eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
من معنی واژه درد بودم، و او حرف به حرفش «درمان» بود :)!🫀
شهادت امام رضا (ع) رو به همه ی شما تسلیت عرض می کنم🖤 :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part203 کلی چیپس و پفک و پسته و چی خریده بودیم تو راه ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چون نمی‌خواستم ماشین ببریم و قرار بود با قطار بریم کلا دوتا اسنپ گرفتیم که خداروشکر درخواست‌مونو سریع قبول کردن.. تقریبا ۱۵ دقیقه ای تو راه بودیم و رسیدیم به قطار که رسیدیم خانواده مهدی و سبحان و خاله اینا رو دیدیم که منتظر ما بودن.. خندم گرفته بود که خانواده عروس یکم دیر رسیدن و بقیه منتظرشون موندن سلام و علیک کردیم و وارد قطار شدیم کوپه من و زهره و مهدی و سبحان یکی بود و بقیه هم دوتا دوتا با هم دیگه بودن .. وارد کوپه خودمون شدیم و ساک هامونو کنار قطار گذاشتیم و روی صندلی هامون نشستیم مهدی نگاهی بهم کرد و گفت : +شناسنامه‌هاتونو‌اوردین‌دیگه؟! سری تکون دادم و گفتم: _آره‌تو‌کیفم‌گذاشتم من و مهدی کنار پنجره انتخاب کردیم .. تصمیم گرفتیم بخوابیم تا حداقل ساعت ۹:۳۰ چون اونموقع ها قطار صبحونه میداد چشمامو بستم و آروم آروم با حرکت قطار خوابم برد .... چشمامو باز کردم نگاهی به ساعت دستم انداختم تقریبا ۹:۳۵ بود ولی بقیه خواب بودن رفتم به سارا پیام دادم که ببینم چطور میان و معلوم بود تو راه بودن و برام نوشت <سلام‌عزیزم‌..تو‌هر‌وقت‌برسی‌ما‌یه‌ساعت‌ دیگه‌میرسیم‌چون‌ساعت‌هشت‌سوار‌قطار‌شدیم‌> براش نوشتم باشه و از گوشی بیرون اومدم که در کوپه به صدا دراومد.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part204 چون نمی‌خواستم ماشین ببریم و قرار بود با قطار
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم برامون صبحانه آوردن که کم‌کم بیدار شدن رفتم در رو باز کردم که وسایل صبحانه مونو ازش گرفتم و روی میز کنار گذاشتم که بعدش تقسیمشون کنیم .. خامه،پنیر،چای،نون تو چهارتا ظرف برای هرکدممون به مقدار کم دادن.. دوتاشو روی میز زهره اینا گذاشتم دوتاشو برای خودم و مهدی بردم مهدی ازم گرفتش و گفت: +دستت‌درد‌نکنه‌ _خواهش‌میکنم +تو‌کی‌بیدار‌شدی‌؟ _پنج‌دقیقه‌پیش‌..زیاد‌نیست لبخندی زد و بسته صبحانه خودشو باز کرد منم مال خودمو باز کردم و شروع به خوردن کردیم قرار بود تو حرم عکاسی کنیم که من از قبل رزرو کرده بودم برای فردا که بیاد عکاسی کنه صبحانه مونو که خوردیم مشغول صحبت شدیم بعدازظهر ساعتای ۱۶ میرسیدیم و تو راه حوصلمون سر میرفت و تصمیم گرفتیم بازی کنیم.. چون چیز زیادی در دسترس نبود تصمیم گرفتیم جرعت و حقیقت بازی کنیم یدونه آب معدنی برداشتیم و نوبتی مینداختیم روی هر کسی که میوافتاد کسی که بطری رو انداخته ازش سوال میکرد.. اول از همه مهدی بطری رو برداشت و چرخش زد و دقیقا روی من افتاد دستاشو بهم مـ...الش داد و گفت: +اولین‌باری‌که‌منو‌دیدی‌چه‌حسی‌داشتی؟! فکر کردم که با افتادن یاد اون روز خندم گرفت ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
معیار علی‌ست ،من‌ ندارم‌ تردید ؛ پس‌ سنگ‌ علی‌ به‌ سینه‌ خواهم‌ کوبید ! - مولا‌علی‹ع› .❤️‍🔥
' ماحال ِخوشی‌داریم‌با‌یاد ِتودَرسینه☘ ' :) |
ٺو‌همان‌شیشه‌ے‌عطر‌گل‌یـٰاسی ڪه‌فقط.. بہ‌دل‌حجره‌ے‌عطارے‌من‌جـٰا‌دارے(: |
آدمی‌بـابھانہ‌هاے‌ڪوچڪ‌است ڪه‌زندھ‌میمـآند ! عطر؎،پیراهنۍ،امیدبرگشٺنی ؛ دوبارھ‌دوستت‌دارم‌شنـیدنے چیزی..!🌱 - خـانم‌فاطمہ‌جوادی |