eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part185 +داوود‌میخواد‌یه‌کاری‌کنه‌محمد‌نمیزاره‌ +مربوط‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی سکوت کرد و چیزی نگفت و بعد از خوردن چای گفت: +میخوام‌یه‌جایی‌برم‌که‌خطرناکه .. +احتمال‌همه‌چی‌هست ترسیدم.. مگه میخواد چیکار کنه که خطرناکه! سری تکون دادم و گفتم: _حتما‌داداش‌صلاحتو‌میدونه‌ +اون‌که‌آره‌ نمیدونستم ناراحتی داوود از چی بود.. چشماش و لحنش یه طوری بود همون قدر عجیب.. دستمو دور گـ..ردنش انداختم و گفتم: _دیگه‌ناراحت‌نباش‌..منم‌غصه‌میخورم لبخندی زد و سرمو بوس کرد و گفت: +لباساتو‌بهم‌نشون‌بده‌فردا‌ _چشم سینی چای و برداشتم و دوتایی رفتیم خونه بعد از شستن لیوانا رفتم سمت اتاقم به شدت خسته بودم.. دیگه بیدار موندن برام سخت بود و سریع خودمو به اتاق رسوندم‌.‌. زهره غرق خواب بودو منم آروم سمت تختم رفتم روی تخت دراز شدم و پتومو روی سرم کشیدم چشمامو بستم و چند دقیقه طول نکشید و خوابم برد.. <داوود> بعد از صحبت با زهرا برگشتم اتاق.. محمد خواب بود و خداروشکر باز گیر نمیداد.. بیچاره زهرا نمیدونست به خاطر زندگی اون میخواستم این کارو کنم.. تصمیم این بود مهدی رو از این ماجرا کنار بکشیم و من وارد جریان بشم ولی محمد می‌گفت نمیشه دیگه و نباید خرابکاری کنم ته ماجرا معلوم نبود چی بشه.. نگرانی و دلهره‌هامون هر روز برای مهدی و زهرا بیشتر میشد ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part186 کمی سکوت کرد و چیزی نگفت و بعد از خوردن چای گف
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فکرام یکی یکی تو مغزم رد میشدن و اجازه خواب بهم نمیدادن.. اگه بلایی سر زهرا بیارن چی؟! اگه هویت مهدی لو بره چی ؟! تمام اگه و شاید ها تو مغزم جمع شده بود.. نمی‌دونم ساعت چطور می‌گذشت ولی وقتی به خودم اومدم صدای اذان تو محله پیچیده بود و با تکون خوردن محمد فهمیدم بیدار شده.. روی صندلی، پشت پنجره رو به بیرون نشسته بودم که یهو دست محمد روی شونه‌هام حس کردم و یهو سمتش برگشتم نگاهی به چشمام کرد و گفت: +نخوابیدی‌تا‌الان‌؟! _نه +چشمات‌قرمز‌شده‌برو‌بخواب _میرم‌الانا _راستی‌داداش‌ببخشید‌اگه‌صدام‌بالا‌رفت مثل همیشه لبخند زد و گفت: +اشکال‌نداره‌..پیش‌میاد و سمت بیرون رفت که وضو بگیره.. خودمم بلند شدم و رفتم وضو بگیرم برگشتم اتاقم و سجاد رو پهن کردم.. شروع کردم به نماز خوندن .‌.. بعد نماز روی سجاده نشستم و تسبیح مشکی رو برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن .. خدایا نمی‌دونم ته‌ این ماجرا چیه ولی خودت مواظب همه باش محمد برگشت اتاق و دوباره خوابید منم کم‌کم بلند شدم و سجاده رو گوشه اتاق گذاشتم و سمت تخت خوابم رفتم رو به بالا خوابیدم و چشمامو بستم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
میان غوغای این جهانِ بی‌قرار، دستان تو چونان لنگری‌ست که کشتیِ دل را به ساحلِ امنِ عشق می‌رساند♥️`
- به‌دست‌وپات‌میُفتم‌،اباالفضل مثلِ‌خودت‌‌زخمِ‌زبون‌شنُفتم،اباالفضل به‌دست‌و‌پات‌میُفتم‌،‌اباالفضل دارم‌میمیرم‌‌و‌نگی‌نگفتم‌،‌اباالفضل : )💔 .
-
اَمـانــہ .
-
با عشق اوست هر ك به جایی رسیده است خیلی حسین ، زحمت ِما را کشیده است ( :
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چیز از امام‌رضــا برمیاد❤️‍🩹 :)
-