eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
-
اَمـانــہ .
-
- فاتحه‌ی زندگیمو میخونم .. اگه ك از تو ، دور بشم یه وقتی : ) .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part205 برامون صبحانه آوردن که کم‌کم بیدار شدن رفتم در
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بهش نگاه کردم و گفتم : _یه‌پسر‌رو‌مخ‌دست‌و‌پا‌چلفتی همه زدیم زیر خنده که مهدی گفت: +اونطوری‌بودم؟! آنقدر مظلوم گفت که دلم براش سوخت.. _نه‌اصلاااا نوبت سبحان بود که بچرخونه این بازی رو چندباری انجام دادیم که دیگه تقریبا ظهر شده بود و قرار بود برای نماز یه ایستگاه توقف کنیم و بخونیم.. سوت قطار کشیده و شده پیاده شدیم همه مسافرین پیاده شدیم که راننده گفت: &خانوما‌و‌‌آقایون‌توجه‌کنید.. &نمازتونو‌اینجا‌بخونید‌یه‌استراحت‌کوتاه‌ &و‌اگه‌خریدی‌دارین‌انجام‌بدینو‌زود‌برگردین‌اینجا &یه‌ربع‌دیگه‌حرکتمونه همه سری تکون دادن و به سمت داخل رفتیم وضو گرفتیم و وارد نمازخونه شدیم و اقامه بستیم بعد از نماز بیشتریا رفتن ولی من نشستم همونجا و چند دقیقه ای ذکر گفتم خداروشکر کردم که داره کارای زندگیمون زود به زود انجام میشه و قراره پیش امام رضا عقد کنیم بلند شدم و بیرون رفتم که زهره منتظرم بود رفتیم تو فروشگاه که ببینم اگه چیزی نیاز داریم بخریم و قفسه ها رو یکی یکی رد کردیم تا به نوشیدنی ها رسیدم.. دیگه تحمل نکردم و رفتم سمتشون.. شیرکاکائو و انرژی زا چهار پنج تایی خریدیم! نذاشتم زهره حساب کنه و خودم کارتمو دادم تقریبا دیگه باید دوباره حرکت میکردیم و سریع خودمونو به قطار رسوندیم که دیدیم بقیه منتظر ما بودن و با دیدن ما خندیدن یکی یکی وارد قطار شدیم و سمت کوپه هامون رفتیم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part206 بهش نگاه کردم و گفتم : _یه‌پسر‌رو‌مخ‌دست‌و‌پا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم حرکت کردیم و قرار بود ناهار بدن.. بعد حدودا پنج دقیقه ای در کوپه به صدا اومد مهدی در رو کشید و باز کرد که غذاهامونو آورده بودن زرشک پلو با مرغ و نوشابه و ماست موسیر.. بسی ترکیب خوشمزه:)) ناهارمونو روی پاهامون گذاشتیم و شروع به خوردن کردیم که وسطاش مهدی و سبحان با هم درمورد کاراشون و برنامه ریزی حرف میزدن بعد ناهار دوست داشتم یکم بخوابم و خسته بودم سرمو به صندلیم تکیه دادم و چادرمو کمی روی صورتم و انداختم و بعد چشمام گرم شد.. <مهدی> ناهارمونو که خوردیم مشخص بود باز خوابشون میاد و هرکسی از سمتی چشماشو بست و نگاهی به زهرا کردم که دیدم خیلی وقته خوابش برده و نصف صورتش زیر چادر معلومه دستمو زیر چونه م گذاشتم و به چهره زهرا که روبه‌روی من بود خواب بود نگاه میکردم.. چقدر تو خواب مظلوم خوابیده بود این دختر.. گوشیمو از جیبم درآوردم و آروم چندتا عکس ازش گرفتم و بعد گوشیمو برداشتم خیلی یهویی همه چیز پیش اومده بود.. عشق من به زهرا واقعا معجزه بود.. همون‌طور که بهش نگاه میکردم توی دلم آورم قربون صدقش میرفتم یه بار که بچه بودم سرمو رو پای مامانم گذاشته بودم و اونم موهامو آروم نوازش میکرد و در گوشم می‌گفت: <امیدوارم‌شریک‌زندگیت‌‌صبور‌و‌مهربون‌باشه.. زن‌زندگی‌و‌عشق‌واقعیت‌‌باشه..> آره.. زهرا همون دعای مادرم بود:)) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________