اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part149 _عهههخدانکنه +چشم دوستت دارم خداحافظ _دیوونه..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part150
دستی به موهام کشیدم و رفتم تو سالن
مامان داشت کتاب میخوند
روی مبل نشسته بود و با همون عینکش
خط ها رو دنبال میکرد ..
رفتم کنارش و آروم نشستم پیشش
عینکش و درآورد و نگام کرد و گفت:
+چیزیشدهمهدیجان؟!
_نه
+مطمئنی؟
_آره
_فقطمیشهبرامدعاکنی.؟
+همیشهمیکنممادر
_ایندفعهبیشتر
+چشمولیداریمیترسونیمنو
_چیزینیستمامان..درستمیشه
+انشاءاللهعزیزدلمادر..
نگاهی کردم به خونه که دیدم یکمی ساکته
عجیب بود صدایی از اتاق نرگس نمیومد
_ماماننرگسکجاست!
+رفتهپیشیکیازدوستاش..
+شبمیادچطورمگه
_همینطوری..
_آخهخونهساکتبود
+آرهدیگهخونهباوجودششلوغه
خندیدم و رفتم سمت اتاقم آماده شدم که برم
پیش سبحان یکمی حرف بزنم یه استرس
های عجیبی داشتم و حتما باید پیشش میرفتم
کلید ماشینو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم
سمت خونه سبحان اینا رفتم..
نفهمیدم چطور رسیدم
زنگ زدم که بیاد دم در و دیگه نرفتم داخل
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part150 دستی به موهام کشیدم و رفتم تو سالن مامان داشت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part151
پنج دقیقه ای طول کشید تا آماده بشه و بیاد
وقتی اومد فهمید که حالم همچین خوب نیست
و قبل اینکه حرکت کنم گفت:
+چیزیشده؟!
_نه
+رنگتپریدهها..حالتخوبنیست
نتونستم قایم کنم و گفتم:
_آرهحالمخوبنیستچونافتادموسطیهبازی
_بازیکهمعلومنیستتهشچیمیشه
_سبحانزندگیمتوخطره
_بازیبامرگه..
+آرومباشمهدی..آروم
+چیزینشدهکهحواسمونبهتهست
+نترس الکی..نمیزاریماتفاقیبیوفته
بدون اینکه حرفی بزنم ماشینو روشن کردم و
به سمت همون کافه که با زهرا میرفتم
رفتیم یه قهوه بخوریم جریان زهره هم بگم
سفارشمونو که دادیم دستامو بهم قفل کردم
و گفتم:
_سبحانبهزهراگفتمبازهرهحرفبزنهببینهچیمیگه
نگام کرد و با سرعت گفت:
+خبچیشد
_هیچیگفتهاشکالندارهبیادجلو
+جدی میگی..؟؟
+یعنیبرمخواستگاری
_آرهدیگه
خندید و معلوم بود خوشحال شده
سفارشمون رسید و بین خوردن درمورد آینده
حرف میزدیم گوشی که جعلی بود و برای
جواب دادن به زیبا بود زنگ خورد
چون صدای زنگشو میشناختم حالم بد شد
از جیبم درآوردم و جواب دادم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________