eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اشـتیاقے‌کہ‌بہ‌دیدار‌ٺـودارد‌دل‌من، دل‌من‌دانـدومن‌دانـم‌ودل‌دانـدومن ..🤍✨
|•هُوَ‌الَّذے أَنْزَلَ‌سَڪیٖـنَةَ‌ فِے‌القُلـوبْ! - اوست‌ڪہ قلب‌هارا آرام‌مے‌ڪند:)🍀! ‌-
چَـشم‌هـٰای‌یڪ‌شـھید حَتـۍازپشـت‌ِقآبِ‌شـیشِـھ‌ای؛ خیـره‌خـیره‌دنبـٰآل‌ِتـوسـت ڪھ‌بـھ‌گنـٰآه‌آلـوده‌نشوی..:) بـھ‌چَـشم‌هآیـشآن‌قَسـم، تورامۍبینـند...!
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما‌هماݩ‌نسل‌جوانیم‌کہ‌ثابٺ‌کࢪدیم در ࢪھ‌عشق‌جگࢪدار‌تر‌ ازصدمࢪدیم هࢪ‌زماݩ‌بوی‌خمینی(ره)بہ‌سر‌افتاد‌مارا دوࢪ‌سید‌علی‌خامنہ‌ای‌میگࢪدیم..♥️
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی الان جام نشسته‌توی‌حرم‌؟ قربونت‌برم🥲:))
دلمان برایِ اقتدار شهید باقری رجزهای شهید سلامی و خنده‌های دشمن تحقیر کنِ شهید حاجی‌زاده تنگ است... 40 روز گذشت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part169 تصمیم نداشتم برم تو گوشی ولی با صدای پیامک سمت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم شکوندم و داخلش پهن کردم نمک زدم و منتظر شدم آماده بشه.. زیرشو خاموش کردم و روی میز گذاشتم برای خودم چای ریختم و یدونه بربری برداشتم شروع کردم آروم آروم صبحانه خوردن باید یه قرار میذاشتیم خرید عقد میکردیم چون تقریبا چند روز دیگه عقد بود و ما حداقل یک روز هم باید قبل موعد عقد می‌رفتیم پس کلا دو روز وقت داشتیم.. مشغول خوردن و فکر کردن بودم که زهره از بالا صدا زد و گفت: +آجی‌گوشیت‌زنگ‌میخوره‌بیا لقمه رو قورت دادم و گفتم: _بیارش‌برام‌خب.. +دارم‌با‌گوشی‌صحبت‌میکنم از روی صندلی بلند شدم و سمت بالا رفتم مهدی بود.. جواب دادم و گفتم: _سلام‌آقای‌مهربون +سلام‌خانوم‌خانوما..‌خوبی‌ _خداروشکر‌..جانم +ببین‌برای‌خرید‌عقد‌فقط‌باید‌لباس‌بگیریم +چون‌چیزی‌نیاز‌نیست _آها‌باشه‌امروز‌وقت‌دارین؟! +آره‌بعدازظهر‌میایم‌دنبالتون‌..‌ _باشه‌پس‌..‌فعلا +فعلا بین سبحان و زهره یه صیغه خونده شد که برای خرید و زنگ و کارای عقد مشکلی نباشه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part170 یه ماهیتابه برداشتم و تخم مرغ رو آروم شکوندم و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برگشتم که دیدم زهره پشت سرمه سری تکون دادم به معنی اینکه چیه و سریع گفت : +کی‌بود‌..‌چی‌گفت؟! خندیدم و گفتم: _عه‌عه‌فضولی.. +عههه‌بگو‌خب _مهدی‌بود‌گفت‌بعدازظهر‌بریم‌برای‌عقد‌لباس‌بگیریم یه لبخند کوچیکی زد و گفت: +آها‌خوبه _چیه‌ساکت‌شدی‌؟! +زهراااا خندیدم و رفتم پیش مامان که بهش بگم اونم حرفی نزد و قبول کرد چون خودش هم میخواست مانتو و اینا بگیره که دیگه با بابا و داوود با هم دیگه میرفتن.. نگین و محمد هم با هم میومدن.. ساعت تقریبا نزدیکای اذان بود رفتم وضو بگیرم بالا رفتم و آروم مشغول انداختن سجاده شدم <مهدی> بعد از صحبت با زهرا رفتم سمت سایت سرمون شلوغ بود و کلی کار داشتیم ولی خب باید کارای عقد هم میکردم تا وارد شدم سبحان رو دیدم و سریع اشاره کردم بیاد پیشم اومد کنارم و گفت: +جان‌داداش _بعدازظهر‌میخوایم‌بریم‌خرید‌‌عقدکاراتو‌خلوت‌کن +جدییی..چشم زدم رو شونه‌ش و خندیدم و سمت میز رفتم کامیپوتر و بررسی کردم که دیدم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part171 برگشتم که دیدم زهره پشت سرمه سری تکون دادم به
