eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
هــروقت‌ دلت‌ واســــه‌ امـــام‌ رضــا تـَنگ‌ شد، بـدون‌ امـــام‌ رضاست‌ کـه‌ دلــِش‌ واست‌ تـَنگ‌ شـُده!(:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part90 از اتاق آروم اومدم بیرون رفتم وسایلمو تحویل بگی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _وا چیکار‌کردم‌مگه +چیکارا‌نکردی خندیدم و شروع کردم ساندویچمو خوردم در اون حالت یهو چشمم به داوود افتاد یه جوری نگام میکرد ترسیدم چیزیم شده باشه چرخی زدم و بهش گفتم: _چرا اینطور نگام میکنی؟! خندید و گفت: +دلم‌تنگ‌شد‌برای‌این‌لحظه‌،خیلی‌وقته‌خلوت‌نکردیم به سمت حالت اولم برگشتم و گفتم: _اوم‌..راست‌میگیا حس میکردم داوود یه طوری بود تا خواستم چیزی بگم فاصلشو نزدیکتر کرد و بغلم کرد منم چیزی نگفتم و همراهیش کردم بعد از چند دقیقه‌ای گفت: +زهرا‌چه‌عطری‌زدی‌! بعد از این همه لحظه احسـ.اسی اینو گفت خندم گرفت و گفتم: _مهدی‌برام‌گرفته دستاشو روی نیمکت گذاشت و گفت: +اصلنم‌خوب‌نیست با تعجب نگاش کردم و گفتم : _حسودی؟!نه..نه نگاهی بهم کرد و گفت: +کی‌به‌اون‌حسودی‌میکنه‌آخه ضربه‌آرومی‌به‌بازوش‌زدم‌گفتم: _عهههه‌داوود خندید و گفت: +شوخی‌کردم..ولی‌سلیقه‌خوبی‌داره‌هم‌ تو‌انتخاب‌زن‌..هم‌بقیه‌موارد‌ ساندویچمو تو دستم پیچ دادم گفتم: _اون‌که‌بله داوود خندید دیگه چیزی نگفت بعد از خوردن ساندویچ داوود رفت پیش داداش و منم رفتم پیش زهره ببینم بیدار شده یا نه وارد نمازخانه که شدم معلوم بود تازه بیدار شده ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part91 _وا چیکار‌کردم‌مگه +چیکارا‌نکردی خندیدم و شروع ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ساندویچ رو بهش دادم و رفتم سمت قبله که دوباره دعا کنم میخندیدما ولی خنده هام تلخ بود چون نمی‌دونستم فردا قراره چی بشه هم ترس داشتم هم هیجان یه حس عجیب و غریبی که خودمم توش مونده بودم.. <مهدی> ماموریتی که داشتم سه چهار روزه بود و تو اون مدت نمیتونستم با زهرا صحبت کنم نمیشد باهاش ارتباط بگیرم پرونده‌ی که بهمون سپرده شده بود بیشتر از قبل پیچیده میشد و هر لحظه یه سرنخ جدید پیدا میکردیم و به افراد جدیدی وصل میشیدیم بعد از یه استراحت کوتاه تو ون دوباره بلند شدم و سمت کامپیوتر ها رفتم مسئول این قسمت من و سبحان و رسول بودیم باید برای شناسایی بیشتر چند روز تو این حالت میموندیم بعد از یه تایم طولانی کار کردن روی دوربین های خونه بلاخره تونستیم هـ.ـک کنیم و وارد سیستم دوربین ها بشیم یه قدم بزرگی افتادیم جلو قطعا آقای احمدی از کارمون خوشحال میشد گوشیمو برداشتم و سمت تخت ون رفتم دراز شدم و وارد گالری شدم تو پوشه عکسای خودم و زهرا رفتم دلم براش تنگ شده حداقل تو روز یه بار تلفنی حرف می‌زدیم ولی قرار بود به مدت چند روز نه بهش پیام بدم نه زنگ بزنم چون مجبور بودم گوشیمم که حالت پرواز بود اونم نمیتونست خبری ازم بگیره .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part92 ساندویچ رو بهش دادم و رفتم سمت قبله که دوباره دع
