اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part123 در باز شد و رفتیم داخل وارد خونه که شدیم مهدی ج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part124
_چهبهتمیادانشاءاللهعروسشدنخودت
خندید و گفت:
+انشاءالله
مامان نگاه تعجب واری کردی که نرگس گفت:
+خب..چیزه..شوخیکردم
زدم زیر خنده از دستپاچه شدن زهره
رفتم سمت اتاقم که لباسمو عوض کنم
لباسای راحتیمو که پوشیدم خودمو روی تخت انداختم خسته بودم گوشیمو از روی میز
برداشتم و روشنش کردم
روشن که شد مهدی کلی پیام و زنگ زده بود
قبل از اینکه آشتی کنیم خندم گرفت از این کاراش
دوباره خودمو مشغول کردم و رفتم تو گپ بچه ها
کلی صحبت کرده بودند از اینکه میخوان برای بله برون من چی بپوشن..
حالا جالب بود خود عروس هنوز لباس نگرفته
خندم گرفت و گوشیمو کنار گذاشتم
چشمامو بستم که طولی نکشید و خوابم برد
<مهدی>
بعد از اینکه از خونه زهرا اینا بیرون اومدم و خیالم راحت شد پشت رول نشستم و سمت
سایت روندم و قرار بود جلسه داشته باشیم
تو راه به خرید بله برون فکر کردم باید قبلش از زهرا میپرسیدم که چه رنگی برای خودش مدنظرشه که منم همون رنگ کت و شلوار بگیرم
رسیدم سایت و دقیقا با داوود همزمان رسیدیم
سلامی بهم کردیم و وارد شدیم
همه تو اتاق جلسه بودن و ما هم به موقع رسیدیم
نشستیم که آقای احمدی اومد و همه جلوش
بلند شدیم و سلام کردیم و دستی به عنوان اینکه بشینیم نشون داد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part124 _چهبهتمیادانشاءاللهعروسشدنخودت خندید و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part125
رفت سمت تخته که عکس تبهــ..کارا بود و نگاهی به جمع کرد و با بسم الله شروع کرد:
_خب بچه ها ببینید ما هر روز داریم به عملیات نزدیک تر میشیم و چیزی قابل پیش
بینی نیست.. در واقع بعد از چند قرار مهدی
با زیبا میشه به عملیات اصلی نزدیک بشیم ..
مهدی و خانوادش یکم بیشتر از همه تو
خطرن و خیلی باید مواظب باشه
این باند مثل غلامن ولی بدتر همونقدر
زیرک همونقدر وحشیانه.
سوالی نیست؟!
همه بهم نگاهی کردن و سری به معنای اینکه
سوالی نیست تکون دادن و بیرون رفتیم
ولی بین اون نگاها
دلشوره خاصی تو چشمای محمد دیدم
خودمم همینطور بودم چون گفت من تو خطرم
هر کی رفت سمت میزش که به کاراش برسه
منم سمت میز خودم رفتم که یه سری اطلاعات دربیارم و تحقیق کنم..
حدودا یک ساعتی درگیر خوندن توضیحات
درمورد باند و خانواده زیبا بودم و تو همون
مدت فهمیدم چقدر میتونن خطرناک باشن
و چه کارایی که ازشون برنمیاد
یه سری برگه با خودم برداشتم که ادامشو ببرم
خونه بخونم و به مامان هم قول داده بودم
کمی از خریدای خودشو و نرگس برای بله برون
انجام بدن و منم نباید بد قولی میکردم
حدودا نیم ساعتی طول کشید که به خونه
برسم و وقتی که به سر کوچه رسیدم زنگ
زدم بیان دم در و دیگه نمیرفتم خونه..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀___________