اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part98 نوری تو چشمام خورد و چند بار باز و بسته کردم که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part99
<زهرا>
داداش بهوش اومده بود حال هممون عوض
شده بود همه خوشحال بودن..
از فامیل و دوست و آشنا تا رفیقای داداشم
همه میومدن پیشش و جویای حالش
میشدن هفته ای از این موضوع میگذشت ولی از همون روزی که داداش بهوش اومده
بود مهدی هم رفته بود مأموریت و خبری
ازش نبود تلفنش خاموش بود و نمیتونستم
ازش خبری بگیرم و فقط شبا موقع خواب
براش پیام میفرستادم که دلم براش تنگ
شده و کاش بتونه زودتر بیاد
اون شب قرار بود خانواده مهدی بیان خونمون
اولین باری بود که بدون مهدی میومدن و از
این بابت ناراحت بودم ولی باز هم چون قرار
بود نرگس رو ببینم حالم بهتر شد
آماده که شدم اومدم سالن و با زهره مشغول
صحبت شدن که صدای زنگ اومد
داوود در رو باز کرد که نرگس اینا بودن
بعد از سلام و احوالپرسی و بغل
رفتیم که سفره شام رو آماده کنیم چون
مامان گفته بود شام بیان
شام رو که خوردیم همه مشغول صحبت
شدن و ما سه تا هم رفتیم یه گوشه برای
خودمون که صحبت کنیم
وسط صحبتامون نرگس انگار فهمیده بود
من دلم برای مهدی تنگ شده
نرگس دستمو گرفت و گفت:
+حواسمهستکهدنبالخبرازمهدیهستیولی
نگراننباشوقتیسبحانباهاشهازهمهبیشتر
مراقبشه..
نگاش کردم و گفتم:
_آرهخب..ولییههفتهسکهماموریته
حتماخستهشده
نرگس و زهره خندیدن که نرگس گفت:
+اشکالندارهالانیهعاشقخستهس
و باز با زهره خندیدن خودمم خندم گرفت
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________
هر چند همه پیروزیها با هدایت او حاصل شده، اما او پیروزیها را به خودش نسبت نمیدهد، بلکه او به ملت ایران تبریک میگوید. او امام ماست ..🤍
#حضرتآقا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-| ڪربلاتو ندیـدم ؛
ولی یہ عُمـره دلم اونجـاسٺ💔:)
#امامحسین