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رسول میاد سمتم و چندتا برگه دستشه ولی حس کردم یکم با چند روز پیش فرق داره.. اومد مثل همیشه لبخند خاصشو زد و گفت: +به‌به‌دامادمون‌چطوره؟! _به‌به‌پسرخاله‌عروس +افتخارتونما بلند خندیدم که خودش هم آروم خندید که یهو دستشو به سرش گرفت خندم محو شد و زود گفتم: _رسول‌خوبی؟! +آره..‌چیزی‌نیست _مطمئنی؟! +آره‌..آره‌ یکم سکوت کرد و گفت: +مهدی..‌بی‌زحمت‌اینو‌بخون‌ +هر‌چی‌فهمیدی‌بنویس‌بعدش‌بهم‌بدش _چشم‌زودی‌میارم‌برات +دمت‌گرم‌داداش چند قدم رفت که دیدم دوباره دستشو به سرش گرفت و یه پیچ خورد و یهو افتاد به سرعت رفتم سمتش و بلند گفتم: _رسووول یهو همه اومدن سمت ما سر رسول رو تو بغلم گرفتم و چشماش بسته بود هی صداش میزدم و جوابی نمیگرفتم داوود تازه وارد سایت شد که وقتی دید همه یه جا جمع شدیم دوید و سمتم اومد و با دیدن رسول سریع نزدیکش شد و صداش کرد به سبحان اشاره کردم که زنگ بزنه آمبولانس چون نمی‌دونستیم چه اتفاقی براش افتاده و بهتر بود که ببریم بیمارستان .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part172 رسول میاد سمتم و چندتا برگه دستشه ولی حس کردم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم پنج دقیقه ای طول کشید و همه دور رسول بودن چهره محمد بهم ریخته بود .. بلاخره آمبولانس اومد و سریع با کمک بچه ها بردیمش و داوود همراهش رفت منم ماشینو آوردم و با محمد و سبحان رفتیم تقریبا زود رسیدیم و رفتیم تو یه اتاق رفتن و ما دیگه داخل نرفتیم تا دکتر کارشو بکنه بعد بیاد بهمون بگه محمد گوشیش زنگ خورد و رفت اونطورف صحبت کنه ما هم کنار هم نشسته بودیم داوود بیچاره تا اومد نمیدونست چیشد برای همین ازم پرسید : +مهدی‌چیشده‌من‌نفهمیدم _نمیدونم..‌باهام‌حرف‌زد‌بعد‌چند‌قدم‌رفت‌یهو‌افتاد +تقصیر‌خودشه‌استراحت‌نمیکنه تا خواستم چیزی بگم دکتر بیرون اومد و همزمان محمد هم اومد پیشمون داوود رفت جلو پرسید : +چیشد‌آقای‌دکتر &چیز‌خاصی‌نیست..‌بی‌خوابی‌و‌فشار‌عصبی &تقریبا‌دو‌روز‌استراحت‌کامل‌میخواد &سرم‌تموم‌شد‌مرخصه +ممنونم ازتون سری تکون و داد و آروم از کنارمون رفت همه با هم رفتیم داخل که محمد نذاشت کسی حرف بزنه و گفت: _رسول‌چقد‌میگم‌استراحت‌کن‌آخه +ببخشید‌همتون‌تو‌دردسر‌افتادین _نه‌بابا..دو‌روز‌استراحت‌کامل‌میری‌خونه‌.. +محمد _محمد‌بی‌محمد..بی‌خوابی‌از‌چشمات‌زده‌بیرون +چشم محمد بهمون اشاره کرد که برگردیم سایت و خودش پیش رسول میمونه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________