‹ امید قوی ترین نیروی جهانه
آستینت رو بالا بزن و شروع کن
این تازه اول راهه : )♥️🍓 ›
#انگیزشے
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو نهایت عشقی نهایت دوست داشتن
و لا به لای این بی نهایت ها
چقدر خوشبختم که تو رو دارم ...
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part161 مهدی با اینکه میدونست بابام چرا میپرسه اما خو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part162
_پسخوشتمیاددد..
+راستش..آرهخب
لپاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین
تغییر تو حالت نشستنم دادم رو به روش رفتم
با دستم صورتشو بالا آوردم و گفتم:
_خجالتندارهکه..
بوسی روی گونهش گذاشتم و ادامه دادم:
_مبارکهزهرهخانوم
خندید و بغلم کرد
خیلی خسته بودم روز شلوغی داشتیم
اول رفتم تو گوشی و یه عکس استوری کردم
پیامی به مهدی دادم و دراومدم
گوشیمو روی بی صدا زدم تا حداقل بتونم تا
ساعتای ۱۲ ظهر بخوابم چون به شدت خسته بودم
شب بخیری به زهره گفتمو پتومو روی سرم کشیدم
...
دستی روی دستام احساس کردم که چشمامو
کم کم باز کردم
زهره بود که داشت آروم بیدارم میکرد
خمیازهای کشیدم و گفتم:
_سلام..مگهساعتچنده
+سلامدیوونهیکظهره
+میخوایمناهاربخوریمبلندشو
تعجب کردم یعنی اینقدر خوابیدم من..
به زور از تخت دل کندم و بلند شدم دستی به
سر و صورت کشیدم و با زهره پایین رفتیم
همه دور میز بودن و منتظر بودن ما بریم
داوود با دیدن من بلند زد زیر خنده و گفت:
+ماکمخوابیدیمولیتوبهجایهمهتلافیکردی
_عههمسخره
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part162 _پسخوشتمیاددد.. +راستش..آرهخب لپاش قرمز شد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part163
همه با هم خندیدن و تایید کردن
مامان آبگوشت گذاشته بود برای ناهار و از
قیافه غذا مشخص بود کامل جا افتاده
شروع کردیم به خوردن که وسطاش مامان و
بابا از خریدای امشب صحبت میکردن که چه
میوه هایی میخوان
داوود که طبق معمول پارازیتی مینداخت و
همه رو میخندوند
بعد از ناهار هر کی رفت سراغ کاراش
داوود که رفت سایت
داداش محمد هم که خونه نگین اینا بود درگیر
کارای خونهشون بودن خرج عروسی رو داده
بودن خیریه و قرار بود دیگه برن سر خونه
زندگیشون و بدجور دنبال خونه بودن
بابا و مامان هم رفتن لیست خریدا رو بنویسن
من و زهره هم باید خونه رو مرتب میکردیم
وقتی داشتم جارو برقی میکشیدم
خندهای کردم و با خودم گفتم:
_کیبشهتوخونهخودمومهدیجاروکنم..
_خونمون:))
یهو از پشت زهره پرید رو کـ..مرم و دسـ.تاشو دور
گـ..ردنم حلقه کرد و گفت:
+بهزودیآبجیقشنگم
خندیدم و به کارم ادامه دادم
دیشب چون وسایلو تو خونه رها کردیم
امشب هم خواستگاری زهره بود کلی کار داشتیم
مامان اینا ساعت ۳ رفتن بیرون که کاراشونو
کنن من و زهره هم خونه موندیم که مرتب کنیم
اول از همه باید پذیرایی رو تمیز میکردیم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part163 همه با هم خندیدن و تایید کردن مامان آبگوشت گذاش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part164
وسایل دکور رو جمع کردیم و توی حیاط
گذاشتیم و زنگ زدیم که بیان ببرن
قبل از اینکه برم داخل حیاط رو آبی گرفتم
و درختا رو آب دادم و بعد رفتم داخل
خونه رو دستمال کشی کردیم و همه جا مرتب شد
کارای خونه تموم شد که مامان اینا از راه رسیدن و خریدا رو آوردن ..
ساعت تقریبا 7 بود که دیگه باید آماده میشدیم
شام هم قرار بود داوود برامون از بیرون بیاره
من و زهره رفتیم اتاق آماده شدیم
من یه پیرهن قهوهای پوشیدم و زهره یه عبا
به رنگ سفید و مشکی پوشید
دوتا چادر هم برداشتیم و پایین رفتیم
تا که رسیدیم به پذیرایی داوود شام رو آورد
شام رو سریع خوردیم که یه وقت وسط شام نیان
بعد شام میوه ها رو تو ظرف چیدیم و چای
هم آماده کردیم زهره نگام کرد و گفت:
+زهرا..استرس دارم
_چراقشنگمن
+نمیدونممثلاگفتنبریماتاق..منچیبگم؟!
_هرسوالیکهداریبپرس..
_چیزیهمکهمدنظرتهبگو
_یهچندصلواتهمبگوآروممیشی
+باشه..
<مهدی>
به نرگس زنگ زدم و گفتم که اونا زودتر برن
خونه زهرا اینا چون خودم با سبحان میرفتم
باید براش برادری میکردم دیگه..
دم در خونه سبحان اینا بودم که کمکم بیرون اومدن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part164 وسایل دکور رو جمع کردیم و توی حیاط گذاشتیم و ز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part165
دو ماشینه میرفتیم و قبل اینکه حرکت کنیم
سبحان اومد تو ماشین نشست و گفت:
+وایمهدیوایمهدیاسترسدارممم
_اولاسلامجنابداماد
زد تو پیشونیش و گفت:
+آخببخشید..سلام
_استرسنداشتهباش..
_اگهدوستشداریهمونموقعصحبتتونبگو
+بگمیعنییی؟!
از لحنش خندم گرفت و گفتم:
_آرهخب..جوابشبیشترسمتبلهمیره
+پناه بر خدا..
_نترسمرد..مگهباراولتهمیریخواستگاری؟!
+راستشآرهمهدی..
_جدیمیگی؟!!
_منفکرکردمفقطخودماینطوربودم.
+مهدیبرایاولینبارعاشقشدم..
+برایاولینبارمیرمخواستگاری
دستمو روی پاش گذاشتم و گفتم :
_بلهروبگیرعقدمونباهمانشاالله
خندهای کرد و از ماشین پیاده شد
دوماشینه راه افتادم سمت خونه زهرا اینا
گل و شیرینی از قبل گرفته بودن
تقریبا پنج دقیقه ای رسیدیم
زنگی زدیم و وارد شدیم
سلامی به همه کردیم و نشستیم
زهرا چقدر لباس و چادرش قشنگ بود:))
سبحان رو به روم نشسته بود و سرش پایین و
معلوم بود استرس داره چون دستاشو هی
بهم میمـ..الید
صحبت های مختلفی کردن که دیگه پدر زهرا
صدا کرد که زهره چای رو بیاره
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________