اَمـانــہ .
-
- فاتحهی زندگیمو میخونم ..
اگه ك از تو ، دور بشم یه وقتی : ) .
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part205 برامون صبحانه آوردن که کمکم بیدار شدن رفتم در
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part206
بهش نگاه کردم و گفتم :
_یهپسررومخدستوپاچلفتی
همه زدیم زیر خنده که مهدی گفت:
+اونطوریبودم؟!
آنقدر مظلوم گفت که دلم براش سوخت..
_نهاصلاااا
نوبت سبحان بود که بچرخونه
این بازی رو چندباری انجام دادیم که دیگه
تقریبا ظهر شده بود و قرار بود برای نماز
یه ایستگاه توقف کنیم و بخونیم..
سوت قطار کشیده و شده پیاده شدیم
همه مسافرین پیاده شدیم که راننده گفت:
&خانوماوآقایونتوجهکنید..
&نمازتونواینجابخونیدیهاستراحتکوتاه
&واگهخریدیدارینانجامبدینوزودبرگردیناینجا
&یهربعدیگهحرکتمونه
همه سری تکون دادن و به سمت داخل رفتیم
وضو گرفتیم و وارد نمازخونه شدیم و اقامه بستیم
بعد از نماز بیشتریا رفتن ولی من نشستم
همونجا و چند دقیقه ای ذکر گفتم
خداروشکر کردم که داره کارای زندگیمون زود
به زود انجام میشه و قراره پیش امام رضا عقد کنیم
بلند شدم و بیرون رفتم که زهره منتظرم بود
رفتیم تو فروشگاه که ببینم اگه چیزی نیاز داریم بخریم و قفسه ها رو یکی یکی رد کردیم
تا به نوشیدنی ها رسیدم..
دیگه تحمل نکردم و رفتم سمتشون..
شیرکاکائو و انرژی زا چهار پنج تایی خریدیم!
نذاشتم زهره حساب کنه و خودم کارتمو دادم
تقریبا دیگه باید دوباره حرکت میکردیم و سریع خودمونو به قطار رسوندیم که دیدیم
بقیه منتظر ما بودن و با دیدن ما خندیدن
یکی یکی وارد قطار شدیم و سمت کوپه هامون رفتیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________