یِکسآلرآبِهخآطِریِکمآهزِندِهایم
دُنیآیِمآبِدونِمُحَرَمنِمیشَوَد(!:❤️🩹
#امامحسین | #محرم
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ازامشبےبـهبعدبهعشقمحرمت
چلهگرفتهامکهگنهکمکنمحسیـن...
#محرم
محبوب من!
دنیا محل گذر نیست،
دنیا محلِ دوست داشتن شماست🤍
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part96 بعد از صحبت کوتاهی با این مرد لیوانی که توش نوشی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part98
نوری تو چشمام خورد و چند بار باز و بسته کردم که بتونم رو به رومو واضح ببینم
که قیافه سبحان نمایان شد
چهرش خیلی نگران بود
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
_ترسیدیفکرکردیمردم؟
جلوتر اومد و گفت :
+یهچیبهتمیگما
_ترسیدیا..هستمداداشنترس
+مهدیساکتعه،میدونیازداداشبرام
عزیزتریهیچرتوپرتمیگی
دستشو گرفتم و محکم فشـ...ـارش دادم ..
دکتر اومد داخل و آزمایش رو آورد
آزمایشو تو دستش گرفت و گفت:
&خبببینیدیهچیزیخوردنکهباعثناسازگاری
بامعدشونشدهوچونمشخصهباراولشونبوده
احتمالاینکهچندسریبیارنبالاهستپس
حالتتهوعاگهداشتهباشنعادیه..
یهشربتمعدههممینویسمبگیرینبخورید
بعدش آزمایشو داد به سبحان رو رفت
سمتم برگشت و گفت:
+خبمثلاینکهتاصبحبیداری..
_تقصیررسولههیگفتبگیرازش
سرم تموم شد و برگشتیم سمت بچه ها
وقتی رسیدیم میگفتن که کجا رفتین
ولی خب من حوصله نداشتم توضیح بدم
سبحان همه چیو گفت ، لباسامو عوض کردم و روی تخت ون خودمو انداختم و گوشیمو باز کردم و به بک گراند گوشیم نگاه کردم عکس خودم و زهرا بود
دلم براش تنگ شده بود ولی کاری از دستم برنمیومد ..
قرار بود چند روز بمونیم ولی باید هفتهای اینجا میموندیم
اون شب تا صبح حالم بد بود هی بالا آوردم و سبحان هم نتونست بخوابه باهام بیداربود
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part98 نوری تو چشمام خورد و چند بار باز و بسته کردم که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part99
<زهرا>
داداش بهوش اومده بود حال هممون عوض
شده بود همه خوشحال بودن..
از فامیل و دوست و آشنا تا رفیقای داداشم
همه میومدن پیشش و جویای حالش
میشدن هفته ای از این موضوع میگذشت ولی از همون روزی که داداش بهوش اومده
بود مهدی هم رفته بود مأموریت و خبری
ازش نبود تلفنش خاموش بود و نمیتونستم
ازش خبری بگیرم و فقط شبا موقع خواب
براش پیام میفرستادم که دلم براش تنگ
شده و کاش بتونه زودتر بیاد
اون شب قرار بود خانواده مهدی بیان خونمون
اولین باری بود که بدون مهدی میومدن و از
این بابت ناراحت بودم ولی باز هم چون قرار
بود نرگس رو ببینم حالم بهتر شد
آماده که شدم اومدم سالن و با زهره مشغول
صحبت شدن که صدای زنگ اومد
داوود در رو باز کرد که نرگس اینا بودن
بعد از سلام و احوالپرسی و بغل
رفتیم که سفره شام رو آماده کنیم چون
مامان گفته بود شام بیان
شام رو که خوردیم همه مشغول صحبت
شدن و ما سه تا هم رفتیم یه گوشه برای
خودمون که صحبت کنیم
وسط صحبتامون نرگس انگار فهمیده بود
من دلم برای مهدی تنگ شده
نرگس دستمو گرفت و گفت:
+حواسمهستکهدنبالخبرازمهدیهستیولی
نگراننباشوقتیسبحانباهاشهازهمهبیشتر
مراقبشه..
نگاش کردم و گفتم:
_آرهخب..ولییههفتهسکهماموریته
حتماخستهشده
نرگس و زهره خندیدن که نرگس گفت:
+اشکالندارهالانیهعاشقخستهس
و باز با زهره خندیدن خودمم خندم گرفت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________