میگفت که:
من از دختر بودنم هیچ وقت ناراضی نبودم جز موقعه ای که توی هیئت شور میخوندن💔😭
حق بود ولی🥲
#امامحسین
وَ مـَن
اَز کودَکی
آمــوختَم
میـــانِ
تَمــامِ
عِشْـــ♡ــــقها
عِشقبِهـ |حُسِــیْن|
چیزِدیگَریاَست...
لبیک یا حسین❤️🩹
#امامحسین
اونی که تاپیام میدین سریع سین میزنه بیکارنیست، فقط اونقدری براتون ارزش قائلِ که به خودش اجازه نمیده منتظرنگهتون داره.
#عاشقانه
برای نجات از آن دریای ظُلُمانی و طوفانی که شیاطین و اولیاء طاغوت ایجاد کردهاند، سیدالشهدا، هم کِشتی است و هم چراغ: «إنَّ الحُسَینَ مِصباحُ الهُدیٰ وسَفینَةُ النَّجاةِ».
سیدالشهدا این کشتی را در این دریا انداختند. این کشتی با خون آن حضرت حرکت میکند.
[استاد میرباقری]
#امامحسین
مناز لیلیومجنون درسِعشقمرا نمیگیرم
ك باشدحضرت ِزهراهنوزم لیلی ِحیدر : ))!
#عاشقانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part123 در باز شد و رفتیم داخل وارد خونه که شدیم مهدی ج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part124
_چهبهتمیادانشاءاللهعروسشدنخودت
خندید و گفت:
+انشاءالله
مامان نگاه تعجب واری کردی که نرگس گفت:
+خب..چیزه..شوخیکردم
زدم زیر خنده از دستپاچه شدن زهره
رفتم سمت اتاقم که لباسمو عوض کنم
لباسای راحتیمو که پوشیدم خودمو روی تخت انداختم خسته بودم گوشیمو از روی میز
برداشتم و روشنش کردم
روشن که شد مهدی کلی پیام و زنگ زده بود
قبل از اینکه آشتی کنیم خندم گرفت از این کاراش
دوباره خودمو مشغول کردم و رفتم تو گپ بچه ها
کلی صحبت کرده بودند از اینکه میخوان برای بله برون من چی بپوشن..
حالا جالب بود خود عروس هنوز لباس نگرفته
خندم گرفت و گوشیمو کنار گذاشتم
چشمامو بستم که طولی نکشید و خوابم برد
<مهدی>
بعد از اینکه از خونه زهرا اینا بیرون اومدم و خیالم راحت شد پشت رول نشستم و سمت
سایت روندم و قرار بود جلسه داشته باشیم
تو راه به خرید بله برون فکر کردم باید قبلش از زهرا میپرسیدم که چه رنگی برای خودش مدنظرشه که منم همون رنگ کت و شلوار بگیرم
رسیدم سایت و دقیقا با داوود همزمان رسیدیم
سلامی بهم کردیم و وارد شدیم
همه تو اتاق جلسه بودن و ما هم به موقع رسیدیم
نشستیم که آقای احمدی اومد و همه جلوش
بلند شدیم و سلام کردیم و دستی به عنوان اینکه بشینیم نشون داد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________