eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
حضور تو... ڪافی‌ست تا ڪلمات... خودشان بہ خانہ برگردند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
- تو دستم رو گرفتی که نور راهم بشی؛
- در دنیایی که سراسر جنگ است ، تو پناه منی .🫀👀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part201 سرمو برگردوندم که داوود با سفارش اومد نشستیم و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامانمم رفت ساک خودشو و بابا رو ببنده و بابا و داداش هم مشغول دیدن فیلم بودن وارد اتاق شدم و رفتم سمت کمد دیواری و دوتا ساک بزرگ قهوه‌ای مونو درآوردم.. برای این سفر چمدون بزرگ بود کمد لباسامونو باز کردیم که ببینیم چیا نیاز داریم و اول از همه لباسای عقدمونو نشون نگین دادیم خیلی خوشحال شده بود و ذوق میکرد دوتا شلوار بیرونی برداشتم دو مدل لباس راحتی دوتا مانتو و یه عبا و و سه تا روسری همه رو تا کردم و گذاشتم لباسای عقدمم قرار تو همون کاورش بمونه و اونطوری ببریم که خراب نشن.. بلند شدم و رفتم سمت میز آرایشم یدونه کیف کوچولو تو کشو بود بازش کردم و چندین لوازم آرایشی برداشتم که برای عقد خودمون یه میکاپ کوچیک بزنیم.. کیف و دوتا از عطرامو توی ساک هم گذاشتم تقریبا دیگه چیزی نمی‌خواستم ساکمو بستم و رفتم که چیزایی دم دستی رو توی کیف شونی بندازم.. یدونه پاور بانک و آینه ،دستمال، کیف پول مانتو و شلوار فردا هم آماده کردم و کارام تموم شده بود _زهره‌من‌لوازم‌آرایش‌اوردم‌ +خوبه‌گفتی‌دنبال‌کیف‌کوچولو‌بودم رفتیم پایین که خوراکی ها هم تو پلاستیک بزاریم بین راه بخوریم قرار بود با قطار بریم مشهد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part202 مامانمم رفت ساک خودشو و بابا رو ببنده و بابا و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کلی چیپس و پفک و پسته و چی خریده بودیم تو راه بخوریم و چون کوپه ها جدا بود حدودا شیش بسته ای شدن که جدا جدا ببریم ساعت دیگه ۱۲ شب شده بود که باید زود می‌خوابیدیم چون ساعت هفت و نیم صبح حرکتمون بود.. قرار بود نگین هم تو اتاق ما بخوابه .. دوباره تشک هامونو از کمد دیواری درآوردیم و کنار هم ردیفی انداختیم .. دراز شدیم که من قبل از خوابیدن به مهدی پیام دادم و گفتم: <سلام‌عزیزم‌چطوری‌..‌ساکتو‌بستی؟!> دقیقا همون لحظه‌ جواب داد و گفت: <سلام‌قربونت‌آره‌فردا‌دیگه‌‌ان‌شاءالله‌حرکتمونه> پیامشو لایک کردم و گفتم: <آره‌ان‌شاءالله‌میبینمت‌شبت‌بخیر> چند دقیقه بعد سین زد و گفت: <ان‌شاءالله‌شب‌توهم‌بخیر‌قربونت‌برم> پیامشو لایک کردم و گوشیمو کنار گذاشتم.. چشمامو رو هم گذاشتم که خوابم برد.. <هفت‌صبح> صدای در زدن اتاق باعث شد از خواب بیدار بشم با همون وضعیت رفتم پشت در که داوود بود و گفت: +نیم‌ساعت‌دیگه‌حرکته‌دوست‌دارین‌بیدار‌بشین چشمام گرد کردم و به ساعت نگاه کردم وای ساعت هفت بود .. سریع بقیه رو بیدار کردم و با هم تشک ها رو جمع کردیم و نوبتی رفتیم سرویس چون می‌دونستیم قطار خودش صبحانه میده مامان فقط یکی یه لقمه برای همه آماده کرده بود تو اتاق سریع آماده شدیم و ضد آفتاب زدیم ساک هامونو به دست گرفتین و عینک دودی هامونو برداشتیم و سریع پایین رفتیم لقمه رو از مامان گرفتیم و از زیر قرآنی که بابا برامون گرفته بود همگی رد شدیم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________