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم عکسای روز نامزدیو که نگاه میکردم یهو چشمم به چشمای زهرا افتادم روی چشماش زوم کردن که ای دل غافل دلتنگی برطرف نشد هیچ بیشتر دلتنگ شدم به قول شاعر که میگه.. <شاعر شده ام باغزل ناب نگاهش لا حول ولا قوه الا به نگاهش > اصن چشماش به طور خاصی قشنگ بود حتی نگاه کردنش ماجرای دلدادگی از همین چشما شروع شد چشمای که شده بودن دنیای من میدونستم اگه عکسای بعدی رو نگاه کنم دلم بیشتر تنگ میشه ترجیح دادم بخوابم گوشیمو روی میز کوچیک کنارم گذاشتم و حدود چند ثانیه طول نکشید که خوابم برد یک ساعت بعد.. با صدا زدنای یه نفر یهو از خواب پریدم سبحان بود نگاهش کردم و گفتم: _خواب‌عمیق‌بودم‌سبحاااان اشاره کرد جمع تر بشینم و نشست کنارم +کور‌که‌نیستم‌داداش‌دیدم‌ ولی‌لازم‌بود‌بیدارت‌کنم _چیشده‌مگه دستشو روی پاش گذاشت و با اشاره به رسول شروع کرد و گفت: +طبق‌چیزایی‌که‌رسول‌از‌طریق‌دوربین‌فهمیده امشب‌قراره‌یه‌مهمونی‌بزرگ‌برگزار‌بشه‌ تو‌این‌مهمونی‌نصف‌تـ.ـبهکارا‌هستن‌و‌ماباید‌یه‌ نفوذی‌بفرستیم‌بینشون‌برای‌شناسایی از روی تخت بلند شدم و گفتم: _سبحان نکنه.. نذاشت ادامه حرمو بزنم که با مکث کوتاهی گفت : +متاسفانه‌آره‌اون‌نفوذی‌تویی ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part93 عکسای روز نامزدیو که نگاه میکردم یهو چشمم به چش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ضربه ای روی پیشونیم زدم و گفتم: _وای‌سبحان‌نه‌،‌آخه‌چرا‌من‌؟! بلند شد و رو به روم وایساد و گفت: +چمیدونم..میدونستم‌اعصابت‌خراب‌میشه‌ ولی‌خب‌کاریه‌که‌شدن،خیلی‌تلاش‌کردم‌خودم‌ به‌جات‌برم‌ولی‌خب‌سپردنش‌به‌تو _شانس‌ندارم‌که‌..اشکال‌نداره‌بازم‌دمت‌گرم‌داداش خواستم برم بیرون که دستمو گرفت و گفت: +لباسات‌و‌بچه‌های‌گریم‌رسیدن‌صدات‌میکنم‌ سری‌تکون‌دادم‌به‌علامت‌باشه‌و‌بیرون‌رفتم حالم گرفته شد میدونستم قراره چه اتفاقاتی بیوفته این یه آرامش قبل طوفان بود آخه چرا من؟ این همه نیرو من چرا باید برم؟ یه ربع بعد یه ماشین کنار ون وایساد و چند نفر پیاده شدن با دیدن نیما فهمیدم که برای گریم من اومدن .. دستی تکون دادم به داخل ون بردمشون برای لباسم یه کت و شلوار مشکی آورده بودن و قرار بود تو قیافم کمی تغییر ایجاد کنن و حتی روی گردنم یه برچسب خالـ.ـکوبی بزنن که بهم شکی نشه منم که متنفر از این کارا بودم ولی خب چه میشه کرد دستوری بود از طرف آقای احمدی! حدودا نیم ساعت به مهمونی مونده بود و من آماده بودم با دیدن خودم هم تعجب کردم هم خندم گرفت تیم نیما واقعا حرفه‌ای بودن یه طوری برچسب رو زده بودن که خودمم میخواست باورم بشه واقعا یه مار رو گردنم زدم دوربین و صدا و همه چیز تنظیم بود از ون بیرون رفتم و با بچه ها خداحافظی کردم و سبحان رو با یه بغل تنها گذاشتم سمت باغ قدم برداشتم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀_________
807.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صِدای‌پایِ‌مُـحَـــرَّم‌به‌گـوش‌می‌آیَـد ازاین‌به‌بَعدحُسِین‌است‌ صاحِبِ‌دِلِ‌ما...(:💔!
چاره‌اۍ‌جزغم‌دورۍ‌ حࢪم‌نیست‌کہ‌نیست؛ بگذاریدبہ‌بیچارگی‌ام‌گریہ‌کنم💔.
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه‌لایق‌به‌تــورسیدن،نبودم؛ شده‌اشکی‌که‌هرشب‌ازگوشهٔ‌ چشمم‌میچکه‌حسین‌دوست داشتنی‌منی:)) 🥲