eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا و بنشین بہ ڪُنج چشمم ڪہ ڪس در این گوشہ ره ندارد..
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part149 _عههه‌خدانکنه +چشم دوستت دارم خداحافظ _دیوونه..
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دستی به موهام کشیدم و رفتم تو سالن مامان داشت کتاب میخوند روی مبل نشسته بود و با همون عینکش خط ها رو دنبال میکرد .. رفتم کنارش و آروم نشستم پیشش عینکش و درآورد و نگام کرد و گفت: +چیزی‌شده‌مهدی‌جان؟! _نه +مطمئنی؟ _آره _فقط‌میشه‌برام‌دعا‌کنی.؟ +همیشه‌میکنم‌مادر _ایندفعه‌بیشتر‌ +چشم‌ولی‌داری‌میترسونی‌منو _چیزی‌نیست‌مامان‌..‌درست‌میشه +ان‌شاءالله‌عزیزدل‌مادر.. نگاهی کردم به خونه که دیدم یکمی ساکته عجیب بود صدایی از اتاق نرگس نمیومد _مامان‌نرگس‌کجاست! +رفته‌پیش‌یکی‌از‌دوستاش.. +شب‌میاد‌چطور‌مگه _همینطوری.. _آخه‌خونه‌ساکت‌بود +آره‌دیگه‌خونه‌با‌وجودش‌شلوغه خندیدم و رفتم سمت اتاقم آماده شدم که برم پیش سبحان یکمی حرف بزنم یه استرس های عجیبی داشتم و حتما باید پیشش میرفتم کلید ماشینو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم سمت خونه سبحان اینا رفتم.. نفهمیدم چطور رسیدم زنگ زدم که بیاد دم در و دیگه نرفتم داخل ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part150 دستی به موهام کشیدم و رفتم تو سالن مامان داشت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم پنج دقیقه ای طول کشید تا آماده بشه و بیاد وقتی اومد فهمید که حالم همچین خوب نیست و قبل اینکه حرکت کنم گفت: +چیزی‌شده‌؟! _نه‌ +رنگت‌پریده‌ها‌..حالت‌خوب‌نیست نتونستم قایم کنم و گفتم: _آره‌حالم‌خوب‌نیست‌چون‌افتادم‌وسط‌یه‌بازی _بازی‌که‌معلوم‌نیست‌تهش‌چی‌میشه _سبحان‌زندگیم‌تو‌خطره _بازی‌با‌مرگه.. +آروم‌باش‌مهدی‌..آروم +چیزی‌نشده‌که‌حواسمون‌بهت‌هست +نترس الکی..نمیزاریم‌اتفاقی‌بیوفته بدون اینکه حرفی بزنم ماشینو روشن کردم و به سمت همون کافه که با زهرا میرفتم رفتیم یه قهوه بخوریم جریان زهره هم بگم سفارشمونو که دادیم دستامو بهم قفل کردم و گفتم: _سبحان‌به‌زهرا‌گفتم‌با‌زهره‌حرف‌بزنه‌ببینه‌چی‌میگه نگام کرد و با سرعت گفت: +خب‌چیشد _هیچی‌گفته‌اشکال‌نداره‌بیاد‌جلو‌ +جدی میگی..؟؟ +یعنی‌برم‌خواستگاری _آره‌دیگه خندید و معلوم بود خوشحال شده سفارشمون رسید و بین خوردن درمورد آینده حرف می‌زدیم گوشی که جعلی بود و برای جواب دادن به زیبا بود زنگ خورد چون صدای زنگشو میشناختم حالم بد شد از جیبم درآوردم و جواب دادم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
What is yours will find you.🍃 آنچه مال توست، تو را خواهد یافت‌‌‌‌‌‌..!