آشکار است؛
نشانه هارا میگویم
خدا که نمیخواهد تورا در تاریکیِ
گمراهی رها کند 🕳..
#خدایمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part125 رفت سمت تخته که عکس تبهــ..کارا بود و نگاهی به
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part126
خداروشکر زود اومدن و معطل نشدم
سمت بازار رفتیم تا دسترسی داشته باشن
و بتونن حداقل بیشتر خریدای مدنظرشونو کنن
من فقط همراهیشون میکردم و خرید خاصی
نداشتم و یه دست کت و شلوار و کفش
میخواستم که تو یه تایم بعدازظهر میگرفتم
این خانوما بودن که خریداشون کلی طول میکشه
قطعا بعدا با زهرا هم برای خریداش کلی چالش داریم
یک ساعتی میشد که بیرون بودیم و تونستن
یه سری از خریداشون انجام بدن و منم چون
دیگه خسته بودم مامان چهرم فهمید قبول
کرد بریم خونه..
میدونستم که مامان هم مثل ما خستهس
و خب گناه داره الان بخواد غذا درست کنه
برای همین یه کبابی وایسادم و غذا گرفتم
ببریم خونه و بخوریم ..
به خونه که رسیدیم بابا هم اومده بود..
به محض رسیدن به خونه غذامو برداشتم و بردم و شب بخیری گفتمو خودم رو رسوندم به
اتاقم چون واقعا خسته بودم
تصمیم گرفتم اول یه دوش بگیرم بعد غذا بخورم
بعد از یه دوش حس کردم بیشتر خستگیم در رفت
رو تخت که دراز شدم گوشیم زنگ خورد..
زهرا بود و من از این بابت خوشحال شدم
_سلامبانویمن
+سلاممهدیخوبی
چشمامو بستم و گفتم:
_الانکهصداتوشنیدمخوبم
+خب خداروشکر..چهخبرچیکارامیکنی
_هیچیحمومبودممیخواستالاناستراحتکنم
+خستهنباشیجنابداماد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part126 خداروشکر زود اومدن و معطل نشدم سمت بازار رفتیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part127
خندیدم و گفتم:
_ممنونعروسخانومم
+خبمندیگهبرمتوهماستراحتکنه
+مواظب خودت باش
_چشمتوهمهمینطور
+شبتبخیر
_شبتوهمبخیر
بعد از صحبت با زهرا رفتم سراغ اون برگهها..
برگه های که توضیحات زیادی درمورد خانواده
و باند تبـ..هکاری غلام و افشین بهم میداد..
قرار بود فردا با زیبا قرار داشته باشم
هم استرس داشتم هم کنجکاوی
هم غذا میخوردم و هم برگه ها رو میخوندم
نصفشو خوندم که دیگه احساس خستگی کردم و کنارشون گذاشتم و چشمامو بستم
حال نداشتم حتی برق اتاق رو خاموش کنم
و مجبور شدم با کمک دمپایی عزیز که کنار
تختم بود خاموشش کنم
و عجب هدف گیری درستی
دقیق خورد تو هدف..
چشمامو بستم و با خیال کارای فردام خوابم برد..
..
ساعتای هفت صبح بود که بیدار شدم
به سختی از جام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم و دستُ صورتمو شستم
همه خواب بودن و منم نباید سر و صدای زیادی میکردم که یه وقت بیدار نشن
آروم به اتاقم برگشتم و آماده شدم
موهامو درست کردن و عطر همیشگی رو زدم
و از خونه بیرون رفتم ..
اولین جایی که باید میرفتم پیش سبحان بود.
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___🫀___________
+ خدايا! گناهانم كه گناه است براى خودت، ولى تو از ثوابهايم بگذر. از طاعاتم بگذر! اين را بدون شوخى مىگويم، كه خدايا! تو از اينها بگذر! چون ما مغرور همين طاعات هستيم.
#خدایمن