eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
خـُداوند ؛ قلبی را که قـُرآن را در خـُود جای داده باشد عـَذاب نمی‌کند /🤍🐋
دلِ من تنگ شده دیدن تو درمان است؛ کاش تجویز کنندهرچه پزشک است تو را♥️
ماچجوریِ‌ك‌برایِ‌درد‌خودمون‌اشکمون‌درمیاد؟ برای‌بیماریِ‌خودمون‌اشکمون‌درمیاد . . _اما‌برایِ‌امام‌زمان(عج)نه؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part103 +چه‌قشنگه‌..نه‌خوبه‌بلدی _بلد‌بودم‌نرگس‌خانوم خ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تو راه کافه زهرا از این به هفته ای که نبودم گفت و از دلتنگیاش وقتی رسیدیم زهرا که پیاده شد کادو و گل و برداشتم و با خودم به کافه بردم که زهرا گفت: +اینا‌برای‌منههه؟! با لبخندی گفتم: _بله‌حالا‌بریم‌داخل‌کادوتو‌ببین معلوم بود ذوق داشت به محض اینکه یه جای دنج و مناسب پیدا کردیم کادو رو دادم بهش و منتظر بودم ببینم ازش خوشش میاد یا نه با ذوق خاصی بازش کرد که دیدش چشماش برق زد سرشو آورد بالا نگام کرد گفت: +وای‌مهدی‌چه‌خوشگلهههه!.. از خوشحالیش خندیدم و گفتم: _مبارکت‌باشه..دوستش‌داری؟! +معلومه‌آره‌,سلیقت‌خوبه‌ها _از‌وقتی‌با‌توآشنا‌شدم‌خوب‌شده‌ خندید و گفت: +خوبه‌حالا‌خجالتم‌نده گارسون‌ کافه‌ اومد سمتمون و سفارشا رو پرسید ما هم یه نوشیدنی خنک سفارش دادیم چون میخواستیم تو شهر هم بگردیم بعد از خوردن نوشیدنی هامون بلند شدیم بریم به زهرا سویچ و دادم و گفتم بره تو ماشین بشینه تا من حساب کنم حدودا پنج دقیقه‌ای طول کشید حساب کنم چون کافه شلوغ بود سمت ماشین که رفتم دیدم زهرا داره گلو بو می‌کنه و می‌خنده از خوشحالیش حس کردم قلبمم خندید:)) سوار ماشین که شدم گفت: +این‌گل‌‌هم‌چقد‌قشنگه _مثل‌خودته‌ سرشو‌پایین‌انداخت‌و‌خندید.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part104 تو راه کافه زهرا از این به هفته ای که نبودم گفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> با دیدن گل و مانتو عبایی خیلی خوشحال شدم فهمیدم که چقدر به فکرم بوده و وقت گذاشته برای خریدن این کادو حتی قیافش هم که می‌دیدم رفع دلتنگی میشد حدودا تا ساعتای ۷ غروب بیرون بودیم وقتی رسیدیم به خونمون جلوی در بغلم کرد بوی عطرامون با هم قاطی شد و ضربان قلبمون با هم یکی شد:)) قبل اینکه پیاده بشم بهش گفتم: _فردا‌مامان‌میخواد‌نذری‌بپزه‌حتمابا‌خانوادت‌بیا با همون لبخند همیشگی بهم گفت: +چشم.. میبینمت‌ خدا حافظی کردیم و رفت کلید انداختم و وارد شدم احساس کردم مامان اینا خونه نیستن حیاط خلوت بود و نسیم بادی به صورتم خورد وارد خونه که شدم داداش و زهره فقط خونه بودن که تا منو با گل دستم دیدن بهم گفتن: &رفع‌دلتنگی‌‌و‌اینا‌‌دیگه‌ با هم زدیم زیر خنده _مسخره ها _نوبت‌منم‌میشه‌ خواستم برم اتاق که داداش گفت: +نگین‌میخواد‌یه‌چندروزی‌بیاد‌اینجا‌تو‌اتاقتون‌ یه‌جایی‌رو‌آماده‌کنید‌براش خندیدم و گفتم: _رفع‌دلتنگی‌.. کنار‌ دستش‌ یه‌ دمپایی‌ بود‌ که‌ به‌ سمتم‌ پرتش‌ کرد‌ و با خنده گفت: +دختره‌ی‌پرو‌ خندیدم و پله ها رو با ذوق بالا رفتم آخه میخواستم مانتو رو بپوشم به محض ورود به اتاقم سریع مانتوی خودمو درآوردم و مانتویی که مهدی بهم داده بود پوشیدم وای چقده بهم میادددد چند باری دور خودم چرخیدم و خندیدم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
نیمی‌از‌قلبم‌برای‌تو؛ نیمی‌دیگرش‌فدای‌تو💛:) ابوترابِ‌من ..
آرامِ قلبم، مرهمِ دردم...