اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part151 پنج دقیقه ای طول کشید تا آماده بشه و بیاد وقتی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part152
صدامو صاف کردم و گفتم:
_الوسلامزیباجانچطوری
+سلامعشقمخوبمکجایی
اه اه حالم بهم خورد از طرز صحبتش..
_بیرونمکاردارم
+قبلقرارفردامیخوامامروزبریمخرید
_امروز؟؟!!
+آرهمگهچیه
_هیچی..میامدنبالت
+باشهعزیزمساعت۵عصرمنتظرمدمباغبای
_اوکیبای
گوشیو قطع کردم و زدم تو پیشونیم ..
شانس ندارم که
سبحان با تعجب فراوان نگام میکرد و ازم پرسید:
+چیشدهداداش..چی گفت
_بدبختشدممیگمبریمخریدامروز
_سبحاناگهزهرامنوبیرونببینهچیکارکنم
+اوهاوهگاوتزایــ.یـ.د
_چرتنگوسبحااااننن!!
+باشهداداشاولبیابریمسایت
+کارتعابربراتدرستکنیم
_وایراستمیگی..چهماموریتهآخه
بلند شدیم و رفتم حساب کردم و
سوار ماشین شدیم و رفتیم
تو راه سبحان درمورد کارا حرف میزد ولی من
حواسم جای دیگه بود..
<زهرا>
زنگ زدم به سارا که بعد چندین بوق جواب داد:
+الو سلامعروسخانوممم
خندیدم و گفتم:
_سلامخواهرعروسچطوری
+خوبمخداروشکر..جونم
_میگموقتداریامروزبعدازظهربریمبیرون!؟
+آرهحتماچراکهنه
+خودممخریددارم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part152 صدامو صاف کردم و گفتم: _الوسلامزیباجانچطوری
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part153
_خوبهپس..چونیهکوچولوخریدداشتم
+باشهساعتایپنجونیمبریم
_زنگمیزنمباز..خداحافظ
+خداحافظخوشگلم
قطع کردم و رفتم پیش زهره اونم در جریان
گذاشتم که ببینم میاد یا نه که چندان موافق
بود و لبخندی زد این دختر معلوم بود سبحانو
دوست داره ولی به روی خودش نمیاورد
استراحت کوچیکی که کردیم ساعت نزدیکای
پنج بود بلند شدیم م شروع کردیم به آماده
شدن حدودا یه ربع طول کشید آماده بشیم
آماده که شدیم با مامان خداحافظی کردیم و
زنگ زدیم اسنپ ..
ماشین که اومد سوار شدیم و سمت پاساژی
که قرار گذاشته بودیم رفتم
اسنپ معلوم بود عجله داشت و با سرعت
بالایی ما رو رسوند
تقریبا نزدیکای شیش بعدازظهر رسیدیم
چند وقتی میشد که سارا رو ندیده بودیم و
سریع رفتم بغلش انقد تو بغل هم بودیم که زهره زد تو کمرم و گفت میزاری منم بغلش کنم؟
خندیدم و اومدم اینطرفت
داخل پاساژ رفتیم و طبقات متخلفشو نگاه کردیم فعلا یه تیشرت گرفته بودم از پله پایین
میرفتیم که بچه ها رفتن سمت یه مغازه من
یه طرف دیگه بودم سرمو بالا آوردم و با چیزی
که دیدم دست و پام یخ کرد..
اون..اون مهدی بود ..
دختر کناریش کی بود..
یعنی همون زیبا بود..ولی چرا اومدن بیرون باهم..
احساس کردم مهدی هم منو دید و لبخندی که
کنار اون دختره زده بود یهو محو شد..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.. آنقـدرشوقدیـدارتـودارم؛ ִֶָ
کھ خدامیــداند ..
گَر سنگ و ڪلوخ و گچ و اَلوار تو باشے
در تو اثر از سبز شدن هست، بیابَش🌱 !
#پروفایل