یهروزیکهحالمبهترشد . .
میامحرمتهمهچیوبراتتعریفمیکنم ؛
میگم : اینروزاچطورگذشت:)❤️🩹
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part159 +جدیمیگمولیباشه تو راه داوود از کارای خونه ک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part160
همه خوشحال بودن و میخندیدن
کنار هم خندهامون صمیمی و دلهامون گرم..
مهدی رفت که شاباش بده و منم بهش نگاه
میکردم و فهمیدم چقدر جای درست و دقیقی
ما بهم رسیدیم و خدا جلوی هم گذاشتمون
بعد از دیدن وسایلا و دادن کادو ها بساط شام
رو راه انداختن و مردا تو حیاط بودن و زن ها خونه
من و مهدی هم کنار هم شام میخوردیم..
در حال شام خوردن بودیم که مهدی گفت:
+کارایعقدهمدرستکردمشنبهعازمسفریم
+حواستباشه..کاراتوانجامبدی
_خداروشکر..باشه
_ولیکاشمیشدعقدمنوزهرهباهمباشه..
+اگرجواببلهروبدینمیشه
_واقعااااا؟!!!
+آرهسبحانقصددارهبیادجلو..
_بهنظرمیهکاریکن
_بعدشامبهسبحانبگوباباشبرهبابامصحبتکنه
+چشم
شام که خوردیم مراسمو خود زن ها شروع کردن
مردا هم تو حیاط مشغول خنده و صحبت بودن
حدودا تا ساعتای ۱۱ شب مراسم طول کشید
اخراش بود که مهمونا یکی یکی میرفتن
و فقط تنها کسایی که موندن خانواده من و مهدی بودن
وقتی که همه رفتن و فقط ما بودیم
بابام یهو از مهدی پرسید:
_مهدیجانپسرمسبحانچطورآدمیه؟!
_خانوادهشچطورن؟
مهدی دستاشو گذاشت رو پاش و گفت:
+والااز۱۶سالیکهمیشناسمشونخانوادهخوبین
_یعنی۱۶سالهکهرفیقین؟
+بله..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part160 همه خوشحال بودن و میخندیدن کنار هم خندهامون صم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part161
مهدی با اینکه میدونست بابام چرا میپرسه
اما خودشو به اون راه زد و گفت:
+چطور مگه
_والاپدرشزهرهروازمخواستگاریکرد
یهو همه سکوت کردن و من به زهره نگاه کردم
که داشت از خجالت آب میشد و سرشو پایین انداخت
الهی بگردم بچم خجالت کشید..
یهو داوود گفت:
-عجبااااادوتارفیققصددارن..
خواهرایمنویهشبهزنخودشونکنن
همه خندیدن و که بابا ادامه داد:
_والابهشونگفتمفرداشببیان..
نگاهی به پدر مهدی کرد و گفت:
_حاجمحسنشماهمباخانوادهبیاید
+مزاحمنباشیمیهوقت..
_نهاینچهحرفیه..ما دیگهیهخانوادهیم
لبخندی به معنای لطف دارین زد و گفت مبارکه
چند دقیقه بعدش خانواده مهدی هم تصمیم
گرفتن برن و تا دم در همراهیشون کردیم
همه خسته بودیم و حال نداشتیم خونه رو سر
و سامون بدیم و برای همین هر کسی سمت
اتاق خودش رفت
آرایشمو پاک کردم و کامل احساس سبکی کردم
موهامو هم زهره برام باز کرد
لباسامو که عوض کردم پریدم روی تختم و به
زهره نگاه کردم اونم رو به روم روی تختش
دراز کشیده بود
دستمو زیر چونم گذاشتم و بهش گفتم:
_زهرهازسبحانخوشتمیاد؟!!!
+زهرامیزنمتااااا
_خبچیهمیخوامبدونممم..
+پسرخوبیه..مهربونهفککنم!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________