اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part199 نگاهی به بچه ها کردم و گفتم: _بچههاحداقلدور
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part200
دیگه چیزی نگفتم و گوشی و کیف پولمو تو
کیفم چک کردم که حدود ده دقیقه ای رسیدیم
داوود نگاهی کرد و گفت:
+چهجایباحالی
_داخلشوندیدیهنوز
سمت همون بوتیک رفتم که لباسای مهدی رو گرفتیم
چون تنوع بالا بود خداروشکر کارمون زود انجام میشد
و منم میتونستم به کارام برسم..
وارد شدیم و رفتم سمت پیرهن های مردونه
قرار بود دوتا بگیره
چندتایی رد کردیم که به دو رنگ آبی و طوسی
رسیدیم و به نظرم به داوود میومدن
خود داوود هم تاییدی کرد که آره خوبه
دوتاشونو برداشتم و سمت کفشا رفتیم
یدونه کتونی هم به انتخاب خودش برداشت
و دیگه باید میرفتیم برای پرو که ببینم چطورن
منتظرش شدم که بپوشه ..
سریع پوشید که رنگ آبی تو تنش نشسته بود و خیلی قشنگ بود و اون رو اوکی دادم..
طوسی هم عوض کرد و پوشید که صد البته اونم بهش میومد و از انتخابم مطمئن بودم..
رفتیم پیش صندوق و حساب کردیم
که داوود گفت :
+بریمیهآبهویجبخوریم
منم که سریعا تایید کردم و گفتم:
_موافقم
از پاساژ بیرون رفتیم که مغازه کنار پاساژ
یه جای برای نشستن و خوردن آب میوه بود..
روی صندلی نشستم و داوود رفت دوتا آب هویج بگیره حالمون جا بیاد
نگاه اطرافم کردم که تعداد کمی اونجا بودن..
و احتمالا از کسایی بودن که از پاساژ خرید کردن
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part200 دیگه چیزی نگفتم و گوشی و کیف پولمو تو کیفم چک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part201
سرمو برگردوندم که داوود با سفارش اومد
نشستیم و شروع به خوردن کردیم..
بعد حساب دیگه برگشتیم خونه که تقریبا
غروب بود هممون باید ساک میبستیم..
رسیدیم خونه که داداش اینا اومده بودن
خیلی خوشحال بودم و از در که رفتم بغلش
کردم و اونم سرمو بوس کرد..
همیشه داداش محمد خنده به لب بود
نگین هم باهاش اومده بود که اونم بغل کردم
نگاهی کردم و گفتم:
_چهعجبیادیازماکردین
که همه زدن زیر خنده و داداش گفت:
+دیگهتصمیمگرفتیمهمهازاینجاحرکتکنیم
که نگاهی به گوشه خونه کردم و ساک هاشونو دیدم
خوشحال شدم و بعد از مامان پرسیدم:
_کسیحمومه؟؟!
+آرهزهرهرفته
رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم
وسایل حموم آماده کردم که همون لحظه زهره بیرون اومد و منم همون لحظه رفتم حموم..
٫بعدحموم٫
آخیش خستیگم در رفت
رفتم اتاقم و لباسامو پوشیدم و کلاه حولهام پوشیدم
پایین رفتم که مشغول چیدن سفره بودن
و منم رسیدم و نشستم ..
شام مامان قیمه گذاشته بود و عجب خوشمزه بودا
سر سفره بابا و داوود و داداش با هم صحبت
میکردن و از کارای و شغلشون میگفتن..
بعد شام ظرفا رو سپردیم به ظرفشویی
چون کار داشتیم و وقت نبود
داوود رفت حموم من و زهره رفتیم ساکامونو
ببندیم که نگین هم باهامون اومد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
دو پارتش بمونه برای فردا که چشماتون هم خسته نشه و مرسی که بیدار موندین خوندین😭✨