اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part201 سرمو برگردوندم که داوود با سفارش اومد نشستیم و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part202
مامانمم رفت ساک خودشو و بابا رو ببنده
و بابا و داداش هم مشغول دیدن فیلم بودن
وارد اتاق شدم و رفتم سمت کمد دیواری
و دوتا ساک بزرگ قهوهای مونو درآوردم..
برای این سفر چمدون بزرگ بود
کمد لباسامونو باز کردیم که ببینیم چیا نیاز داریم
و اول از همه لباسای عقدمونو نشون نگین دادیم
خیلی خوشحال شده بود و ذوق میکرد
دوتا شلوار بیرونی برداشتم
دو مدل لباس راحتی
دوتا مانتو و یه عبا و و سه تا روسری
همه رو تا کردم و گذاشتم
لباسای عقدمم قرار تو همون کاورش بمونه
و اونطوری ببریم که خراب نشن..
بلند شدم و رفتم سمت میز آرایشم
یدونه کیف کوچولو تو کشو بود بازش کردم
و چندین لوازم آرایشی برداشتم که برای عقد
خودمون یه میکاپ کوچیک بزنیم..
کیف و دوتا از عطرامو توی ساک هم گذاشتم
تقریبا دیگه چیزی نمیخواستم
ساکمو بستم و رفتم که چیزایی دم دستی رو
توی کیف شونی بندازم..
یدونه پاور بانک و آینه ،دستمال، کیف پول
مانتو و شلوار فردا هم آماده کردم
و کارام تموم شده بود
_زهرهمنلوازمآرایشاوردم
+خوبهگفتیدنبالکیفکوچولوبودم
رفتیم پایین که خوراکی ها هم تو
پلاستیک بزاریم بین راه بخوریم
قرار بود با قطار بریم مشهد..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part202 مامانمم رفت ساک خودشو و بابا رو ببنده و بابا و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part203
کلی چیپس و پفک و پسته و چی خریده بودیم
تو راه بخوریم و چون کوپه ها جدا بود
حدودا شیش بسته ای شدن که جدا جدا ببریم
ساعت دیگه ۱۲ شب شده بود که باید زود میخوابیدیم
چون ساعت هفت و نیم صبح حرکتمون بود..
قرار بود نگین هم تو اتاق ما بخوابه ..
دوباره تشک هامونو از کمد دیواری درآوردیم
و کنار هم ردیفی انداختیم ..
دراز شدیم که من قبل از خوابیدن به مهدی
پیام دادم و گفتم:
<سلامعزیزمچطوری..ساکتوبستی؟!>
دقیقا همون لحظه جواب داد و گفت:
<سلامقربونتآرهفردادیگهانشاءاللهحرکتمونه>
پیامشو لایک کردم و گفتم:
<آرهانشاءاللهمیبینمتشبتبخیر>
چند دقیقه بعد سین زد و گفت:
<انشاءاللهشبتوهمبخیرقربونتبرم>
پیامشو لایک کردم و گوشیمو کنار گذاشتم..
چشمامو رو هم گذاشتم که خوابم برد..
<هفتصبح>
صدای در زدن اتاق باعث شد از خواب بیدار بشم
با همون وضعیت رفتم پشت در که داوود بود و گفت:
+نیمساعتدیگهحرکتهدوستدارینبیداربشین
چشمام گرد کردم و به ساعت نگاه کردم
وای ساعت هفت بود ..
سریع بقیه رو بیدار کردم و با هم تشک ها
رو جمع کردیم و نوبتی رفتیم سرویس
چون میدونستیم قطار خودش صبحانه میده
مامان فقط یکی یه لقمه برای همه آماده کرده بود
تو اتاق سریع آماده شدیم و ضد آفتاب زدیم
ساک هامونو به دست گرفتین و عینک دودی
هامونو برداشتیم و سریع پایین رفتیم
لقمه رو از مامان گرفتیم و از زیر قرآنی که
بابا برامون گرفته بود همگی رد شدیم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
-
فرقی دگر ندارد ایام سخت و سهلَش
مارا غم حسین بس، دنیا برای اهلَش
#امامحسین