eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
دوست داشتن ڪافۍ نیست امیدوارم ڪسۍ رو داشتہ باشیدڪہ مردونہ پاتون وایسه..مثل یہ مادرکہ بچہ شو با یہ بچہ قشنگ تر عوض نمیکنه...:))
730.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواد الان صدام بزنن بگن.. پاشو وسایلت رو جمع کن. مگه نمیخواستی بری کربلا؟:)))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part183 مهدی که سرش تو گوشی بود خاموشش کرد و گفت: +آره‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردم .. بعد از حساب کردن غذاها رفتیم تو شهر دوری بزنیم ساعت ۹ شب بود و شهر کمابیش خلوت.. درمورد همه چی صحبت کردیم.. خندیدیم و خوش گذرونیدم دیگه باید به خونه برمیگشتیم! به خونمون که رسیدیم پیاده شدیم و خریدامونو هم برداشتیم که مهدی اومد پشت سرم و گفت: +زهرا..‌ _جانم +ناراحت‌شدی‌ازم؟؛ _نه‌چیزی‌نشده.. +من‌اگه‌از‌تلفن‌چیزی‌نگفتم‌چون‌درمورد‌کارم‌بود +نمیخوام‌درگیرت‌کنم.. لبخندی زدم که خیالش راحت بشه و گفتم: _نه‌دیوونه‌چیزی‌نیست لبخندی روی لبش نشست و خداحافظی کرد کلیپ انداختم و وارد خونه شدیم صدای داوود تا حیاط میومد که داد میزد کمی ترسیدم و سریع با زهره وارد خونه شدیم محمد و داوود داد میزدن و مامان هی وسطشون بود که چیزی نشه بابا هم دستش به سرش بود سلامی کردیم که یهو داوود ساکت شد و مامان جوابمونو داد.. و با وارد شدن ما بابا لبخند کوچولویی زد مامان اومد جلو و گفت: +سلام عزیزای دلم _مامان‌چیشده‌ +هیچی‌مادر‌محمد‌و‌داوود‌بحثشون‌بود _بحثشون‌چیه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part184 دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردم .. بعد از حساب کر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +داوود‌میخواد‌یه‌کاری‌کنه‌محمد‌نمیزاره‌ +مربوط‌به‌کارشونه _ای‌باباااا داوود سریع رفت تو حیاط و داداش محمد رفت تو اتاق چیزی بینمون رد و بدل نشد که مامان گفت: +خریداتونو‌کردین ؟؛ _آره‌خداروشکر‌ +فردا‌نشونم‌بدین‌حتما _چشم با زهره آروم رفتیم اتاقمون.. در رو بستیم و خریدارو گوشه اتاق گذاشتیم چادرامونو روی چوب لباسی انداختیم و با همون مانتو و عبا خودمونو رو تخت انداختیم خیلی خسته بودیم.. چند دقیقه‌ای اونطور گذشت که بعد بلند شدیم و لباس راحتیامونو پوشیدیم.. زهره مشغول خودش بود که من رفتم پایین و خواستم برم پیش داوود تو حیاط دو لیوان چای از همون سماور همیشه روشن مامان ریختم و با سینی سمت حیاط رفتم داوود روی تخت سنتی نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد و با صدای بسته شدن‌در سمت من برگشت و خودشون جم و جور کرد آروم آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم اولش چیزی نگفتم و چای رو جلوش گرفتم وقتی لیوان رو ازم گرفت گفتم: _چیشده‌ریختی‌بهم‌..بحثتون‌چیه کمی خودشو سمت برگردوند و گفت: +برای‌کارمونه.. _میدونم‌..میخوای‌چیکار‌کنی‌حالا؟! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
خوش به حال ِدلی که ضامن‌اش ؛ ضامن ِآهوست : )