eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
و ما دلمان خوش است به اشكِ چشم ها پایِ روضه ی اباعبداللّٰه علیه‌السلام🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
باوجوداینکہ‌گناه‍‌کردیم... نہ‌نعمت‌هایش‌راازماگرفت ونہ‌گناه‍‌هایمان‌رافاش‌کرد اگربندگےمےکردیم... چہ‌مےکرد🫠💔؟!.
از آدم بودن خستم ، ڪاش پرنده‌اے در قفسِ روبروی باب الرأس بودم【🙃
‹إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ› اگر خدا بخواهد می‌شود ..🌱
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفت وسط شهر؛ به یاد امام زمان بودن هنره...✨🪴
انقدر‌گِله‌نکن!! خدا‌حکمت‌همه‌کارهارو‌میدونه فقط‌مرتب‌بهش‌بگو راضی‌ام‌به‌رضای‌خودت🤍(:!
مولانا شیرین‌ترین تهدید دنیا رو داره: ± امشب منم مھمان تو دست من و دامان تو یا قفل دࢪ وا می‌کنۍ یا تا سحࢪ دف میزنم..🔗
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part107 با صدا زدنای مامان بیدار شدم همون‌طور که من تو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فعلا زود بود و مردی نمیومد ولی برای اطمینان روسریمو کنار دستم گذاشتم و سینی نخود رو برداشتم و زهره هم سینی لوبیا رو برداشت فعلا خودمون سه تا بودیم و کسی نیومده بود ساعت 10 که شد خاله اینا از راه رسیدن و نیم ساعت بعدش خانواده نگین اینا خانواده مهدی و دایی اینا هم اومدن اونا هم بهمون ملحق شدن چون نذری زیاد بود هرکسی یه گوشه کار رو گرفته بود که بتونیم به همه‌ی کارا برسیم ناهار چون وقت نمی‌کردیم درست کنیم قرار بود داوود از بیرون برامون بگیره بیاره حدود ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بود که داوود اینا اومدن روسریمو سرم کردن و بقیه هم چادراشونو انداختن روی سرشون داداش که یواشی سلام کرد و رفت اتاقش غذاها رو از داوود گرفتم و بهش گفتم بره از انباری با کمک رسول دیگ و اجاق گاز ها رو بیارن تو حیاط غذا رو بردم و داخل و دسته جمعی ناهار خوردیم یه استراحت کوتاهی کردیم و دوباره ادامه دادیم نخود و لوبیا ها تموم شد اونا رو دادیم مامان اینا و من و زهره رفتیم اتاق که لباسای خونگی‌مونو عوض کنیم و مانتو بپوشیم من تصمیم گرفتم مانتویی که مهدی برام گرفته بود رو بپوشم که قطعا خوشحال میشه مانتومو به همراه شلوارم برداشتم و پوشیدم روسری مشکی برداشتم و با گیره فیکس کردم عطری زدیم و چادرمو برداشتم زهره هم یه عبای مشکی پوشیده بود سمت پایین رفتیم که دیدم دیگ ها رو روشن کردن و سبزی ها رو توی دیگ‌ ریخته بودن و اونطرف هم لوبیا و نخود در حال پخت بودن.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part108 فعلا زود بود و مردی نمیومد ولی برای اطمینان روس
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تو حیاط بودیم که همون لحظه بود مهدی هم به همراه آقا سبحان از راه رسیدن وارد که شدن به جمع سلام کردن و اومدن سمت من ، آقا سبحان به من سلامی کرد و رفت پیش داوود اینا مهدی اومد نزدیکم و گفت: +سلام‌زیبای‌من‌..‌عجیب‌این‌مانتو‌بهت‌میاد لبخندی زدم و گفتم: _سلام‌سلیقه‌آقامونه‌دیگه.. خندید و رفت پیش پسرا لوبیا و نخود که آماده شدن ریختیم تو سبزی‌ها رشته ها رو آوردیم و کم‌کم ریختیم تو دیگ وقت هم زدن آش بود همه نوبتی میخواستن هم بزنن.. اول بزرگتر ها نوبتی هم زدن بعد نوبت به ماها رسید ملاقه رو توی دستم گرفتم و نیت کردم برای سلامتی همه و خانواده هامون دعا کردم برای زندگی خودم و مهدی دعا کردم و چون زیاد بودیم ملاقه رو دادم نفر بعد که زهره بود رفتم اون سمت و روی تخت گوشه حیاط نشستم و کشک و ظرف ها رو برای پخش آماده کردم که یهو نگاهم به آقا سبحان افتاد در حال نگاه کردن و به زهره بود چرا و به چه دلیل نمی‌دونم ولی مشکوک بود مهدی که رفته بود هم زده بود اومد کنارم وایساد و دستاشو تو جیبش کرد و گفت: +کمک‌نمیخوای؟.. _نه‌کاری‌نیست‌خانوما‌هستن‌.. _برای‌پخش‌کمک‌میخوام +درخدمتم بانو خندیدم و سرمو پایین انداختم مامانش مهدی رو صدا زد و اونم رفت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀__________