اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part167 و فورا گفت: +واینکهحسکردمدوستوندارم از حرف
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part168
<زهرا>
جواب بله رو که زهره داد هممون خوشحال
شدیم و دست زدیم..
پدر سبحان گفت که بزاره اونا با ما عقد کنن
و بعد یکسال عروسی بگیرین و دوران نامزدی
نداشته باشن و بابام هم قبول کرد
و من خوشحال بودم که قراره عقدمون با هم
باشه و ذوق زیادی کردم
خانواده مهدی و خانواده سبحان رفتن و خواستگاری تموم شد و داوود به مهدی اصرار
میکرد که بمونه اما قبول نکرد چون کار داشت
چون عقدمون هفته بعد بود خریدامونو باید
از همین هفته شروع میکردیم و ذوق بیشتر
این بود که قراره چهارتایی با هم خرید کنیم
مهدی هم قول داد کارای عقدمون که تو حرم
باشه رو درست کنه :))
با زهره شب بخیری گفتیم و سمت اتاق رفتیم
تا وارد اتاق شدیم زهره رو محکم بغل کردم و گفتم:
_مبارکتباشهعشقمننن
از ذوق تو چشماش معلوم بود خوشحاله و گفت:
+مرسیقلبم
_زهرهچیگفتبهتتت
+زهراباورتمیشهگفتاولینبارهمیادخواستگاری
_خوشبهحالتکه
+تازهگفتمهدیهمفقطخواستگاریتواومده
+اینا با همقرارداشتنتاعاشقنشدننرنخواستگاری
خندیدم و گفتم:
_ پسبازبونبیزبونیگفتماهادلشونوبردیم
+آرهدقیقا
چرخی تو اتاق زد و گفت:
لباسای راحتیمونو پوشیدیم و سمت تخت
هامون رفتیم و خودمونو روش انداختیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part168 <زهرا> جواب بله رو که زهره داد هممون خوشحال شد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part169
تصمیم نداشتم برم تو گوشی ولی با صدای
پیامک سمتش رفتم ببینم کیه
که دیدم بله مهدی پیام داده ..
سریع بازش کردم که نوشته بود:
{بفرمااینمازقولیکهانجامدادمعقدامونباهمه}
منم براش نوشتم:
{دستتدردنکنهآقایمهربونم}
دو ثانیه طول نکشید که نوشت:
{خواهشمیکنمخانومم،بروبخوابخستهای
شبتبخیرعزیزجانم}
لبخندی زدم و براش نوشتم:
{چشمتوهمبخواب..شبتبخیر}
گوشیمو بستم و روی میز گذاشتم
سمت زهره برگشتم که دیدم خوابش برده
پتوش روش نبود برای همین بلند شدم و پتو
رو روش کشیدم و بعد سمت تخت خودم رفتم
چشمامو بستم و با خیال عقد تو حرم خوابم برد..
....
صدای تو گوشیم میپیچید که باعث شد
چشمامو کمکم باز کنم..
زهره رو دیدم که هی تو اتاق راه میره و با گوشی صحبت میکنه و فهمیدم داره با سارا
صحبت میکنه و دیشب رو براش توضیح میده
نگاهی به ساعت رو به روم کردم که دیدم ساعت ۱۰ صبحه و احتمال داره صبحانه خورده
باشن برای همین خودمو از تخت جدا کردم
و سمت پایین رفتم
مامان هم با خاله داشت صحبت میکرد..
برای همین صورتمو شستم و از یخچال برای
خودم تخم مرغ درآوردم که درست کنم
چای هم مثل همیشه دم بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
اگردرعاشورانبودیمتایاری ِاباعبداللهکنیم
اکنونامام ِزمانه ِخویشرایاریکنیم '
ماحالاهمدرمیان ِکوفیانیمحالاهمدرکربلاییم
امااکنونسرنوشتدردستان ِماست!
قلم ِروزگاردراختیار ِماستدرستبنویسیم . . .
__ انسان به هر چھ که اراده کند خواهد
رسید؛ اندیشہ آدمي سازنده زندگی اوست ..
#پروفایل