اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part124 _چهبهتمیادانشاءاللهعروسشدنخودت خندید و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part125
رفت سمت تخته که عکس تبهــ..کارا بود و نگاهی به جمع کرد و با بسم الله شروع کرد:
_خب بچه ها ببینید ما هر روز داریم به عملیات نزدیک تر میشیم و چیزی قابل پیش
بینی نیست.. در واقع بعد از چند قرار مهدی
با زیبا میشه به عملیات اصلی نزدیک بشیم ..
مهدی و خانوادش یکم بیشتر از همه تو
خطرن و خیلی باید مواظب باشه
این باند مثل غلامن ولی بدتر همونقدر
زیرک همونقدر وحشیانه.
سوالی نیست؟!
همه بهم نگاهی کردن و سری به معنای اینکه
سوالی نیست تکون دادن و بیرون رفتیم
ولی بین اون نگاها
دلشوره خاصی تو چشمای محمد دیدم
خودمم همینطور بودم چون گفت من تو خطرم
هر کی رفت سمت میزش که به کاراش برسه
منم سمت میز خودم رفتم که یه سری اطلاعات دربیارم و تحقیق کنم..
حدودا یک ساعتی درگیر خوندن توضیحات
درمورد باند و خانواده زیبا بودم و تو همون
مدت فهمیدم چقدر میتونن خطرناک باشن
و چه کارایی که ازشون برنمیاد
یه سری برگه با خودم برداشتم که ادامشو ببرم
خونه بخونم و به مامان هم قول داده بودم
کمی از خریدای خودشو و نرگس برای بله برون
انجام بدن و منم نباید بد قولی میکردم
حدودا نیم ساعتی طول کشید که به خونه
برسم و وقتی که به سر کوچه رسیدم زنگ
زدم بیان دم در و دیگه نمیرفتم خونه..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀___________
آشکار است؛
نشانه هارا میگویم
خدا که نمیخواهد تورا در تاریکیِ
گمراهی رها کند 🕳..
#خدایمن