209.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز آمدنت
روز اول دنیاست ..🥲
#اللهمعجللولیکالفرج
خـُداوند ؛
قلبی را که قـُرآن
را در خـُود جای داده باشد
عـَذاب نمیکند /🤍🐋
#خدایمن
دلِ من تنگ شده دیدن تو درمان است؛
کاش تجویز کنندهرچه پزشک است تو را♥️
#امامحسین
ماچجوریِكبرایِدردخودموناشکموندرمیاد؟
برایبیماریِخودموناشکموندرمیاد . .
_امابرایِامامزمان(عج)نه؟!
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part103 +چهقشنگه..نهخوبهبلدی _بلدبودمنرگسخانوم خ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part104
تو راه کافه زهرا از این به هفته ای که نبودم گفت و از دلتنگیاش
وقتی رسیدیم زهرا که پیاده شد کادو و گل و برداشتم و با خودم به کافه بردم که زهرا گفت:
+اینابرایمنههه؟!
با لبخندی گفتم:
_بلهحالابریمداخلکادوتوببین
معلوم بود ذوق داشت
به محض اینکه یه جای دنج و مناسب پیدا
کردیم کادو رو دادم بهش و منتظر بودم ببینم
ازش خوشش میاد یا نه
با ذوق خاصی بازش کرد که دیدش چشماش برق زد
سرشو آورد بالا نگام کرد گفت:
+وایمهدیچهخوشگلهههه!..
از خوشحالیش خندیدم و گفتم:
_مبارکتباشه..دوستشداری؟!
+معلومهآره,سلیقتخوبهها
_ازوقتیباتوآشناشدمخوبشده
خندید و گفت:
+خوبهحالاخجالتمنده
گارسون کافه اومد سمتمون و سفارشا رو
پرسید ما هم یه نوشیدنی خنک سفارش دادیم
چون میخواستیم تو شهر هم بگردیم
بعد از خوردن نوشیدنی هامون بلند شدیم بریم
به زهرا سویچ و دادم و گفتم بره تو ماشین
بشینه تا من حساب کنم
حدودا پنج دقیقهای طول کشید حساب کنم
چون کافه شلوغ بود
سمت ماشین که رفتم دیدم زهرا داره گلو بو میکنه و میخنده
از خوشحالیش حس کردم قلبمم خندید:))
سوار ماشین که شدم گفت:
+اینگلهمچقدقشنگه
_مثلخودته
سرشوپایینانداختوخندید..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part104 تو راه کافه زهرا از این به هفته ای که نبودم گفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part105
<زهرا>
با دیدن گل و مانتو عبایی خیلی خوشحال شدم
فهمیدم که چقدر به فکرم بوده و وقت گذاشته
برای خریدن این کادو
حتی قیافش هم که میدیدم رفع دلتنگی میشد
حدودا تا ساعتای ۷ غروب بیرون بودیم
وقتی رسیدیم به خونمون جلوی در بغلم کرد
بوی عطرامون با هم قاطی شد و ضربان قلبمون با هم یکی شد:))
قبل اینکه پیاده بشم بهش گفتم:
_فردامامانمیخوادنذریبپزهحتماباخانوادتبیا
با همون لبخند همیشگی بهم گفت:
+چشم.. میبینمت
خدا حافظی کردیم و رفت
کلید انداختم و وارد شدم
احساس کردم مامان اینا خونه نیستن
حیاط خلوت بود و نسیم بادی به صورتم خورد
وارد خونه که شدم داداش و زهره فقط خونه
بودن که تا منو با گل دستم دیدن بهم گفتن:
&رفعدلتنگیواینادیگه
با هم زدیم زیر خنده
_مسخره ها
_نوبتمنممیشه
خواستم برم اتاق که داداش گفت:
+نگینمیخوادیهچندروزیبیاداینجاتواتاقتون
یهجاییروآمادهکنیدبراش
خندیدم و گفتم:
_رفعدلتنگی..
کنار دستش یه دمپایی بود که به سمتم پرتش کرد و با خنده گفت:
+دخترهیپرو
خندیدم و پله ها رو با ذوق بالا رفتم
آخه میخواستم مانتو رو بپوشم
به محض ورود به اتاقم سریع مانتوی خودمو
درآوردم و مانتویی که مهدی بهم داده بود پوشیدم
وای چقده بهم میادددد
چند باری دور خودم چرخیدم و خندیدم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part105 <زهرا> با دیدن گل و مانتو عبایی خیلی خوشحال شدم
مانتویی که مهدی برای زهرا گرفته🙈
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شایدشهادتآرزویهمهباشد!
امایقیناًجزمخلصین..
کسیبهآننخواهدرسید..💔
#شهیدانه