اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part147 رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم چندت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part148
ناهار رو که خوردیم سفره رو سپردم به زهره و
رفتم اتاقم که به مهدی زنگ بزنم هنوز دو بوق
نخورده بود جواب داد و با همون صدای
مهربونش گفت :
+جانم؟!
_سلامچطوری
+خوبمعزیزمتوخوبی
صداش یه طوری بود احساس میکردم ناراحته
برای همین قبل اینکه جواب سوالشو بدم
ازش پرسیدم:
_چیزیشده؟!
به پت پت افتاد و گفت:
+ام..چیزه..نه..چطور مگه
_ازهمینصحبتکردنامعلومه
+چیزینیستمربوطبهکاره
_باشهپس
_میخواستمبپرسماونعکساییکهبرامازوسایل
بلهبرونفرستادیهمهروگرفتی؟!
+آرهنظرتمهمبودپرسیدمانتخابکردم
+الانهمآمادن
_خودتچی؟!
+من..چی؟؟
_خودتهمآمادهای؟
+اونکهصددرصد
+کیمیشهزودتربریمخونهخودمون
_بهزودی
+انشاءالله
_هیچیدیگهخواستمهمیناروبپرسم
_فردامیبینمت
+زهرا..
_جانم
+میدونیچقدردوستدارمدیگه؟!
خندیدم و گفتم:
_آرهخب..چیزیشده
+نهولیمیدونیمهمیمیرم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part148 ناهار رو که خوردیم سفره رو سپردم به زهره و رفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part149
_عهههخدانکنه
+چشم دوستت دارم خداحافظ
_دیوونه..منم همینطور
_خدانگهدارت
قطع کردم و یه احساسی ته دلم میگفت یه
اتفاقی افتاده واگرنه مهدی چرا باید یهویی
اون حرفا رو بزنه استرسی به جونم افتاد و
سعی کردم از خودم دورش کنم که باعث
نشه حالمو بهم بریزه
رفتم سمت کشوی لباسام و خودمو با اونا سرگرم کردم..
<مهدی>
خدایا چرا دقیقا یه روز قبل بله برون
این خبر بهم میرسه ؟!
چیکار کنم دقیقا
با اینکه به زهرا دوباره گفتم که چقدر دوستش
دارم ولی میترسم یک درصد کسی اذیتش کنه
فردا باید میرفتم و با اون دختره زیبا قرار میذاشتم
اصلا خانواده خوبی نبودن ..
تمام کـ...س و کارش خلافـ..کار و تبـ.هـ..کار بودن
و این ترس منو نسبت به اذیت خودم و زهرا
بیشتر میکرد و حرفای اون روز آقای احمدی
که میگفت من و خانوادم تو خطریم
منظورش من و زهرا بود هی تو سرم تکرار میشد
با اینکه زهرا همه چیو میدونست ولی بازم نصف موضوع رو نمیدونست اینکه خیلی خطرناکن و چقدر تو خطرم
با بی حالی از روی تختم بلند شدم و رفتم جلوی آینه موهام ریخته بود روی صورتم
به فردا کمی حس بد داشتم..
صبح باید با زیبا بیرون میرفتم و از عصرش به
بعد میرفتم بله برونم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
«یا ربِّ اِنَّ لَنا فیکَ اَمَلاً طَویلاً کثیراً»
خدایا ما رو تو خیلی حساب کردیم..🥲
#خدایمن