eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
چنان‌که باید و شاید، نکردم گریه بر داغت به غفلت دادم از کف دامن ماه محرم را💔
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تـہش‌یھ آرزوڪنج‌دلـم‌شدۍ ..♥️(:
『يامَـنْ‌هُـوَإِلَـۍمَـنْ‌أَحَـبَّہُ‌قَـرِيبٌ』 اےآنـڪہ‌بھ‌دوسـتدارش‌نزدیڪ‌است💭| |
هدایت شده از خـلـوت‌دل.
احتیاج دارم به یه خبر خوب، به هدیه ی بی مناسبت، به دیدن اتفاقی و غیر منتظره ی کسی که سال هاست ندیدمش، یه تکست یهویی نصف شب از کسی که قایمکی بهش فکر می‌کنم، به شنیدن یه تعریف از کسی که فکر می‌کردم به چشمش آدم مهمی نیستم، به چندتا شاخه گل، به برگشتن عادت های خوب قدیمی که خیلی وقته کنار گذاشته شدن، به سفر شمال، به انگیزه، به امید، به پول، به عشق.🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part151 پنج دقیقه ای طول کشید تا آماده بشه و بیاد وقتی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم صدامو صاف کردم و گفتم: _الو‌سلام‌زیبا‌جان‌چطوری +سلام‌عشقم‌خوبم‌کجایی اه اه حالم بهم خورد از طرز صحبتش.. _بیرونم‌کار‌دارم‌ +قبل‌قرار‌فردا‌میخوام‌امروز‌بریم‌خرید _امروز‌؟؟!! +آره‌مگه‌چیه‌ _هیچی‌..‌میام‌دنبالت‌ +باشه‌عزیزم‌ساعت‌۵‌عصر‌منتظرم‌دم‌باغ‌بای _اوکی‌بای گوشیو قطع کردم و زدم تو پیشونیم .. شانس ندارم که سبحان با تعجب فراوان نگام میکرد و ازم پرسید: +چیشده‌داداش..چی گفت _بدبخت‌شدم‌میگم‌بریم‌خریدامروز _سبحان‌اگه‌زهرا‌منو‌بیرون‌ببینه‌چیکار‌کنم +اوه‌اوه‌گاوت‌زایــ.یـ.د _چرت‌نگو‌سبحااااننن!! +باشه‌داداش‌اول‌بیا‌بریم‌سایت‌ +کارت‌عابر‌برات‌درست‌کنیم _وای‌راست‌میگی..چه‌ماموریته‌آخه بلند شدیم و رفتم حساب کردم و سوار ماشین شدیم و رفتیم تو راه سبحان درمورد کارا حرف میزد ولی من حواسم جای دیگه بود.. <زهرا> زنگ زدم به سارا که بعد چندین بوق جواب داد: +الو سلام‌عروس‌خانوممم خندیدم و گفتم: _سلام‌خواهر‌عروس‌چطوری +خوبم‌خداروشکر..جونم _میگم‌وقت‌داری‌امروز‌بعدازظهر‌بریم‌بیرون!؟ +آره‌حتما‌چرا‌که‌نه +خودمم‌خرید‌دارم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part152 صدامو صاف کردم و گفتم: _الو‌سلام‌زیبا‌جان‌چطوری
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم _خوبه‌پس‌..چون‌یه‌کوچولو‌خرید‌داشتم‌ +باشه‌ساعتای‌پنج‌و‌نیم‌بریم‌ _زنگ‌میزنم‌باز..‌خداحافظ +خداحافظ‌خوشگلم قطع کردم و رفتم پیش زهره اونم در جریان گذاشتم که ببینم میاد یا نه که چندان موافق بود و لبخندی زد این دختر معلوم بود سبحانو دوست داره ولی به روی خودش نمیاورد استراحت کوچیکی که کردیم ساعت نزدیکای پنج بود بلند شدیم م شروع کردیم به آماده شدن حدودا یه ربع طول کشید آماده بشیم آماده که شدیم با مامان خداحافظی کردیم و زنگ زدیم اسنپ .. ماشین که اومد سوار شدیم و سمت پاساژی که قرار گذاشته بودیم رفتم اسنپ معلوم بود عجله داشت و با سرعت بالایی ما رو رسوند تقریبا نزدیکای شیش بعدازظهر رسیدیم چند وقتی میشد که سارا رو ندیده بودیم و سریع رفتم بغلش انقد تو بغل هم بودیم که زهره زد تو کمرم و گفت میزاری منم بغلش کنم؟‌ خندیدم و اومدم اینطرفت داخل پاساژ رفتیم و طبقات متخلفشو نگاه کردیم فعلا یه تیشرت گرفته بودم از پله پایین می‌رفتیم که بچه ها رفتن سمت یه مغازه من یه طرف دیگه بودم سرمو بالا آوردم و با چیزی که دیدم دست و پام یخ کرد.. اون..اون مهدی بود .. دختر کناریش کی بود.. یعنی همون زیبا بود..ولی چرا اومدن بیرون باهم.. احساس کردم مهدی هم منو دید و لبخندی که کنار اون دختره زده بود یهو محو شد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
گفت: از قلبت چه خبر ؟ گفتم: بسیار از تو یاد می کند . . . .
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.. آنقـدرشوق‌دیـدارتـودارم؛ ִֶָ کھ خدامیــداند ..
_