آنکسیکہگفتہستدرزمینبہشتنیست،
بهاوبرسانیدیڪسربرودکربوبلا ..(:❤️🩹
#کربلا
#امامحسین
آقا جون . .
میدونم کہ گناهام تورو از من گرفته . .
اما چه کنم؟
دلمکربوبلا میخواد . . :)!💔
#امامحسین
مـرا با دور شدن ازخودت
امتحان نکن..
من به بهانهی در کنارِتو بودن
نفَس ؛ مۍکشم!♡
#اللهمعجللولیکالفرج
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part111 داوود تا ما رو دید خندید و گفت: -بریدداخلآشب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part112
مامان مهدی نگاهی به جمع کرد و گفت:
+والامیخوامازحاجآقااجازهبگیرمکهانشااللهعقد
مهدیوزهراروبگیریمبهاینزودیا
+یعنیهمینهفتهها
بابام سکوت کرد و بعد سرشو آورد بالا
لبخندی زد و گفت:
-باشهموردینیست..وقتشهدیگه
خانواده مهدی خوشحال شده بودن که
مامانش دوباره گفت:
+پسمیتونیمانشااللهآخرهمینهفتهبلهبرون
بگیریم وهفتهبعدشعقد؟!
بابام سری تکون داد و گفت :
-آرهخوبهدرخدمتیم
همه دستی زدن که یهو صدای داد و خنده
از حیاط اومد تو خونه ،رفتیم پشت در که
دیدیم مهدی دنبال داوود با شلنگ آب میره
و سر و لباساشون همه خیسه
و سبحان و رسول دستاشونو به دل گرفتنُ
میخندن .. در رو باز کردم و رفتم جلو گفتم:
_مثلاخستهبودینولیدویدنتونکهاینونمیگه
مامان مهدی اومد جلو و گفت:
+پسرالانآقامحسنروپشیمونمیکنیااا
همه زدیم زیر خنده که مهدی وایساد و گفت:
&قبولکردن؟؟!!
+آرهمامان
&خدایاشکرت
از خوشحالی پرید بغل داوود که داوود متعجب گفت:
-جریانچیه
مامان توضیح داد و گفت که قراره عقد کنیم
و پسرا هم خوشحال شدن و داوود زد
پس کله مهدی گفت:
_دامادماروباشداخلبحثعقدشونهاینداره
منوخیسمیکنه
همه با هم زدیم زیر خنده و من رفتم داخل
که برای داوود و مهدی دوتا حوله کوچولو بیارم
که سرشونو خشک کنن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________