eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part191 حرفایی که از فایل صوتی زیبا و برادر غلام شنیدم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دیگه چیزی نگفتم دوباره سرمو روی میز گذاشتم نمیدونستم چقدر دیگه جلسه شروع میشه که یهو محمد صدامون کرد بریم تو اتاق جلسه بی‌حوصله گوشیمو برداشتم و رفتم سمت اتاق همه روی صندلی ها نشستیم و منتظر آقای احمدی شدیم.. آقای احمدی وارد شد و همه جلوش بلند شدیم اشاره کرد بشینیم و سمت تابلو رفت و شروع به صحبت کرد و گفت: +پروژه‌افشین‌روز‌به‌روز‌دارای‌جرم‌بیشتر‌میشه.. +از‌این‌قرار‌ارتباط‌مهدی‌با‌زیبا‌باید‌بیشتر‌بشه همه سکوت کردن... منظور از ارتباط بیشتر چی بود؟ +مهدی‌بعد‌از‌عقد‌باید‌بیشتر‌تو‌سایت‌باشی +و‌بتونی‌بیشتر‌با‌زیبا‌بیرون‌بری نگاهی به مهدی کردم که قیافش بهم ریخته بود مشخص بود از این تصمیم جدید راضی نیست +قراره‌کارمون‌تو‌سایت‌بیشتر‌بشه‌ +هرتایمی‌که‌اطلاع‌دادم‌اینجا‌باشید +سوالی‌نیست؟! با سکوت دسته جمعی مشخص شد کسی سوالی نداره و پایان جلسه اعلام شد من که سرم درد میکرد ولی رفتم کنار مهدی و بهش گفتم: _نگران‌نباش‌درست‌میشه و لبخند زورکی زد سریع از سایت زدم بیرون و سمت خونه رفتم چون به شدت خوابم میومد.. به خونه که رسیدم زهرا سفره رو می‌چید و مامان و زهره هم غذا رو آماده میکردن مشخص بود تایم ناهار رسیده بودم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part192 دیگه چیزی نگفتم دوباره سرمو روی میز گذاشتم نم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رفتم اتاق لباسامو عوض کردم و برگشتم پذیرایی روی میز نشستم و منتظر شدم ناهار بخوریم <زهرا> وقتی میز ناهار رو میچیدیم داوود هم از راه رسید ناهاری که پخته بودم منتظر شدم بخورن و نظر بدن و این غذا رو همه دوست داشتن همه مشغول خوردن شدن.. مامان که کلی تعریف میکرد بابا هم تایید.. داوود قیافه رو به معنای خوب بودن غذا نشون میداد امیدوار شدم که دستپختم خوبه.. بعد از خوردن غذا با زهره و مامان سفره رو جمع کردیم و ظرف ها رو به گردن گرفتم که بشورم تو اون تایم هرکدوم سمتی رفتن.. مامان رفت روی مبل نشست که فیلم ببینه.. بابام و داوود رفتن بخوابن.. و زهره مشغول صحبت کردن با سبحان شد.. یهو بین ظرف شستن یاد مهدی افتادم نه من پیام داده بودم نه اون ظرف ها رو با سرعت بیشتری شستم که برم بهش پیام بدم و حالشو بپرسم ظرف ها رو تند تند شستم و رفتم گوشیو برداشتم سریعا رمزشو زدم و اینترنتو روشن کردم رفتم پیوی مهدی نوشتم: <سلام‌آقا‌مهدی‌ما‌خبری‌ازت‌نیست چطوری‌خوبی‌چه‌خبر> چند دقیقه طول کشید که نوشت <سلام‌عزیز‌دلم‌تو‌پیام‌دادی‌خوب‌شدم.. خودت چطوری> لبخندی زدم و نوشتم منم خوبم که سریعا نوشت: <میتونم‌زنگ‌بزنم‌صحبت‌کنیم؟!> ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀___________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
قشنگترین حرفی که یه مرد میتونه به یه دختر بزنه: "مگه می تونم از تو بگذرم"♡....