eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
یه بنده خدایی میگفت : قدیما که ترازو داشتن یه سنگ محک داشتن ، همه چیز رو با اون می‌سنجیدن ؛ میگفت ، اگر سنگ‌ محک زندگیت بشه لبخند امام زمان سود کردی .
رفتین کربلا.... دلتون که آروم شد؛ یاد کنید دل هایی رو که بی قرار موند، تا اربعین سال دیگه!❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part175 تقریبا بادش به تختم میخورد و خوب بود گوشیمو برد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم عطر همیشگیمو برداشتم و زدم نگاهی تو آینه به خودم انداختم و لبخندی زدم و بیرون رفتم ماشینو سریع روشن کردم و سمت خونه سبحان اینا رفتم که بعد بریم دنبال زهرا اینا.. <زهرا> بعد از پیام مهدی رفتم سمت کمدم که لباسایی که میخوام بپوشم رو اتو کنم به زهره هم گفتم اگه لباساشو میخواد اتو کنه بهم بده با هم اتو کنم.. یه عبای سبز و شال کشی سبز حریر برای خودم برداشتم.. زهره هم مانتو آبی کم‌رنگ با شال سفید برداشته بود نیم ساعتی اتو کردن طول کشید و دقیقا یک ساعت دیگه باید می‌رفتیم بیرون برای همین کم‌کم آماده شدم.. موهامو شونه‌ی زدم و بستم.. یه کرم ضدآفتاب زدم و کنارش یه رژ ملایم نگاهی به زهره کردم که داشت با خودش حرف میزد زدم زیر خنده و گفتم: _دیوونه‌نبودی‌که‌شدی‌..بیچاره‌سبحان +کوفـ..ـت‌ +دارم‌تمرین‌میکنم‌چطور‌باهاش‌صحبت‌کنم سمت آینه برگشتم و نگاهی به خودم کردم و گفتم: _سخت‌نگی‌بابا بلند شدم و عبامو پوشیدم شال کشی رو روی سرم انداختم و درستش کردم زهره هم آماده شده بود و کنار هم جلوی آینه وایسادیم و عکس گرفتیم.. یدونه هم سلفی گرفتیم که یادگاری از خرید عقدمون بمونه بعدا داشته باشیم:)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part176 عطر همیشگیمو برداشتم و زدم نگاهی تو آینه به خود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری از مهدی و سبحان نبود و من و زهره روی تختامون نشسته بودیم که یهو گوشی زهره زنگ خورد.. از صحبتاش فهمیدم که دارن میان و دلیلش هم گفته بود و وقتی قطع کرد سریع پرسیدم: _چرا‌دیر‌اومدن؟! +میگه‌مهدی‌خواب‌مونده‌الان‌تو‌راهیم _الهی..‌خسته‌س +عادیه..کاراشون‌زیاده _خیلییی _پاشو‌پاشو‌چادرامونو‌بپوشیم‌کم‌کم‌بریم‌پایین +باشه.. چادرامونو پوشیدیم و رفتیم پایین مامان روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند ما رو دید و لبخندی زد و گفت: +ماشاءالله‌دخترای‌قشنگم.. +خوش‌بگذره‌بهتون‌مادر _فداتشم‌من:) _مامان‌احتمال‌داره‌شام‌بیرون‌باشیم‌ماگفتم‌بدونی +باشه‌عزیزم‌ +شاید‌ما‌هم‌برای‌خریدامون‌هموم‌بیرون‌شام‌بخوریم دوتامون مامان رو بوس کردیم و سمت حیاط رفتیم که همون موقع مهدی پیام داد پشت دره در رو باز کردم و رفتیم و لبخندی زدم سوار ماشین شدیم سلام و علیک کردیم از هم نظر خواستیم که کجا بریم خرید که مهدی گفت همون پاساژ خرید بله برون بریم که تو همه چیز تنوع و کیفیت بالایی داشت منم تایید کردم و قرار شد همونجا بریم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part177 ساعت تقریبا پنج و نیم بعدازظهر بود و خبری از م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستی‌رسول‌مرخص‌شد که مهدی ابرو انداخت بالا و من و زهره تعجب کردیم و سریع گفتم: _رسول‌چیزیش‌شده؟!