eitaa logo
اَمـانــہ .
507 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part167 و فورا گفت: +و‌اینکه‌حس‌کردم‌دوستون‌دارم از حرف
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا> جواب بله رو که زهره داد هممون خوشحال شدیم و دست زدیم.. پدر سبحان گفت که بزاره اونا با ما عقد کنن و بعد یکسال عروسی بگیرین و دوران نامزدی نداشته باشن و بابام هم قبول کرد و من خوشحال بودم که قراره عقدمون با هم باشه و ذوق زیادی کردم خانواده مهدی و خانواده سبحان رفتن و خواستگاری تموم شد و داوود به مهدی اصرار می‌کرد که بمونه اما قبول نکرد چون کار داشت چون عقدمون هفته بعد بود خریدامونو باید از همین هفته شروع میکردیم و ذوق بیشتر این بود که قراره چهارتایی با هم خرید کنیم مهدی هم قول داد کارای عقدمون که تو حرم باشه رو درست کنه :)) با زهره شب بخیری گفتیم و سمت اتاق رفتیم تا وارد اتاق شدیم زهره رو محکم بغل کردم و گفتم: _مبارکت‌باشه‌عشق‌مننن از ذوق تو چشماش معلوم بود خوشحاله و گفت: +مرسی‌قلبم‌ _زهره‌چی‌گفت‌بهتتت +زهرا‌باورت‌میشه‌گفت‌اولین‌باره‌میاد‌خواستگاری _خوش‌به‌حالت‌که +تازه‌گفت‌مهدی‌هم‌فقط‌خواستگاری‌تو‌اومده +اینا با هم‌قرار‌داشتن‌تا‌عاشق‌نشدن‌نرن‌خواستگاری خندیدم و گفتم: _ پس‌با‌زبون‌بی‌زبونی‌گفت‌ماها‌دلشونو‌بردیم +آره‌دقیقا چرخی‌ تو اتاق زد و گفت: لباسای راحتیمونو پوشیدیم و سمت تخت هامون رفتیم و خودمونو روش انداختیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part168 <زهرا> جواب بله رو که زهره داد هممون خوشحال شد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تصمیم نداشتم برم تو گوشی ولی با صدای پیامک سمتش رفتم ببینم کیه که دیدم بله مهدی پیام داده .. سریع بازش کردم که نوشته بود: {بفرما‌اینم‌از‌قولی‌که‌انجام‌دادم‌عقدامون‌با‌همه} منم براش نوشتم: {دستت‌درد‌نکنه‌آقای‌مهربونم‌} دو ثانیه طول نکشید که نوشت: {خواهش‌میکنم‌خانومم،‌برو‌بخواب‌خسته‌ای‌ شبت‌بخیر‌عزیز‌جانم} لبخندی زدم و براش نوشتم: {چشم‌تو‌هم‌بخواب..‌شبت‌بخیر‌} گوشیمو بستم و روی میز گذاشتم سمت زهره برگشتم که دیدم خوابش برده پتوش روش نبود برای همین بلند شدم و پتو رو روش کشیدم و بعد سمت تخت خودم رفتم چشمامو بستم و با خیال عقد تو حرم خوابم برد.. .... صدای تو گوشیم می‌پیچید که باعث شد چشمامو کم‌کم باز کنم.. زهره رو دیدم که هی تو اتاق راه می‌ره و با گوشی صحبت می‌کنه و فهمیدم داره با سارا صحبت می‌کنه و دیشب رو براش توضیح میده نگاهی به ساعت رو به روم کردم که دیدم ساعت ۱۰ صبحه و احتمال داره صبحانه خورده باشن برای همین خودمو از تخت جدا کردم و سمت پایین رفتم مامان هم با خاله داشت صحبت می‌کرد.. برای همین صورتمو شستم و از یخچال برای خودم تخم مرغ درآوردم که درست کنم چای هم مثل همیشه دم بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اگر‌درعاشورا‌نبودیم‌‌تا‌یاری ِ‌‌اباعبدالله‌کنیم اکنون‌امام ِزمانه ِخویش‌‌را‌یاری‌کنیم ' ما‌حالا‌هم‌در‌‌میان ِکوفیانیم‌‌حالاهم‌درکربلاییم اما‌اکنون‌سرنوشت‌در‌دستان ِماست! قلم ِروزگار‌در‌اختیار ِماست‌درست‌بنویسیم . . .
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
__ انسان به هر چھ که اراده کند خواهد رسید؛ اندیشہ آدمي سازنده زندگی اوست ..
کلمه«متفاوت»رابه‌یادداشته‌باش توباهرکس‌دیگر‌دردنیافرق‌داری🌸 . !
فقط اینجا که خدا در نهایته دلبری میگه: «لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا» یعنی: «اصلا نترس! چون من باهاتم» قشنگ تر از این؟:)))