eitaa logo
اَمـانــہ .
508 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
از تغییر نترسید آغاز تغییر می تواند شروع از دست دادن چیزی باشد که فکر می کنید برایتان خوب است یا دوستش دارید ولی پایان تغییر شروع بدست آوردن یک چیز بهتر است.🌚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part215 از صف مژگان نگه‌ی کن به من با نظری، یار و سپاهم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با صدای زنگ گوشی مهدی چشمامو باز کردم.. مهدی که سردرگم بود گوشیش کجاس و با چشم های بسته دستشو به این طرف و اونطرف می‌برد که گوشیشو پیدا کنه از این کارش خندم گرفت که با همون حالت خواب‌آلود گفتم: _کنار‌میز‌‌ِتخته‌ چشماشو باز کرد و گوشی رو برداشت و جواب داد از صحبت‌هاش فهمیدم سبحانه.. بعد از قطع کردن گوشیش بهم گفت: +یه‌مانتویی‌‌بپوش‌بریم‌صبحانه‌بخوریم +بعد‌آماده‌شیم‌برای‌عقد.. ساعت تقریبا هشت و نیم صبح بود آبی به دست و صورتمون زدیم.. روسریمو گره زدم و چادرمو رو سرم انداختم حوصله نداشتم مانتو بپوشم گوشی و کارت اتاقو برداشتیم و پایین رفتیم فقط ما و زهره اینا اومده بودیم بقیه داشتن کم‌کم از اتاقا پایین میومدن کنار زهره نشستم و گفتم: _یک‌ساعت‌دیگه‌عقدمونه‌..‌استرس‌دارم +زهرا‌وسط‌بله‌گفتن‌توپوق‌نزنیا وای خدا بگم چیکارت نکنه زهره خودم کم استرس داشتم این فکرو تو مغزم انداخت مامان اینا و بقیه کم‌کم رسیدن پای میز ها و پذیرایی هتل شروع شد .. صبحانه های متنوعی برامون آوردن.. از کره و مربا و پنیر بگیر تا تخم مرغ و بقیه چیزا ولی عادت من این بود که قبل صبحانه اول چایی بخورم و گلومو تر کنم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part216 با صدای زنگ گوشی مهدی چشمامو باز کردم.. مهدی که
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم منتظر شدم کمی از چایی سرد بشه بعد بخورم تو اون موقع مهدی یه لقمه برام گرفت و بهم داد که زهره با دست زد تو پهلوم که خندم گرفت لقمه رو ازش گرفتم و گفتم: _دستت‌درد‌نکنه.. همون‌طور که برای خودش لقمه می‌گرفت گفت: +نوش جونت:) بعد از خوردن چایی صبحانه مو خوردم و با مهدی و زهره اینا رفتیم سمت اتاقامون که کم‌کم آماده بشیم .. قرار بود من و زهره با هم تو اتاق ما آماده بشیم و مهدی و سبحان تو اتاق زهره اینا زهره رفت لباساشو بیاره اینطرف و مهدی هم کت و شلوارشو برد اتاق اونا تو این تایم رفتن و اومدن گوشیمو برداشتم و به سارا زنگ زدم که بعد سه بوق جواب داد _سلام‌‌کجایی‌تووو؟؟رسیدین؟؟ +سلام‌قشنگم‌آره‌دارم‌آماده‌میشم.. _سارا‌تونستی‌بیا‌هتلمون‌از‌اینجا‌با‌هم‌بریم +چشم‌چشم‌..میدونم‌استرس‌داری _وای‌آره‌حتما‌بیا +باشه‌تو‌استرس‌نداشته‌باش‌میام _پس‌فعلا +فعلا قطع کردم که زهره وارد اتاق شد قبل از اینکه گوشیمو کنار بزارم به عکاسمون هم پیام دادم که چه ساعتی حرم باشه.. رفتم سمت ساک و کیف لوازم آرایشی رو درآوردم لوازم آرایشیُ روی میز چیدم که آماده بشیم یه میکاپ ساده و قشنگ میخواستم بزنم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀__________
نیکو‌شود‌بہ‌صبر سرانجامِ‌‌کار‌ِتو...ヅ💖📸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ | |
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