بستریه؟! سریع مهدی گفت: -نگران‌نشید‌چیزی‌نشده‌یکم‌سرش‌گیج‌رفت‌خوبه‌الان و به سبحان نگاه کرد و گفت: -خوبه‌گفتم‌بهشون‌نگی‌نگران‌میشن خندید و گفت: & ببخشید داداش بدون اینکه من چیزی بگم رفتم تو گوشی و یه رسول ‌پیام دادم و حالشو پرسیدم.. پسرخاله و همبازی بچگیم بود و حالش برام مهم بود رسیدیم پاساژ و پیاده شدیم من و مهدی کنار هم بودیم و زهره و سبحان با هم.. جدایی از همه چیز زهره و سبحان بهم میومدن چون هم دوتاشون آروم بودن هم اخلاقاشون کم و بیش شبیه هم بود.. ولی من و مهدی شیطنت های خودمونو داشتیم قرار بود ست چادر عقدمونو شبیه هم بگیریم تایممون هم کم بود پس فردا باید راهی مشهد میشدیم و باید هر چه زود کارامونو میکردیم اول از همه رفتیم سمت مغازه مردونه چون اونا کارشون زودتر تموم میشد همون بوتیک رفتیم که تمام وسایل مردونه داشت و نیاز نبود جایی رو بگردیم و تنوع کاراشون بالا بود سبحان و زهره برای اولین بار اومدن .. و بوتیک زیادی به دلشون نشسته بود ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part178 سبحان نگاه به مهدی کرد و گفت: &راستی‌رسول‌مرخص‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه که انتخابامونو انجام بدیم.. بین کت و شلوار های فراوان دو تا برداشتیم یکی سرمه‌ای یکی قهوه‌ای .. قسمت کفش ها رفتیم و همونجا یکی رو انتخاب کردیم و بعد سمت پرو رفتیم.. منتظر بودم بیاد ببینمش که زهره اینا هم اومدن پرو بغلی و انتخاباشونو کرده بودن مهدی بیرون اومد و اول کت و شلوار قهوه‌ای پوشیده بود نگاهی کردم و دوباره رفت سرمه‌ای رو بپوشه ولی سبحان اینا همون اول قهوه‌ای برداشتن و انتخاب کردن و بعد رفتن کفش انتخاب کنن .. دوباره مهدی اومد بیرون و اما.. کت و شلوار این رنگ چه بهش میومد لبخندی زدم و گفتم : _مهدی‌این‌چه‌خوبه +آره‌خودمم‌خوشم‌اومد _همینو‌بگیر‌پس +باشه..تو‌برو‌پیش‌زهره‌اینا‌تا‌منم‌بیام _چشم پیش زهره رفتم که درگیر انتخاب کفش بودن رفتم و منم نظری دادم و بعد چند تا مدل بلاخره یکی رو انتخاب کردن و برداشتن همون لحظه مهدی اومد و رفتیم سمت صندوق که حساب کنن .. خریدشون کلا نیم ساعت طول کشید ولی الان دیگه نوبت ما بود از اون بوتیک دراومدیم و از پله بالا رفتیم جایی که مخصوص همین ست چادر عقد بود چند تا مغازه رد کردیم که به یه مزون مذهبی رسیدیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
رفیق بهِت گفته بودَم درخشِش چشمآت قشنگ‌تر از نورِ ماهِ؟ ۰💛✨۰ |
Yes I'm smiling because God is always teaching me to be strong... آره‌ دارم ڵبخند مێ‌زنم! چوݩ خدا هموارهـ داره بهم ێاد می‌ده کهـ قوے باشم(:🌱