eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
یِک‌سآل‌رآبِه‌خآطِریِک‌مآه‌زِندِه‌ایم دُنیآی‌ِمآبِدون‌ِمُحَرَم‌نِمیشَوَد(!:❤️‍🩹 |
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ازامشبےبـه‌بعدبه‌عشق‌محرمت چله‌گرفته‌ام‌که‌گنه‌کم‌کنم‌حسیـن...
محبوب‌ من! دنیا محل گذر نیست، دنیا محلِ دوست داشتن شماست🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part96 بعد از صحبت کوتاهی با این مرد لیوانی که توش نوشی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نوری تو چشمام خورد و چند بار باز و بسته کردم که بتونم رو به رومو واضح ببینم که قیافه سبحان نمایان شد چهرش خیلی نگران بود لبخند کوچیکی زدم و گفتم: _ترسیدی‌فکر‌کردی‌مردم؟ جلوتر اومد و گفت : +یه‌چی‌بهت‌میگما‌ _ترسیدیا‌..‌هستم‌داداش‌نترس +مهدی‌ساکت‌عه‌،میدونی‌از‌داداش‌برام‌ عزیزتری‌هی‌چرت‌و‌پرت‌میگی دستشو گرفتم و محکم فشـ...ـارش دادم .. دکتر اومد داخل و آزمایش رو آورد آزمایشو تو دستش گرفت و گفت: &خب‌ببینید‌یه‌چیزی‌خوردن‌که‌باعث‌ناسازگاری‌ با‌معدشون‌شده‌و‌چون‌مشخصه‌با‌راولشون‌بوده احتمال‌اینکه‌چند‌سری‌بیارن‌بالا‌هست‌پس‌ حالت‌تهوع‌اگه‌داشته‌باشن‌عادیه.. یه‌شربت‌معده‌هم‌مینویسم‌بگیرین‌بخورید بعدش آزمایشو داد به سبحان رو رفت سمتم برگشت و گفت: +خب‌مثل‌اینکه‌تا‌صبح‌بیداری.. _تقصیر‌رسوله‌هی‌گفت‌بگیر‌ازش سرم تموم شد و برگشتیم سمت بچه ها وقتی رسیدیم میگفتن که کجا رفتین ولی خب من حوصله نداشتم توضیح بدم سبحان همه چیو گفت ، لباسامو عوض کردم و روی تخت ون خودمو انداختم و گوشیمو باز کردم و به بک گراند گوشیم نگاه کردم عکس خودم و زهرا بود دلم براش تنگ شده بود ولی کاری از دستم برنمیومد .. قرار بود چند روز بمونیم ولی باید هفته‌ای اینجا میموندیم اون شب تا صبح حالم بد بود هی بالا آوردم و سبحان هم نتونست بخوابه باهام بیداربود ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part98 نوری تو چشمام خورد و چند بار باز و بسته کردم که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> داداش بهوش اومده بود حال هممون عوض شده بود همه خوشحال بودن.. از فامیل و دوست و آشنا تا رفیقای داداشم همه میومدن پیشش و جویای حالش میشدن هفته ای از این موضوع می‌گذشت ولی از همون روزی که داداش بهوش اومده بود مهدی هم رفته بود مأموریت و خبری ازش نبود تلفنش خاموش بود و نمیتونستم ازش خبری بگیرم و فقط شبا موقع خواب براش پیام می‌فرستادم که دلم براش تنگ شده و کاش بتونه زودتر بیاد اون شب قرار بود خانواده مهدی بیان خونمون اولین باری بود که بدون مهدی میومدن و از این بابت ناراحت بودم ولی باز هم چون قرار بود نرگس رو ببینم حالم بهتر شد آماده که شدم اومدم سالن و با زهره مشغول صحبت شدن که صدای زنگ اومد داوود در رو باز کرد که نرگس اینا بودن بعد از سلام و احوالپرسی و بغل رفتیم که سفره شام رو آماده کنیم چون مامان گفته بود شام بیان شام رو که خوردیم همه مشغول صحبت شدن و ما سه تا هم رفتیم یه گوشه برای خودمون که صحبت کنیم وسط صحبتامون نرگس انگار فهمیده بود من دلم برای مهدی تنگ شده نرگس دستمو گرفت و گفت: +حواسم‌هست‌که‌دنبال‌خبر‌از‌مهدی‌هستی‌ولی نگران‌نباش‌وقتی‌سبحان‌باهاشه‌از‌همه‌بیشتر مراقبشه.. نگاش کردم و گفتم: _آره‌خب‌..ولی‌یه‌هفته‌س‌که‌ماموریته‌ حتما‌خسته‌شده نرگس و زهره خندیدن که نرگس گفت: +اشکال‌نداره‌الان‌یه‌عاشق‌خسته‌س و‌ باز با زهره خندیدن خودمم خندم گرفت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀____________
هنوز هم جای دختر سه‌ ساله، رو شونه‌ علمدار هاست ... 🙂💔 |
به حرم‌ببری یا نبری ،جان مایی :)
میگن‌امشب‌همه‌دخترا‌یه‌جور‌دیگه‌به‌باباهاشون‌ نگاه‌میکنن((:💔
به مویِ سفیدِ خانومِ‌سه‌ساله قسم .. دلمون‌ برا کربلات تنگ شده آقاجان...💔!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