eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
عالم‌ به‌ فدای ِدل ِمحزون‌ ِرقیه ..
مثلا تو قبول کردی.. کوله بارمو من بستم🥲❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part159 +جدی‌میگم‌ولی‌باشه تو راه داوود از کارای خونه ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همه خوشحال بودن و میخندیدن کنار هم خندهامون صمیمی و دلهامون گرم.. مهدی رفت که شاباش بده و منم بهش نگاه میکردم و فهمیدم چقدر جای درست و دقیقی ما بهم رسیدیم و خدا جلوی هم گذاشتمون بعد از دیدن وسایلا و دادن کادو ها بساط شام رو راه انداختن و مردا تو حیاط بودن و زن ها خونه من و مهدی هم کنار هم شام می‌خوردیم.. در حال شام خوردن بودیم که مهدی گفت: +کارای‌عقد‌هم‌درست‌کردم‌شنبه‌عازم‌سفریم +حواست‌باشه‌..کاراتو‌انجام‌بدی _خداروشکر..باشه _ولی‌کاش‌میشد‌عقد‌من‌و‌زهره‌با‌هم‌باشه.. +اگر‌جواب‌بله‌رو‌بدین‌میشه _واقعااااا؟!!! +آره‌سبحان‌قصد‌داره‌بیاد‌جلو.. _به‌نظرم‌‌یه‌کاری‌کن‌ _بعد‌شام‌به‌سبحان‌بگو‌باباش‌بره‌بابام‌صحبت‌کنه +چشم شام که خوردیم مراسمو خود زن ها شروع کردن مردا هم تو حیاط مشغول خنده و صحبت بودن حدودا تا ساعتای ۱۱ شب مراسم طول کشید اخراش بود که مهمونا یکی یکی میرفتن و فقط تنها کسایی که موندن خانواده من و مهدی بودن وقتی که همه رفتن و فقط ما بودیم بابام یهو از مهدی پرسید: _مهدی‌جان‌پسرم‌سبحان‌چطور‌آدمیه؟! _خانواده‌ش‌چطورن؟ مهدی دستاشو گذاشت رو پاش و گفت: +والا‌از‌۱۶‌سالی‌که‌میشناسمشون‌خانواده‌خوبین _یعنی‌۱۶ساله‌که‌رفیقین؟ +بله.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part160 همه خوشحال بودن و میخندیدن کنار هم خندهامون صم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی با اینکه میدونست بابام چرا می‌پرسه اما خودشو به اون راه زد و گفت: +چطور مگه _والا‌پدرش‌زهره‌رو‌ازم‌خواستگاری‌کرد یهو همه سکوت کردن و من به زهره نگاه کردم که داشت از خجالت آب میشد و سرشو پایین انداخت الهی بگردم بچم خجالت کشید.. یهو داوود گفت: -عجبااااادوتا‌رفیق‌قصد‌دارن‌.. خواهرای‌منو‌یه‌شبه‌زن‌خودشون‌کنن همه خندیدن و که بابا ادامه داد: _والا‌بهشون‌گفتم‌فردا‌شب‌بیان.. نگاهی به پدر مهدی کرد و گفت: _حاج‌محسن‌شما‌هم‌با‌خانواده‌بیاید +مزاحم‌نباشیم‌یه‌وقت.. _نه‌این‌چه‌حرفیه..ما دیگه‌یه‌خانواده‌یم لبخندی به معنای لطف دارین زد و گفت مبارکه چند دقیقه بعدش خانواده مهدی هم تصمیم گرفتن برن و تا دم در همراهیشون کردیم همه خسته بودیم و حال نداشتیم خونه رو سر و سامون بدیم و برای همین هر کسی سمت اتاق خودش رفت آرایشمو‌ پاک‌ کردم و کامل احساس سبکی کردم موهامو هم زهره برام باز کرد لباسامو که عوض کردم پریدم روی تختم و به زهره نگاه کردم اونم رو به روم روی تختش دراز کشیده بود دستمو زیر چونم گذاشتم و بهش گفتم: _زهره‌از‌سبحان‌خوشت‌میاد؟!!! +زهرا‌میزنمتااااا _خب‌چیه‌میخوام‌بدونممم.. +پسر‌خوبیه..‌مهربونه‌فک‌کنم! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
‹ گاهی هم بگذر چنان که گویی هرگز در مسیرِ تو نبوده ...🌱› |
موفقیت‌این‌نیست‌ڪھ.. هرگز‌اشتباه‌نڪنیم‌بلڪھ‌یعنے: یڪ‌اشتباھ‌ࢪو‌כوباࢪه‌تڪࢪاࢪنڪنیم📚...