودم خیلی دلش گرفته برای
همین بدون اینکه چیزی بگیم همو بغل کردیم و چند دقیقه ای تو همون حالت گریه کردیم
زهره تو نمازخانه موند یکم استراحت کنه
منم رفتم سمت پرستار که لباس بپوشم برم
پیش داداش و باهاش حرف بزنم
لباسهای ویژه رو که پوشیدم وارد اتاقش شدم
روی صندلی کنار تخت نشستم و به صورت خسته داداشم نگاه کردم
دستمو روی دستش گذاشتم
داداش میدونی که چقدر منتظریم بیدار بشی
دوست دارم دوباره وقتی با زهره بحثمون میشد
بیای وسطمون وایسی و هم بخندی و هم آشتیمون بدی
دلم میخواد دوباره بیایی بگی آبجی کوچیکه چطوره
بیای درمورد غذاهامون نظر بدی
دلم برای ثانیه های بودنت تنگ شده
آبجی کوچیکت دلش برات تنگ شده
بیدار شو بیدار شو با هم بریم مشهد
قرار بود ما اونجا عقد کنیم دیگه
تو بیدار بشی هرچی زودتر میریم مشهد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part89 زهره سرشو به دیوار تکیه داده بود و آروم گریه میک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part90
از اتاق آروم اومدم بیرون
رفتم وسایلمو تحویل بگیرم و لباسمو عوض کنم
گوشیم رو که گرفتم پیام مهدی رو دیدم
بازش کردم که نوشته بود
(زهرا جانم قراره برای چند روزی برم ماموریت نمیتونستم زنگ بزنم مجبور شدم اینطور بگم نگران نشی دوستت دارم مواظب خودت باش)
ماموریت تو این موقعیت آخه ؟
همون لحظه جواب دادم و براش نوشتم
٫باشه عزیزدلم اشکال نداره منم همینطور مواظب خودت باش ٫
گوشیمو تو کیفم گذاشتم برگشتم که با صورت داوود مواجه شدم ، چند تا فلافل دستش بود
_سلام کی اومدی
+سلامچنددقیقهایمیشه،ایناروبگیربراتووزهرهگرفتمبخورین
_خودتچی
خنده ای کرد و گفت:
+برایخودممگرفتمولینتونستمتحملکنمتوراهخوردم
_دیوونهایتوشکمو
+بروزهرهروصداکنبریمتومحوطهبخورین
_باشهبرومیایم
رفتم نمازخونه ولی وقتی دیدم زهره خوابش برده دلم نیومد بیدارش کنم مجبور شدم تنها برم پیش داوود
+زهرهکو
_خواببود
+منشکمو،اونخوابالو
خندیدم و گفتم
_الحقویژگیهاتونومیدونی
+توهمدیوونهای
_چرا اونوقت
+چونیهکاراییمیکنیآدمتوشمیمونه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀__________
آقای امام رضا(ع)
تو تنها میتوانی آخرین درمانِ من باشی
و بیشک دیگران بیهوده میجویند تسکینم:)
#امامرضا