اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part184 دیگه چیزی نگفتم و غذامو خوردم .. بعد از حساب کر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part185
+داوودمیخوادیهکاریکنهمحمدنمیزاره
+مربوطبهکارشونه
_ایباباااا
داوود سریع رفت تو حیاط و داداش محمد رفت تو اتاق
چیزی بینمون رد و بدل نشد که مامان گفت:
+خریداتونوکردین ؟؛
_آرهخداروشکر
+فردانشونمبدینحتما
_چشم
با زهره آروم رفتیم اتاقمون..
در رو بستیم و خریدارو گوشه اتاق گذاشتیم
چادرامونو روی چوب لباسی انداختیم و با
همون مانتو و عبا خودمونو رو تخت انداختیم
خیلی خسته بودیم..
چند دقیقهای اونطور گذشت که بعد بلند شدیم
و لباس راحتیامونو پوشیدیم..
زهره مشغول خودش بود که من رفتم پایین
و خواستم برم پیش داوود تو حیاط
دو لیوان چای از همون سماور همیشه روشن
مامان ریختم و با سینی سمت حیاط رفتم
داوود روی تخت سنتی نشسته بود و به
آسمون نگاه میکرد و با صدای بسته شدندر
سمت من برگشت و خودشون جم و جور کرد
آروم آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم
اولش چیزی نگفتم و چای رو جلوش گرفتم
وقتی لیوان رو ازم گرفت گفتم:
_چیشدهریختیبهم..بحثتونچیه
کمی خودشو سمت برگردوند و گفت:
+برایکارمونه..
_میدونم..میخوایچیکارکنیحالا؟!
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀___________
روحممشهد ؛
قلبمنجف ؛
یادمکربلاست ؛
بهحقبگوببینم ..
چنینمتلاشیشدنرواست💔؟!
یه وقتایۍ دلم هوای چیزایی رو میکنه،
که اهمیت بهشون رابطه مونو خراب میکنه...
رابطه ی قشنگی که حاصل یه مهمونی گرم و صمیمیه،حاصل اون لحظاتیه که کلامت شد همدمم دیگــــہ خرابش نمی کنم🌿
#پروفایل