دروصفشهیدچمرانهمینبسکهزمانیکهدر جبههبودامامخمینیپیغامدادندبهچمرانبگویید بیایددلمبرایشتنگشده . . ؛
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part179 ما دوتا رفتیم یه سمت اونا هم سمت دیگه که انتخاب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part180
بالا رو نگاه کردیم و اسمش رو خوندیم
مزون رویا..
واردش شدیم که با حجم زیادی از ست های
مختلف رو به رو شدیم و من به شدت
خوشحال شدم چون میدونستم قطعا خرید
رو از همینجا انجام میدیم..!
قرار بود ست چادر عقدمونو مثل هم بگیریم
به خاطر همین چهارتایی سمت رگال ها
میرفتیم و نگاهشون میکردم..
رنگبندی های قشنگ و متنوعی داشت..
چندین رگال و رد کردیم و به یه رنگی رسیدیم..
رنگ یاسی ملیح و قشنگ
یدونه ست اونجا بود ولی هر دوتامون
خوشمون اومد و حتی مهدی و سبحان هم تایید کردن
سمت صاحب مزون رفتیم رفتم جلو و گفتم:
_سلامخستهنباشید..ستمثلاینودارین؟!
+سلامممنونم احتمالاداریم
+ولیشماکهاینوبرداشتیدیگه
_نهآخهبرایخواهرمممیخوام..
+آهاخببریماونرگالهایسمتراسترونگاهکنیم
+احتمالااونجاازشداشتهباشیم
پشت سر اون خانوم راه افتادیم
یه دو تا رگال رسیدیم که اشاره کرد خودمون
این رگال رو بگردیم و خودش اون قسمت دیگری
بین نگاه های پی در پی یهو زهره صدام کرد
دقیقا مثل همین ست رو پیدا کرده بود
به اون خانوم گفتیم و خودمون سمت پرو رفتیم
وارد پرو شدم و به خاطر عبا یکم سخت بود
لباس عوض کنم ولی باید میپوشیدم..
پنج دقیقه ای طول کشید و عوض کردم
سرمو بالا آوردم و خودمو تو آینه دیدم
رنگش به دلم نشست و حس میکردم بهم میاد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________