اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part113 ساعت تقریبا 12 شده بود و کمکم خاله و دایی و خ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part114
میخواست صحبت کنه که خودش میخندید
&هیچیسرشتودیگمنمآبریختمتویقش
و باز بلند خندید ..عجب آدمیه این داوود
_نگفتیسرمامیخورههه؟!
&نهبابادیدیسالمه،
&بعدشهممنوخیسکردتلافیش
زهره که خندش گرفته بود میگفت:
+قیافهشدیدنیبودهوای
&وایآرهرسولوسبحانکهترکیدنازخنده
_نهغریبگیرآوردینشماها
خندههای این دوتا تمومی نداشت و هی از مهدی و پسرا و ماجرا میگفتن
بین صحبتا در باز شد که چهره داداش رو دیدم
خودمونو جمع کردیم و چیزی نگفتیم
نگاهی بهمون کرد و گفت:
-خواهربرادرایمنوباش..انقدرخندیدینقرمز
شدین
کافی بود تا داداش صحبت کنه که ما باز بخندیم و همین اتفاق هم افتاد
دوباره زدیم زیر خنده
-اومدمبگمکهداوودبیاداتاقشماها
-نگینهمهموناتاقبمونه
داوود گفت:
+مشکلینیمیامچندتالباسبردارم
-دمتگرمداوود
بعدش هم رفت بیرون
داوود هم پشت سرش رفت که بره چندتا
لباس و وسیله بیاره
داوود هم تا بیاد براش تشک درآوردم و وسط
تخت خودمو و زهره براش انداختم
بعد از پنج دقیقهای با یه کوله کوچیک اومد
و یه چند تا عطر و ادکلن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part114 میخواست صحبت کنه که خودش میخندید &هیچیسرشتو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part115
بعد از شب بخیر گفتن بهم دیگه رفتم تو
گوشی که مهدی یه پیام داده بود بازش کردم که نوشته بود :
<قراربودازسبحانبپرسمکهداوودنذاشتفردا
میپرسمبهتمیگمشبتبخیرکوچولویمن>
با اون کوچولوی من یه لبخندی اومد گوشه لبم
پیامشو لایک کردم و جواب دادم:
<باشهاذیتنکنخودتو.. داوودهمکهاذیتکاری
عادتشهاشکالندارهشبتوهمبخیرآقایمن>
گوشیمو حالت بی صدا زدم و روی میز گذاشتم
حدود ۲۰ دقیقه طول کشید خوابم ببره ..
....
داوود در حال تلفنی صحبت کردن با یه نفر
بود چشمام ساعت رو نمیدید چون با صدای
داوود بیدار شده بودم و هنوز گیج خواب
بودم اما معلوم بود نزدیکای هفت صبحه
داوود تو بالکن بود چیز زیادی نمیفهمیدم اما
اسم مهدی که اومد برق از کلم پرید
داشت میگفت زیبا با مهدی چرا قرار بزارن ؟
زیبا کیه .. جریان چیه؟
از روی تخت بلند شدم و با گیجی سمت
بالکن رفتم هنوز هم متوجه حضورم نشد
با دقت که گوش کردم گفت:
+مهدیعقدشهاگرخواهرمبوییببرههمهچیزخرابه
خدای من چی میگفت
با عصبانیت تلفنشو قطع کرد و برگشت که دید
پست سرش وایسادم
قشنگ مشخص بود دستپاچه شد
نگاهی بهش کردم و گفتم:
_داوودزیباکیه؟؟
+هیچی..هیچیبروداخلسرده
_جوابمنوبده..مهدیچرابایدبازیباقراربزاره؟
+توضیحمیدمبروداخلحالا
به زور منو برد داخل و گفت:
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
______🫀__________
زندگیجریـٰانداردتازمانیك؛ ضربانِاینقَلـبحُـسیناست
#امامحسین | #پروفایل
چطور دختر با اعتماد به نفسی باشیم؟!💕
- قدرت نه گفتن🛁💜↶
سعی کنید صادق باشید و هرچیزی را قبول نکنید. قدرت نه گفتن بسیار مهم است و شما باید بتوانید ، به درخواست های دیگران نه بگویید🐤🤍
- پذیرش نقاط ضعف خود 💛🍉↶
نقاط ضعف خودتان را پیدا کنید و انها را بپذیرید. سعی نکنید که ضعف های خودتان را بپوشانید و انکار کنید ؛ بلکه سعی کنید که آنها را برطرف کنید🧚🏻♀️🍭 .
#ایده.🍿🌸.